[بیماری خواندن چت‌های قدیمی]

می‌گه آدما وقتی افسرده می‌شن تمایلشون به انجام کارای تکراری بیش‌تر می‌شه. براهمونه که من دوست دارم بارها و بارها ملت عشق رو بخونم از اول اما کتابی که هنوز تمومش نکردم رو ادامه ندم. یا بارها دوست دارم The fault in our stars ببینم یا چند تا فیلم تکراری دیگه. اما بین خودمون بمونه هیچ چیزی مثل خوندن حرفای قدیمی حالم رو دگرگون نمی‌کنه؛ انگار تصویر حرف زدنامون میاد جلو چشمم و یه لبخند تلخ هم رو لبم. می‌شینم و تو و الیِ اون موقع رو تماشا می‌کنم. تناقض عجیبی ذهنم رو احاطه می‌کنه. راستی ما تو زندگی قبلیمون حتما دوقلو بودیم، چون هیچ توجیهی نمی‌تونه داشته باشه این حجم از شباهت تو حس و حالمون!

این‌جا
این که به هر حال من باید اینجا چیزی در مورد وبلاگم بنویسم تا معرفی‌اش کرده باشم، کار را سخت می‌کند. چون هر جمله‌ای می‌تواند تصوری اشتباه درباره این وبلاگ به شما بدهد و مثل بقیه من هم ترجیح می‌دهم با دو خط معرفی نامه به تصور خاصی نرسید. همین، فقط وبلاگ داشتن تجربه‌ای به شدت دوست داشتنی‌ست برای من.
پلاس
قالب: عرفان