از حال ما اگر بپرسی..

*

شبش داشتم رویایی رو واسش تعریف می‌کردم که هیچ وقت قرار نبود اتفاق بیفته؛ صبح که بیدار شدم یاد حرفای دیشب افتادم و ته دلم آرزو کردم کاش واقعی بود اون رویایی که واست ساختم.

*

دیروز اما اتفاقی یکی از آدمایی که از دور می‌شناختم رو پیدا کردم؛ شاید دلیل برگشتنم به توییتر همین بود که من پیداش کنم و حواسم باشه دیگه هیچ وقت آرزوهای بیخود نکنم و به کم‌تر از چیزی که حقمه هم راضی نشم. مهرماه که بیاد، نفس جدیدی به این زندگی دمیده می‌شه و من از ته دلم دوست دارم تا اون موقع از شر این افسردگی و "که چی بشه" رها بشم، سفر طولانیه و یه برنامه و تلاش پنج-شش ساله می‌خواد چون که.

*

می‌خوان سین رو بفرستن بره آنکارا و حتی به خودش زحمت نداده لای کتاب رو باز کنه واسه کنکور، با این‌که امسال سال آخر دبیرستانه واسش. بدون این‌که درگیر این استرس‌های مزخرف و شرایط ایران بشه، می‌ره و تمام. جدی نمی‌خوام تراژدیکش کنم اما واقعا به خودم فکر می‌کنم این روزا و انتخاب‌هایی که هیچ نقشی توشون نداشتم؛ متاسفانه هم نظرم با "حتما حکمتی توش بوده" عوض نمی‌شه تو این برهه.

*

هر بار که می‌فرستنم برم بمونم خونه‌شون، واقعا روحم عذاب می‌کشه؛ هر بار، هر فا***گ بار من باید خودم رو جمع کنم و بیارم بندازمش رو تختم، تا خوب شن این زخم‌های قدیمی سر باز کرده. جدی دارم فکر می‌کنم یه آدم مگه چی می‌تونه بخواد ازم؟ بابا من هنوز بیست و دو سالمه، نمی‌تونم تحمل کنم این همه رو. نمی‌بینی ینی؟

این‌جا
دارم راه می‌افتم ببینم تهش، من رو این هوا تا کجا می‌بره..


قالب: عرفان