پنج شنبه‌ی مناسبی که گذراندم

از صبح تا ظهر تو خونه‌ی مامان‌بزرگم کار کردم، در حالی که حاضر نیستم حتی یک سوم این کارها رو تو خونه خودمون انجام بدم. با پدربزرگم یه سری کارهای دیگه رو انجام دادیم، با این‌که واقعا همکاری کردن باهاش سخته اما تهش گفت نه مثل این‌که تو عاقل‌تر از اینایی :دی. حالا شب شده و همه نشستن منتظر شام و منم یه گوشه نشستم و درگیر کارهای ترجمه‌‌ایم که باید تا فردا صبح برسونمش. سو وات؟ هیچی فقط حقیقتا احساس خوش‌بختی می‌کنم که هنوزم خونواده‌ای دارم که دور هم جمع می‌شن، حتی پنجاه هزار تومنی که قراره از ترجمه بگیرم و من دلم فقط به همین چیزها خوشه فعلا؛ چون با اینا قراره پاییزمو سر بکنم..

این‌جا
این که به هر حال من باید اینجا چیزی در مورد وبلاگم بنویسم تا معرفی‌اش کرده باشم، کار را سخت می‌کند. چون هر جمله‌ای می‌تواند تصوری اشتباه درباره این وبلاگ به شما بدهد و مثل بقیه من هم ترجیح می‌دهم با دو خط معرفی نامه به تصور خاصی نرسید. همین، فقط وبلاگ داشتن تجربه‌ای به شدت دوست داشتنی‌ست برای من.
قالب: عرفان