وی سعی میکرد امکان نظردهی برای این مطلب فعال باشد

زندگی واقعا خیلی عجیبه نازنین؛ سه ماه پیش من حتی فکرشم نمی‌کردم اینجا باشم امروز، سه سال پیش هم همینطور. و به قول ضحا بعضی چیزا تو زندگی خیلی زور دارن و قرار نیست چون "تو می‌خوای" دقیقا همونی اتفاق بیفته که می‌خواستیش. باید از comfort zone ِت بزنی بیرون و تلاش کنی، وگرنه انتخاب طبیعی حذفت می‌کنه، چون ناسازگار بودی، چون اونی سازگاره که تلاش کنه، از نظر زندگی همه چیز پوچه، خواستنت، آرزوهات، پتانسیلت، فقط و فقط نگاه می‌کنه ببینه انجامش دادی یا نه؟ تکون خوردی از جات یا نه؟ کتاب می‌خونی، فیلم می‌بینی، پادکست دنبال می‌کنی، سعی می‌کنی آدم بهتری شی؛ دمتم گرم. اما همه اینا تفریحن نازنین، شاید باعث بشن زندگی قشنگ‌تر شه، تو بهتر ببینی، بی‌تفاوت رد نشی؛ اما جایی که زندگی جدی بشه کسی توجهی به روزهایی که سریال دنبال کردی نداره و تو واقـــعـــا چی داری از زندگیت؟ هوم، فعلا هیچی.

پست‌های آقای مربع رو با اشتیاق دنبال می‌کنم، به روزهای زندگیش تو بوستون با غبطه نگاه می‌کنم، به روزی که قراره برم، فکر می‌کنم، به فاصله‌ای که بین من الان و منی که می‌خوام باشم هست. زدم به سیم آخر انگار، هر جا هر چی دلم بخواد می‌نویسم و رد می‌شم بدون اینکه فکر کنم اوپس! ینی الان چه فکری کرد؟ متوجه شدم من تو تمام مراحل زندگیم تباه بودم، الانم هستم. اما فکر می‌کنم درصدش هی داره کم‌تر می‌شه و این تصویر امیدوارکننده‌س واسم.

حس می‌کردم تو چهار سال اخیر فقط درجا زدم تو زندگیم، تو این مرحله گیر افتادم و امتیازشم از دست دادم، اما مثل همیشه نگاهم مونده بود فقط رو یک بُعد. حالا سرمو چرخوندم و دیدم، بهتر و واقعی‌تر دیدم ینی. اما نمی‌شه انکار کرد که اون مهم‌ترین بعد بود و هست. همونی که زندگی رو جدی می‌کنه. نمی‌تونمم بگم اشکال نداره و سر خودم رو شیره بمالم. اتفاقا خیلی هم اشکال داره، اما فکر می‌کنم هنوزم دیر نیست واسه درست کردنش. متاسفانه نمی‌تونی در رو ببندی و بیای بیرون و بگی دوباره شروع می‌کنم. شروع از صفر و صفحه‌ی سفید و همه و همه یه مشت دروغن. تو تویی چون اون اشتباها رو کردی، قراره توی بهتری بشی هر وقت تونستی با خودت کنار بیای و جبران کنی. و می‌دونی؟ من فکر می‌کنم دهه سوم زندگی زمان مناسبی برا گند زدن‌ها و درست کردنشون باشه.

نسیم 🍃
۱۵ مهر ۱۲:۲۴
الی ، آدرس وبلاگ میرزاده خاتون یا همون هدیه خاتون رو داری ؟
پاسخ :
سلام
http://hedikhatoon.blog.ir
اما حذفش کردن انگار
بانوچـ ـه
۱۰ مهر ۱۹:۵۳
چرا اونی نشدیم که میخواستیم؟ راه رو اشتباه رفتیم یعنی؟
پاسخ :
میدونی، شایدم شدیم. اما هی بیشترش رو میخوایم و اصلا حواسمون نیست که رسیدیم یه جایی، رد هم شدیم حتی.
شایدم واقعا اشتباه رفتیم و کسی نبود بگه ببین! حواست باشه؛ ما هم که جوون بودیم، خام بودیم و نفهمیدیم چی شد. اینکه بقیه رو مقصر بدونیم هم زندگی ما رو عوض نمیکنه متاسفانه. خودمون باید پاشیم و درستش کنیم.
کولد میکر
۱۰ مهر ۱۴:۳۸
خیلی هم عالیییییی
پاسخ :
:/
1900 __
۰۹ مهر ۱۷:۴۰
دقیقا نمیشه از صفر شروع کرد نیمه دوم دهه بیست اولای دهه سی شاید همون جاهاییه که غلط گیر گرفتی تمااااااام اون صفحه ها رو سفید میکنی پاک کن برمیداری اون خط خرچنگ قورباغه ای مدادی که چون خیلی وقته ازش گذشته خوب پا نمیشه رو پاک میکنه حتی صفحه رو مچاله میکنه حتی حتی سوراخ ولی مهمه؟اون خطر لرزون و براق جدید که باید مواظبش باشی هی دست نخوره بهش تلاشش دوبرابره شاید می ارزه به همشون...

پاسخ :
 واقعا هو کرز؟ سجاد افشاریان میگفت یه روزی میاد که بگی همه اون شبا به این روزا می‌ارزید. یا یه همچین چیزی :) اما جدا یه روزی میاد که بیارزه.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
این‌جا
این که به هر حال من باید اینجا چیزی در مورد وبلاگم بنویسم تا معرفی‌اش کرده باشم، کار را سخت می‌کند. چون هر جمله‌ای می‌تواند تصوری اشتباه درباره این وبلاگ به شما بدهد و مثل بقیه من هم ترجیح می‌دهم با دو خط معرفی نامه به تصور خاصی نرسید. همین، فقط وبلاگ داشتن تجربه‌ای به شدت دوست داشتنی‌ست برای من.
قالب: عرفان