این پست طولانی‌ست؛ بات هو کِرز؟

کلاس دوم صبح را نرفته‌ام؛ حوصله‌ی ارث و میراث و سهم و متون فقه‌ ندارم. دیروز همین موقع رفته بودم و شب ساعت ۹ برگشتم. خودم را قانع کرده‌ام که بعد از آن همه خستگی درس بخواند، اما دیروز دلم به حال خودم سوخت که سعی می‌کرد یک تنه دنبال همه چیز برود و از پس همه چیز برآید. شب بود و شب‌ها آدم لطیف می‌شود، حتی ممکن است دلش برای استیکر روی لپ‌تاپش هم بسوزد.

صبحم را با آلبوم جدید او و دوستانش شروع کردم، «تو تاریکی» را گوش دادم، در ساندکلاد دنبال لینکش گشتم تا بفرستمش برای Sid، اما پیدایش نکردم و در عوض با کوهی از آهنگ خوب مواجه شدم که قرار است امشب را لطیف‌تر کنند. ورژن پیانوی نیمی از مای پالت را پیدا کردم و می‌توانم وصیت کنم اگر برایم مراسم عزاداری گرفتند این ورژن را پلی کنند.

یک چیزهایی دارد عوض می‌شود که نمی‌دانم خوب‌اند یا بد. ویدیویی در یوتیوب دیدم و جلوی موهایم را خودم کوتاه کردم، هنوز به مادرم نگفته‌ام و حوصله‌ی ری‌اکشن‌های احتمالی‌اش را ندارم. دلم تنگ نمی‌شود، حرف می‌زنم اما حرف نزدن هم اذیتم نمی‌کند. این من را بیشتر دوست دارم؟ نمی‌دانم. برنامه می‌ریزد، قاعده می‌چیند، صبر می‌کند، لطیف می‌شود، همه کارت‌هایش را رو می‌کند، قرار است به مسئول آموزش تجاوز کند و بیش‌تر از هر وقت دیگری درس بخواند و دراماتیزه‌اش نکند.

یک سری از کارهای روزانه‌ام کنار دستشان هشتگ مهاجرت دارند، هر وقت می‌خواهم آن روز را skip کنم چشمم می‌افتد به این کلمه، مهاجرت، و می‌گویم مگر انتخاب دیگری هم داری؟ و این گونه دیدن هر اپیزود فرندز یک هفته طول می‌کشد تا اصطلاحاتش را یاد بگیرم، تمرین تلفظ کنم، سعی کنم با همان لحن حرف بزنم و زبانم را برای مهاجرت تقویت کنم.

بیش‌تر شب‌ها فیلم و سریال دانلود می‌کنم اما نمی‌بینم. چند روز پیش خواستم اپیزود اول سرگذشت ندیمه را ببینم و دقیقه‌ی چهل و هفت به این نتیجه رسیدم که فعلا تحمل این سریال را ندارم. می‌خواهم چشمانم را ببندم و فقط پایان‌های خوب را تصور کنم، باور کنم که هنوز هم پایان خوبی وجود دارد. شاید This is us ببینم، شاید هم نه.

منتظرم اول ماه برسد تا سی‌صد و سی هزار تومنم را بریزند به حسابم. وقتی به مَهرو گفتم قرار است ترجمه کنم و این پول را بگیرم ذوق‌زده برایم نوشت که نوش جـــان. واکنش بقیه اما جالب نبود، پرسیدند از دیکشنری ترجمه می‌کنم یا واقعا بلدم؟ یا از کجا یاد گرفته‌ام متون تخصصی را ترجمه کنم؟ پس حالا که این‌طور است باید برایشان شیرینی بگیرم. مردم کله پاچه‌ی مورچه دوست دارند به هر حال.

یک چیزهایی دارد بین من و Sid اتفاق می‌افتد که نمی‌توانم جلویشان را بگیرم، یا شاید نمی‌خواهم. زندگی خیلی عجیب است و من این را با هر آدمی که وارد زندگی‌ام می‌شود، بهتر درک می‌کنم. وقتی تلاش نمی‌کنی تو را ببینند، بیش‌تر دیده می‌شوی و شاید همین‌قدر ساده باشد که فقط یاد بگیری دست از لجبازی برداری و منتظر باشی.

امروز اولین روز تدریسش است، می‌رود نیاوران. استرس دارد اما من سعی کردم یک چیزهایی بگویم که بخندد و استرسش کم شود؛ انگار جواب هم داد. وقتی داشتم شمع روی کیک تولدم را فوت می‌کردم آرزو کرده بودم یک معجزه اتفاق بیفتد، برای همه، برای او که خیلی وقت است از ته دل نخندیده است. دیشب برایم نوشت انگار زندگی هم دارد به روی ما می‌خندد و شاید آرزوها هنوز هم برآورده می‌شوند. نه؟

+این همه را خواندید؟ دمتان گرم.

اله سار
۰۹ آبان ۰۲:۳۱
(((: جالب بود
هر دفعه اومدم از فرندز انگلیسی بگیرم انقدر غرق سریال و خاطره هاش میشدم که یادم میرفت واسه چی دارم نگا میکنم (:

این دیس ایز آز رو اگه دیدین و خوب بود یه ندا بدین ...من پارسال دان کردم و ندیده امسال حذفش کردم !
پاسخ :
من کلا ۲ تا اپیزود دیدم. با اینکه همه خیلی دوسش دارن  و خود منم میخواستم تند تند ببینمش اما مقاومت کردم که فرندز دیدنم به یه دردی بخوره حداقل.

این سریالم ۶ تا اپیزودش رو دیدم فعلا و تا اینجا که خوب بوده. از اون سریالاس که آخر شب میشه دراز کشید و دید و به عجیب بودن زندگی فکر کرد. دوسش دارم.
محمود بنائی
۲۷ مهر ۲۰:۵۵
بله!
این sid از عصر یخبندان اومده؟ 🤔
اینقدر که همه ما می‌خواهیم بریم، دیگه فکر نکنم کسی بمونه! البته آخرش این انگل‌ها میرن و ما میمونیم! 
پاسخ :
بله، خیلی شبیه سیدِ عصریخبندانه :))
شاید نسل‌های بعد از ما برگردن.
آسـوکـآ آآ
۲۶ مهر ۲۲:۲۵
طولانی نبودا، طولانی یعنی اونایی که شباهنگ مینویسه:-D
الهی که موفق باشی و شاد، حالا هرجا که هستی، همه اینه که واقعا همه جا زندگیت به روت لبخند بزنه.
پاسخ :
ارجاعت می‌دم به کامنت هالی هیمنه :))
الهی که صد برابر بهترش واسه خودت.
1900 __
۲۶ مهر ۱۲:۳۱
الی پستات این جورین که میخونم هی حرف میاد تو ذهنم تهش میشه دوست دارم پاشم بغلت کنم ماچت کنم حرف نزنم دیگه ولی تو کامنت بلند دوست داری الان قشنگ مفهوم بلند بودنو برات جابجا میکنم:))
امروز از خواب پاشدم خواب از من پا نشده بود و غم تو دلم بودو فلان داشتم نیمی از ما گوش میکردم تو تخت.قبلا اینجوری بود که یبار بخاطر خود اهنگ و مهیار گوشش میدادم .بعد داریوش گفته بود که یکم از بعداز زلزله اذربایجان تو ذهنشون کلید خورد ولی دیگه اینقدر طولانی شد که به البوم رسید اونجوری گوشش میدم .یبار از بعد کنسرت که امید گف براش یاداور مهاجرت و دوستایی که رفتن بخاطر همین یه حالی میشه گوشش میدم  .تو این بار مدل اخری که گفتم بطور ضمنی تو و یه دوست پالتی دارم اسمش الا عه که اونم عاشق این اهنگه شمام حضور دارین برام.
ورژن پیانوشو نشنیدم ولی :( نمیدونم بدون مهیار چطور میتونه باشه اهنگ...
منم پشیمونم از دیدنش از بس حرص خوردم و حرص میخورم از اوضاعمون :(
چقدر خوبه که داری پول در میاری ایول بهت :قوی 

چه معجزه ی قشنگی :)

پاسخ :
استیکر چشمان ستاره‌ای از کامنت بلند *___*
هوم می‌فهمم اون حس بغل کردن و هیچی نگفتن رو، خیلی وقتا خودم احساسش می‌کنم.
من نمی‌دونستم اصلا داستانش چیه، الان که گفتی کلماتش ملموس‌تر شدن واسم، زلزله و مهاجرت و ..
آره الا رو دارمش تو اینستا :)) پستاشم خیلی دوست دارم.
لینک ساندکلادش رو می‌فرستم برات، کلا بی‌کلامه شاید خوشت نیاد اما می‌تونه بکگراند شب‌های طولانی باشه :)
حیف که فقط هر از گاهی می‌تونم درآرم. اگه دائمی می‌شد خیلی خوب می‌بود :دی
ماچ :*
آرزو ﴿ッ﴾
۲۵ مهر ۲۳:۵۸
من تا سوم راهنمایی اصلا نیازی به وجود آرایشگر نمی‌دیدم برای کوتاه کردن مو. بعضی وقتا از جلوی آینه در می‌شدم می‌دیدم متقارن نیستم با قیچی میفتادم به جون بیچاره‌ها! منتها دفعه آخر زیادی جالب شد :دی هی به نظرم نامتقارن میومدن و هی از بالاتر کوتاه می‌کردم. تهش موند دو سه سانت! :| 
بعد چون واکنش هم‌کلاسی‌هام خیلی جالب بود و تا یه مدت هم مجبور شدم هد بزنم؛ از اون به بعد دیگه رفتم آرایشگاه :))
ولی الآن جدا وسوسه شدم دوباره برم سراغشون :دی
این متن رو نوشتم که از قربون صدقه‌‌ی پست‌هات رفتن و تحسین‌های تکراری‌م جلوگیری کنم ولی خب تو به هر حال بدان که ستاره‌ی روشن وبلاگت در دل ما جای داره :)
پاسخ :
من اگه این کارا رو می‌کردم مامانم کل موهامو از ته می‌تراشید و کار رو تموم می‌کرد قطعا! :دی
واقعا موندم چی بگم اصلا :)) شما خودتون در دل ما جا دارید به هر حال :*
یک دیوانه
۲۵ مهر ۲۲:۵۵
کمرم شکست از طولانی بودن پستت :(
اونور آبها هم رفتی مارو یادت نره :(
پاسخ :
هار هار هار ^___^
قول نمی‌دم اما سعی می‌کنم :دی
هوپ ...
۲۵ مهر ۱۸:۳۳
بلند نبود که! 
جدی موهات خوب شد یا اغراق میکنی؟ :-))
پاسخ :
تسلیم شم ینی؟ :)
نه واقعا خوب شده، در حدی که دیروز تو دانشکده داشتم یاد می‌دادم به دوستام که چه جوری بزنن :دی
پرواز ...
۲۵ مهر ۱۷:۵۳
کلی دنبال ادامه ی مطلب و بقیه ی پست گشتم :)) کجاش طولانی بود ؟
موفق باشی الی عزیزم *_*
و البته اوشون هم موفق باشن ان شالله دی:
پاسخ :
ای بابا بفرما! طولانیه دیگه. پست کوتاهای منو ندیدین؟ اصلا اینجا هررر چی من بگم همونه! بگو چشم!
مرسی خانوم دکتر، ایشالا همیشه به شادی D;
کی؟! =)))))
รђคђt๏t :)
۲۵ مهر ۱۷:۳۲
چه قدر این روزمره نویسیارو دوست دارم :)
الی میدونی یه جوری خیلی باحالی مینویسی انگار که داریم روزمره نویسی های یه دختر خوشتیپ خوشگل موفندقی خارجی رو میخونیم  😎 که با کلی خستگی از سر کار میاد چکمه هاشو در میاره واسه خودش قهوه داغ درست میکنه میره کنار پنجره ‌، همینجوری که قهوه شو نوش جان میکنه ... شروع به تایپ کردن تو لب تاپش و نت گردی  میکنه . تصور من بدون در نظر گرفتن هیچ پیش فرضی دقیقا همینه ^____^ 
پاسخ :
باورت نمی‌شه الان واسه خودم نسکافه درست کردم و اومدم نشستم پشت میز تا به نظرات جواب بدم :))) حالا خوبه می‌دونی کلی فاصله دارما با اون تصویر توی ذهنت و کاملا معمولی‌ام :)) اما تصورتون رو خیلی دوس داشتم خانوم شاتوت :-**

Matilda _
۲۵ مهر ۱۶:۵۴
((:نه جدابلندنبود
این تلاش کردنت واسه خواسته هات ستودنیه امیدوارم یه روز بیایی و انجام کارای اخری برای اون واژ] خوشگل مهاجرت بنویسی((:
پاسخ :
That's OK so :)
آخ کاشکی بشه *_*
Life Rhythm
۲۵ مهر ۱۵:۱۰
اوکیه😅
پاسخ :
هاا :))
♫ شباهنگ
۲۵ مهر ۱۴:۰۸
کجاش طولانی بود؟ این پستا برای ما مینی‌پسته :))
پاسخ :
دقیقا می‌خواستم در جواب هالی هیمنه بنویسم مثلا این پست رو اگه با پستای شباهنگ مقایسه کنی اصلا طولانی نیست :)
اما بولمورم نولدی کی یازمادیم. :))
برا وبلاگ من طولانیه این پست.
آرفه ...
۲۵ مهر ۱۴:۰۷
من که دوست دارم وتحسینت می کنم. :)
پاسخ :
تمام تشکرات عالم به سوی شما اصلا :))
منم وبلاگت رو دوست دارم.
Life Rhythm
۲۵ مهر ۱۳:۳۱
داشتم پستت رو سر کلاس میخوندم ،دوستم کنارم نشسته بود و سرش تو گوشی من! متنت ذوق زده اش کرد و آدرست رو کش رفت :/
پاسخ :
الان میاد نظرت رو اینجا می‌بینه و وبلاگت لو می‌ره! یا اوکیه کلا؟
غمی ‌‌
۲۵ مهر ۱۳:۲۳
آدم گاهی حتی دلش برای پوست کنار ناخن شصتش هم می‌سوزه...
پاسخ :
با لحن علی بندری: چیه این آدمیزاد!
life around me
۲۵ مهر ۱۲:۰۴
جای منم مهاجرت کن...آب میریزم پشت سرت...
پاسخ :
مسیر طولانیه گلسا، اما راه رو باید رفت به هر حال. از کجا معلوم اصلا تو زودتر از من تونستی بری :)
آرفه ...
۲۵ مهر ۱۱:۰۴
الی 
دلم برای نوشتنت تنگ شده بود.
بنویس. بنویس تا کیف کنیم. بنویس لطفاً!
پاسخ :
مریم رو هم از راه به در کردی و آوردیش اینجا که :)
نمی‌دونم چی بگم جدا، چون فکر نمی‌کنم اصلا این چیزایی که نوشتم در این حدی که می‌گی باشن.
مرسی بازم که می‌خونی و نظرت رو می‌گی.
هالی هیمنه
۲۵ مهر ۱۱:۰۴
+ عنوان رو که دیدم گفتم خدا بخیر کنه، ولی پست رو که دیدم، چیزِ وحشتناکی به نظر نرسید. من به این پست‌ها نمی‌گم بلند؛ نیمه‌بلند یا میانه بیشتر بهشون میاد. :) حالا امیدوارم فکر نکنید که از همۀ این نوشته فقط همین یه خطِ آخر رو خوندم.
پاسخ :
طولانی بودن پست یه وبلاگ نسبت به اندازه پستای قبلیش تعریف می‌شه به نظرم. برا همین این پست، طولانی بود برا لایف اِ هدِ من :)
حالا حتی اگه فقط خط آخر رو هم خونده باشین مشکلی نیس به هر حال. روزمره نویسی همینه دیگه :)
مریــــ ـــــم
۲۵ مهر ۱۱:۰۱
عارفه بهم گفت الی رو میشناسی؟
گفتم‌ اره ولی زیاد پیگیرش نیستم
گفت خیلی خفنه!
خب از اون روز بیشتر پیگیرت‌شدم و بیشتر به این‌نتیجه رسیدم خفنی!
بله همشو خوندم!چون هیچوقت از وقتی که برای خوندن متنات گذاشتم پشیمون نشدم!
پاسخ :
عارفه اغراق کرده، من شاهدم :))
خفن که چی بگم اصلا، به من نمیاد باشَما! از شما هم مچکرم که می‌خونی و نظرت رو می‌گی.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
این‌جا
این که به هر حال من باید اینجا چیزی در مورد وبلاگم بنویسم تا معرفی‌اش کرده باشم، کار را سخت می‌کند. چون هر جمله‌ای می‌تواند تصوری اشتباه درباره این وبلاگ به شما بدهد و مثل بقیه من هم ترجیح می‌دهم با دو خط معرفی نامه به تصور خاصی نرسید. همین، فقط وبلاگ داشتن تجربه‌ای به شدت دوست داشتنی‌ست برای من.
پلاس
قالب: عرفان