یا شایدم می‌ترسم از بی‌قصه بودن

بعضی وقت‌ها صحبت‌هامون با مهرو به این‌جا می‌رسه که ممکنه این دوران بگذرن و ما اون چیزایی که می‌خوایم رو تجربه نکرده باشیم. بذار واضح‌تر بگم واست؛ چند روز پیش حرف این بود که ماه فقط واسه این "هست" که بتونی به یکی نشونش بدی. می‌گفت واقعا مگه چی می‌خوایم از زندگی؟

شاید باورت نشه اما یکی از بزرگ‌ترین ترس‌هام اینه که اتفاقات بازه‌ی ۱۸ تا ۲۲ سالگی دوباره تکرار بشن و من نتونم متناسب با سنم زندگی کنم. مامانم من رو محافظه‌کار بارآورده و این روزها از خودم می‌پرسم این همه مراقب (رفتار) بودن واقعا لازم بود؟ یا مثلا فکر می‌کنم من فقط یه بار یا نهایتا دو بار فرصت داشتم واسه چشیدن ذوق دانشگاه قبول شدن. الان اگه حتی دانشگاه هنری که همیشه می‌خواستم رو هم بهم بدن، فکر می‌کنم نهایتا یکی دو روز خوش‌حال باشم و راستش رو بخوای زیاد هم واسم مهم نیست و همه این چیزها قضیه رو یه خرده ترسناک می‌کنن.

عشق هم همینه و شاید واسه تو سن و زمان و مکان تعریف نشده باشه در مورد عشق. اما نهایت استفاده‌ و لذت بردنت از بعضی چیزها بستگی به سن و زمان داره متاسفانه؛ ینی حداقل واسه من، واسه مهرو، واسه سْید. سوالی که پیش میاد اینه که چیکار می‌تونم بکنم؟ کسی که ۲۲.۵ سالشه چیکار باید بکنه؟ که بعدها وقتی یاد اون بازه زمانی افتاد از ته دل رضایت داشته باشه از کارهاش. منظورم درس و تلاش نیست؛ متوجه اهمیتش هستم ینی. منظورم اون شیطنت‌هاست، اون کارهایی که من دوست دارم یه روزی یه جایی به کسی بگم اوهوم، I did it. پس اشکالی نداره اگه تو هم همین کار رو کردی، زندگی همینه. واقعا دوست دارم یه سری کارها رو بین فاصله‌ی هر دو تولدم مشخص کنم و چالشم انجام دادن اون کارها باشه، که به هیجان و تجربه کردنش بیارزه، که مثلا بدون این‌که به کسی بگم، یه روز از این شهر برم واسه دیدن یه نفر و قبل غروب هم برگردم و حتی دیرم بشه و ضربان قلبم رو خودم بشنوم، اما خب به خیر بگذره :) راستی شما چیکار می‌کنین واسه بی‌قصه نبودن؟

+ مثل فیلم دختر -یادآوری شده در یک کامنت خصوصی-

فراکنده **
۲۱ آبان ۰۰:۱۹
عه اره بدون خط فاصله.
پاسخ :
مچکر
فراکنده **
۲۰ آبان ۲۳:۵۷
کانال؛ strange_blue
پاسخ :
مرسی اما همچین آیدی‌ای وجود نداره!
الف سین
۲۰ آبان ۰۰:۵۴
* انتخابای عجیب غریبم


امان از کیبورد هوشمند :))
امان از وقتی که آی‌دی بیان نداری که کامنتتو ویرایش کنی.


+حتی به جرم آی‌دی نداشتن باید موقع کامنت دادن توی وبلاگا یه کد امنیتیِ ناخوانای پنج رقمیِ لعنتی تایپ کنی که باور کنن ربات تبلیغاتی نیستی. به عبارتی باور کنن آدمی. به عبارت بهتر آدم حسابت کنن :))) 
پاسخ :
استاد محترم باور بفرمایین که خیلی راحته. لاگ‌این شدن خیلی خیلی راحته. حتی اگه واسه نوشتن هم نباشه واسه کامنت دادن که می‌شه لاگین شد نه؟
+ حالا بر فرض که یه سیستم ما رو آدم حساب نکنه اصلا، چیزی کم نمی‌شه ازمون :)
الف سین
۲۰ آبان ۰۰:۴۷
بله. نویسندگی. نویسنده‌ها مگه شاخ دارن یا دُم؟ :)

نمی‌دونم قلمتون تقلیدیه یا ابتکاری. ولی از اون روزای اولی که می‌خوندمتون خیلی قوی‌تر شده و صاحب یه سبک خاص که اگه زیر نوشته‌ش ننویسن الی، خواننده با خوندن متن می‌فهمه که نویسنده: الی. 
و این‌که این سبک تقلیدی باشه یا ابتکاری اصلا مهم نیست. مهم اینه که حفظش کنین، ارتقاش بدین و توی جاهای خوب استفاده‌ش کنین. نذارین به فراموشی سپرده بشه لطفا! فراموشش نکن تا بتونی باهاش قصه‌ی آدما رو بنویسی؛ حتی قصه‌ی خودتو. 


+ عین من نشین که دیگه تقریبا سبکمو فراموش کردم. سبک که هیچ... حتی نوشتن رو... حتی اون رشته‌ی کوچولویی که توی وبلاگ با نوشتن و نویسندگی حفظ کرده بودم هم پاره شد و حالا دیگه خیلی وقته خشابم خالیِ خالیه. حالا که یه عالمه قصه‌ی عجیب غریب دارم از زندگیم و انتخاباتی عجیب غریبم و عوضش هیچ ذوق و هنری ندارم برای نوشتن ازش... :) 

++ چی بهتر از این‌که خدا به آدم توانایی‌ای بده که بتونه آخر قصه‌ها رو عوض کنه؟ حتی اگه آخرش واقعی نباشه ;) 
پاسخ :
شاخ و دم که ندارن قطعا، اما شبیه منم نیستن :))

نه تقلیدیه نه ابتکاری. چون من نوشته‌های بقیه رو هم می‌خونم و قطعا یه چیزایی رو هم ازشون گرفتم، اما به سبک خودم درشون آوردم و ادویه‌هاش مال خودمن به نوعی :)) چه خوب اگه اینجوریه، که متوجه می‌شن الی نوشته اینو. منو این همه خوشبختی محاله جداً :))
می‌خوام بگم که من حتما سعیم رو می‌کنم که ادامه بدم اینجا و بنویسم و فراموشش نکنم، اما هیچ وقت دیر نیست واسه برگشتن. نه استاد؟ :)

+ این فراموش کردم‌ها، فقط بند دو سه پست‌عه! بعدش یه جوری یادتون میاد که خودتونم تعجیب می‌کنین. حالا اینکه بقیه رو از قصه‌های عجیب و غریب محروم می‌کنین هم که دیگه هیچی.. قصه‌های خوب برا بلاگرای خوب بنویسین، برگردین استاد، برگردین ^_^

++ "فقط تو می‌توانی پایانی خوب برای قصه‌ای بد باشی." حتی فکر می‌کنم همه می‌تونن، اما همه نمی‌دونن که می‌تونن، شایدم نمی‌خوان.
الف سین
۱۸ آبان ۱۶:۲۸
نه اتفاقا. داشتم به کامنتا نیگا می کردم و می دیدم که بعضاً متأثر از شیوه ی نگارش نگارنده ی متن، ادبیات اونا هم عوض شده توی کامنت گذاری. این یه قدرته برای شما :)
ماشالا خیلی پیشرفت کردین. کاش یه کلاس نویسندگی می رفتین. کسی چه می دونه... شاید یه روز یه رمان نوشتین :) 

+ به نظر من که احترام توأم با شیطنته. یا مثلا شیطنت توأم با احترام =)) 
پاسخ :
خدای من =))))) من؟ نویسندگی؟ عوض شدن لحن کامنتا؟ :)))))) نه استاد، من نونِ نویسندگی رو هم بلد نیستم :)

+آره آره شیطنت، این بهتره. خودمم دوسش دارم :دی
الف سین
۱۸ آبان ۱۳:۰۴
قصه خودشونو ساختن و اینا رو بازم نفهمیدم :دی انگار درباره ی قوانین مکانیک کوانتومی در لایه های رقیق هوای مدار لئو دارین می گین :)))

+ سلام و نور که خیلی خوبه. بچه های لبنانی از نور خیلی استفاده می کنن. کمال همنشین در من اثر کرد :) 
ولی «سلام استاد» لحنش شبیه «سلام عوضیِ بیشوعورِ نفهم»ه. هوم؟ :))) 
پاسخ :
بوی "بابا اینا چیه نوشتی؟ مسخره" داره میاد :))))

+ عه! نمی‌دونستم.
نه واقعاااا :))) سلام استاد کلی احترام داره پشتش، احترام توام با صمیمیت.
الف سین
۱۸ آبان ۰۰:۲۴
سطح نوشته ها خیلی بالا بود
نفهمیدم چی شد :)))

+ سلام و نور :) 
پاسخ :
واسه کسایی که قصه خودشون رو ساختن شاید قابل درک نباشه :))

+سلام استاد؛ لحن سلام و نور شبیه سلام و زهرماره چقدر =)))
فراکنده **
۱۶ آبان ۲۳:۰۱
مثلا من هری پاتر رو بعد نوجوونیم تموم کردم که در مورد زمانش پشیمونم. این قضیه تو نوجوونی با توجه به زیاد بودن کارها و کم بودن زمانش و خاص بودنش مهمه خیلی.
پاسخ :
اوهوم، هم این و هم این‌که گاهی وقتا فکر می‌کنم اونایی که نوجوونیشون رو با هری پاتر گذروندن، قدرت تخیل بیشتری دارن، یا شاید متفات‌تری. واسه همینه که به نظرم زمان خیلی مهمه، که خودمم متاسفانه از دستش دادم یه جاهایی.
محمود بنائی
۱۶ آبان ۲۲:۰۲
چقدر پستت خوب بود، اما فکر میکنم خودت جواب خودت را دادی، همون کاری را بکن که باید :) دقیقاً همونی که دلت میخواد، همون که بقیه میگن چه کاریه مگه دیوونه شدی!

پاسخ :
مچکرم :)) هوم، دقیقا همون.
آسـوکـآ آآ
۱۶ آبان ۱۶:۲۸
واقعا قصه ساختن، قصه خوب ساختن، پایان خوب براش متصور شدن و از اون مهم تر اتفاق افتادنشون تو این بازه زمانی انگار غیرممکنه...
پاسخ :
این بازه زمانی می‌گذره و ما می‌مونیم و یه زندگی بی‌معنی به نظرم. شایدم بهترین وقت واسه ساختن قصه‌س. نمی‌دونم.
کرگدنِ بنفش
۱۶ آبان ۰۷:۲۰
بالام جان...
میدونی چیه ؟ 
اگر محیط اطرافت به تو فرصت انجام این کارها رو میده و ضرری برای خودت نداره ، دل رو بزن به دریا و انجام بده... فقط مطمئن شو که بهت آسیبی نمیزنن :) وقتی مطمئن شدی ، بقیه رو هم آگاه کن که آسیب زا نیستن :) 
و کار خودت رو با کمال دقت انجام بده...
قطعا قال و داد خانواده اتم در میاد ، اما بعد یه مدت اعتمادشون جلب میشه :) 
پاسخ :
خونواده من عجیبن دلژین. مامانم اتاق فرمانیه واسه خودش :)) حتی اگه انجام بدم هم مطمئنا باید بدون اطلاعشون باشه خیلیاشون.
آآآبی
۱۵ آبان ۲۳:۵۷
سلام شدم خواننده خاموش. میخونمتون. یه سئوال
پاسخ :
هر جور که دوست دارین بخونین. بله؟
اله سار
۱۳ آبان ۱۰:۳۱
اره اینروزا پتانسیل اعتراضی بودن رو داره.ادم میتوند مفید باشه (: اگه خواستید یه دبه بنزنین فقط باید بیارین (:
پاسخ :
من حقوقی‌ام، اگه بیام فک نکنم دیگه بذارن کار کنم کلا :))
1900 __
۱۲ آبان ۲۱:۴۸
ازون پستاست که اینقدرررر حرف دارم براش نمیدونم از کجا شروع کنم تهشم اصلا اونایی که میخوام رو نمیشه بگم. بعدا میگم بهت :دی
اول بگم که ماه برای من خیلی بیشتر از این حرفاست:))
دوم بگم که فیلم دختر رو تو سینما اینقدررررر گریه کردم سراسرش رو که کل ردیفمون بهم دستمال میدادن صدا نداشتما سر گریه ولی فهمیده بودن میخواستن توجه کنن :)) اومده بودم بیرون اینگار از مراسم ختم اومده بودم صورتم پف کرده بود قرمز داغون .کاملا منو بابام بودیم...مخصوصا اونجا اخراش که دختره میگف اخه بابا ناراحت میشه :(( 
پاسخ :
حالا راجع به بقیه قسمتا که حرف زدیم مفصل، اما در مورد ماه باید دوباره حرف بزنیم ؛)
اله سار
۱۲ آبان ۲۱:۲۶
22 تا 26. خب متاسفانه این دوره رو به دلیل افتضاح بیش از حد جامعه و شرایط  اقتصادی به کل مردودیم (: نه ولی

من خودم این دوره خیلی از کارارو شاید بکنم.مثلا دی ماه یه جارو شاید اتیش زدم (:ولی برای هرکس و هر شخصیتی فرق داره. دلیل بر نبودنشم نیست.حتی میشه امور دوران کودکی و نووجوونی رو اینجا بسطش داد و حرفه ای تر شد. 

این رو هم که چه کارایی باید بکنید رو فقط خودتون میدونید بنظرم (: 
اگه  بر فرض بقیه که ما باشیم بگیم که قصه شما نمیشه دیگه (:
پاسخ :
حالا می‌شه کارایی انجام داد که به پول وابسته نباشن دیگه زیاد :)

یا خدااا :))) آتیش آخه :")

هوم. خودم باید پیدا کنم.
اله سار
۱۲ آبان ۱۸:۱۳
شما بگین کدوم دوره منظورتون هست؟ من تو هر دوره سعی میکنم جا نمونم (:
 
خوب شد گفتین، برای بی قصه نبودن منظورم بود ." ن" افتاد .
منظورم اینه که از اون کار هایی عادی مثل یواشکی سیکار کشیدن رو که خیلی ها می کردند.من بعضی وقتا خیلی تو این مسیر پیشرفتم و باعث صدمه خودم و باقی شدم. الان پشیمون نیستم چون همه جا میتونم بلند بگم 
بچگی کردم
جوونی کردم 
اما به هر حال بعضی از اون کار ها خوب نبودند.منظورم این بود
پاسخ :
مثلا دوره دبیرستان که گذشته، هیجده تا بیست و دو هم که گذشته، الان این دوره بیست و دو تا بیست و شش منظورمه.
آهان، می‌گم آخه کلا متوجه نمی‌شدم چی به چیه :دی
هوم یه مرز باریکی هست بین پشیمون شدن تو آینده و ته دل افتخار کردن بهشون. از اینم می‌ترسم من راستش. :))
هالی هیمنه
۱۲ آبان ۱۷:۵۴
الان دیدم که اشتباهی نوشتم «قبل غروب آفتاب...»، منظورم طلوع بود. :))))
و اینکه برای «زندگی» کردن نباید بهانه آورد و مثلاً گفت ای کاش شمال یا فلان‌جا می‌بودم. ما خودمون آخرا تعجب کردیم که همین نزدیکای ساوۀ خودمون چقدر جاهای تفریحی داره. البته مکان‌های تفریحی از نظر ما تعریفش خیلی گسترده‌تر بود. مثلا اگه جای خاصی هم نمی‌رفتیم یا پیدا نمی‌کردیم، همون کنارِ جاده توقف می‌کردیم و یه کوهو می‌گرفتیم می‌رفتیم بالا و اونجا صبحونه‌مونو میل می‌کردیم. و حتّی همین‌شم جالب و لذت‌بخش بود. و اینکه رفیقِ پایه هم نعمتیه حقیقتاً. :) حالا سینما نه، ولی با پیشنهادِ یه سفرِ خیلی کوتاه و نصفِ روزه امتحانشون کنید، شاید جواب بده ـ چون پیشنهاد وسوسه‌انگیزیه.
پاسخ :
آره خودم متوجه شدم :))
هوم، بهونه آوردن.خیلی خوب بلدمش نه؟ :دی
پایه که هستن، اما مثلا اینجوریه که اگه 3 نفر با سه شنبه اوکی باشن، و نفر چهارم با 5 شنبه، ما کلا نمی‌ریم! درستش اینه که تابع جمع باشن همه اما برا ما اینجوریه که اون نفر چهارم نه سه شنبه میاد نه می‌ذاره ما بریم. چون قطعا وقتی برگردیم باید کسی رو تحمل کنیم که با یه من عسلم نمی‌شه خوردش! :)) البته دوستای خیلی پایه‌تر و هماهنگ‌تری هم دارم که جبر جغرافیایی مورد عنایت قرار داده ما رو..
اله سار
۱۲ آبان ۱۱:۵۴
درسته بعضی کارها انگار فقط یه بازه زمانی و مکانی وجود داره برا انجامشون یا میشه گفت این شرایط بهترین حس رو با انجام این کاراها در تمام عمر و زندگی ادم میده.
ولی اگه این فرصت ها از دست رفت واقعا نمیدونم باید چیکار کرد ،اما میدونم تو  سنی و بازه ای مثل 22.5 سالگی یا حتی 51 سالگی هم ،یه سری کار های منحصر به فرد خودشون رو دارن.اونارو نباید از دست بدیم که ؟نه؟ میشه از گذشته از دست رفته درس گرفت.

من واسه بی قصه بودن کارای خوبی نمیکنم (:
پاسخ :
اوهوم، شاید واسه همه اینجوری نباشه. اما مثلا بخوای 50 سالگی از کوه بالا بری خب مسلما قله‌های کمتری رو فتح می‌کنی که ارتفاعشونم کمتره (نسبت به 20 سالگی)
گذشته که تموم شده و رفته، حرف من اینه که تو این بازه چیکار می‌کنن بقیه؟ مثلا اواخر دبیرستان اینکه بری یواشکی سیگار بکشی شاید هیجان‌انگیز باشه واست. اما الان دیگه نه. کارهای این دوره چی‌ان؟ یا کلا منحصر به فردتر از این‌هاست قضیه؟ نمی‌دونم.

این جمله آخر یه جوری سخته چرا :))
هالی هیمنه
۱۲ آبان ۱۰:۳۸
یادمه اون روزی که شب شده بود و روی موتورهامون از قم داشتیم برمی‌گشتیم ساوه و کلی تو راه سردمون شد و با یه بدبختی تونستیم اون یک ساعت روی موتور بودن و اون جادۀ کسل‌کننده رو تحمل کنیم، به همدیگه می‌گفتیم یه روزی می‌تونیم این دیوونه‌بازی‌مونو برای هم تعریف کنیم و کلی بخندیم. این تقریباً یه شروع بود. توی همین تابستون، تقریباً هر جمعه قبل از طلوع آفتاب بلند می‌شدیم و با موتورها می‌زدیم بیرون و می‌رفتیم جایی که قبلاً نرفته باشیم. این کوه، اون کوه، این روستا، اون روستای بالای کوهی که از توی جاده می‌شد دیدش، این سد، اون رودخونه. این اولین سالی بود که چنین سفرهایی می‌رفتیم. و جالب‌تر از همه این بود که وقتی قبل غروب آفتاب بلند می‌شدم، من یکی تردید داشتم که بریم یا نه. یعنی یقین دارم اگه به تصمیمِ خودم بود، شاید خیلی از اون روزا رو خوش نمی‌گذروندم و دوباره خودم رو با کارهای هر روزه و هر روزه مشغول می‌کردم. فیلم می‌دیدم، کتاب می‌خوندم و از این چیزا. مثلاً بقیه می‌گفتن بیا بریم بالای اون کوه، من می‌گفتم که چی؟ آخه اون بالا چیزی نداره. ولی همین که با کلی خستگی می‌رسیدیم اون بالا، می‌دیدم که به اومدنش می‌ارزیده و کلی هم کیف می‌بردیم. البته ناگفته نمونه که از یه جایی به بعد این بیرون رفتن‌های دمِ صبحی هم برام تکراری شده بود، ولی باز وقتی می‌افتادیم توی جاده و با موتورم گاز می‌دادم، انگاری تازه اون موقع بود که داشتم زندگی می‌کردم.
پاسخ :
"انگاری تازه اون موقع بود که داشتم زندگی می‌کردم."
منم دقیقا همینو می‌خوام. کاش واقعا شمال زندگی می‌کردم که شهرها خیلی به هم نزدیکن.
هوم کلا بودن بین همچین آدمایی خیلی مهمه. من دوستانی دارم بهتر از گل بهشت اصلا! واسه یه سینما رفتن نمی‌تونن هماهنگ شن حتی :))
سوگنـ ـد
۱۱ آبان ۲۳:۵۳
منم نمیدونم :)
پاسخ :
:))
یانوشکا ..
۱۱ آبان ۲۲:۵۵
مثلا چی؟!😂
بابا من انقدر همیشه مثبت بودم که خودم حالم بد میشه دیگه😂
پاسخ :
ببین زندگی‌ها فرق می‌کنن دیگه. یه چیزی که ممکنه واسه تو عادی باشه و خونواده‌ت کاملا عادی واکنش نشون بدن، ممکنه واسه من یه چالش باشه، یه کار هیجان‌انگیز. براهمون از نظر من امتیاز بعضی مراحل رو گرفتی :))
والا فکر می‌کنم دوستات دیگه خیلی هیجان‌انگیزن و غیر مثبت :)) براهون هر کاری پیش کارای اونا فوق مثبت جلوه می‌کنه :))
سوگنـ ـد
۱۱ آبان ۲۲:۱۹
خیلی کارا کردم تو زندگیم، از همون هیجان انگیزا که یه روز میتونم تعریف کنم. ولی هیچوقت برنامه ریزی شده نبودن. از وقتی یاد گرفتم رها کنم تونستم اینجوری زندگی کنم. هیچوقت نمیگم من باید هیجان داشته باشم، باید شیطنت کنم، هیچوقت نمیخوام واسه یه من تو آینده‌ی دور خاطرات قشنگ بسازم. من فقط آزادم. لحظه‌هامو میسازم، نه از روی یه چالش، یه تصویر یا یه ایده‌ال. شاید اینم بتونه یجور هنر باشه. که مثلا هفت صبح برم سوار ماشین شم و یواشکی سر از یه شهر دیگه درآرم. میتونم بگم یاد بگیر رها کنی، حتی همین فانتزی رو. 
پاسخ :
من نمی‌تونم لحظه‌هامو بسازم. باید برنامه بریزم. برنامه‌م هم این نیست که بگم خب بر فرض تا 23 سالگی باید از این شهر بزنم بیرون! این فقط یه مثاله. برنامه‌م اینه که موقعیتش پیش اومد می‌زنم بیرون. چالشم اینه که اگه موقعیتش پیش اومد، نترسم. یا می‌تونه این باشه که بیشتر خودم رو تو این موقعیت‌ها قرار بدم. اینم باید رها کنم؟ نمی‌دونم.
ستوده ••
۱۱ آبان ۲۱:۵۲
هر ادمی یه قصه داره که باید کاملش بکنه 
من تو ۱۸ سالگی قصم شروع میشه 
اما این تویی که باید ببینی قصت از کی قراره شروع بشه 
ولی هیج ادمی بدون قصه نمیشه 
پاسخ :
منظور من این نیست که قصه من شروع نشده. منظورم اینه که اون تجربه‌های حداقلی که تو یه سن آدم باید داشته باشه رو نداشتم. (حداقل تو بازه‌ای که گذشت) وگرنه قصه همینه، تو جریان بازی نوشته می‌شه. شروع شده و تا وقتی که بمیرم ادامه داره.
مرهم رنج ها
۱۱ آبان ۲۱:۳۵
در جواب کامنت یک دیوانه گفتی : کو اون چیزی که قراره با شنیدنش یاد من بیفتی ؟ 
من میخوام به این سوالت جواب بدم . 
شاید اون چیزی که منو یاد تو میندازه "اتفاق"خاصی نباشه ، شاید تجربه ی هیجان انگیزی که داشتی و اومدی اینجا برای ما تعریف کردی نباشه ! اما من ، با شنیدن اسم تو یاد یه" سبک زندگی"  می افتم . سبکی که میگه تو هر شرایطی که هستی با تمام وجود بخوای و سعی کنی که  بهتر باشی و برسی به اون چیزایی که میخوای . 
حالا آیا الی میرسه به این چیزا ؟ آیا الی موفق میشه تا ۲۳ سالگی یه تجربه ی هیجان انگیز داشته باشه ؟ نمیدونم ، یعنی برام مهم نیست .
 برای من مهم اینه الی به راه بادیه میره به جای نشستن باطل ، که گرد مراد نیابد به قدر وسع بکوشد :) 
پاسخ :
عجیبه. فکر نمی‌کردم همچین تصوری ازم باشه! :)) اما خوشحال شدم می‌دونی؟
اما یه جاهایی از این قصه باید رسیدن هم باشه دیگه نه؟
یانوشکا ..
۱۱ آبان ۲۰:۴۷
اره راستش منم دلم میخواست زندگیم خیلی هیجان انگیز باشه. ولی مسئله اینه که الان حتی هیچ هیجان خاصی به ذهنم نمیرسه که بخوام تجربش کنم :| من دیگه خیلی تباهم 😂😂
پاسخ :
فک کنم تو امتیاز بعضی مراحل رو گرفتی :دی
รђคђt๏t :)
۱۱ آبان ۱۹:۳۸
میدونی الی انقدر که از همون اول آدم خوبه ی قصه ها بودم و همیشه ازم انتظار رفته که شاتوت عاقل و منطقی باشم ، اگر بخوام هم قصه ای بسازم و خلقش کنم یا حتی بخوام گهگاهی شیطنت هم بکنم ده برابر بقیه تو چشم خواهد رفت و بعدش خیلی ضربه میخورم . گاهی دوست دارم منم آزادانه ، بی پروا و پر از شیطنت های دخترونه راه برم ، بخندم و زندگی رو به کتف چپم بگیرم اما انقدر عواقب بعدش ذهنمو درگیر میکنه که کلن بی خیالش میشم . گاهی با خودم میگم کاش از همون اول ادم خوبه ی قصه ها ، اون کسی که قراره همیشه بی عیب و نقص باشه نبودم ....اون وقت زندگی خیلی بهتر و قشنگ تر میشد .حداقل برای خودم
گاهی وقتا حس زندانی رو دارم  که حبس شده و میخواد این قفس رو پاره کنه.
پاسخ :
من حرفم اینه که گاهی وقتا لازم نیست اصلا همه بفهمن! کاملا میفهمم حرفت رو اما. به هر حال این روزا میگذرن و قرار هم نیست هر قصه‌ای حتما یه کار خلاف باشه که هیجان انگیز بشه. مسافرت مجردی و هیچ‌هایک و این چیزا که خلاف عرف نیستن! همه ازت انتظار دارن تصویر یه آدم پرفکت درسخون و موفق رو ارائه بدی اما منظورم این بود که هم میشه اینجوری بود و هم زندگی کرد.
صبا
۱۱ آبان ۱۹:۱۰
Sometimes I think I have felt everything I'm ever gonna feel. And from here on out, I'm not gonna feel anything new. Just lesser versions of what I've already felt.
پاسخ :
ترسناک نیست این؟ چون من امیدوارم کلی حس ناشناخته در انتظارم باشه که تجربه کنم و حس زنده بودن بکنم.
:: فروردین ::
۱۱ آبان ۱۹:۰۵
ولی من انگاری از این که قصه ای داشته باشم می ترسم... 
پاسخ :
هوم اینم حرفیه.. اما من فکر می‌کنم حتی داشتن یه قصه بد بهتر از بی‌قصه بودنه.
tiara .n
۱۱ آبان ۱۸:۴۱
اقلا توی این دو سالی که اومدم دانشگاه اون قدر از نظر خودم!تابو شکنی کردم و کارایی که ضد عقل بوده انجام دادم که کلی قصه دارم حالا.اما هنوز در برابر یه چیزی دارم مقاومت میکنم.هم میترسم از اینکه اشتباه باشه و بدجور ضربه بخورم و هم اینکه میترسم از این سن بگذره و دیگه...فک کنم بفهمی حرفامو
پاسخ :
خوش به حالت واقعا. هوم متوجه‌م. واقعا تصمیم سختیه و به خیلی چیزا بستگی داره. اینکه اونقدر قوی شده باشی که بعدا بتونی پای درست بودن تصمیمت بمونی. اینکه تا حد خیلی زیادی به طرف مقابل هم بستگی داره و کلی چیزای دیگه. منم هیچ وقت مطمئن نیستم ازش.
tiktik tiki
۱۱ آبان ۱۸:۰۲
باور میشه هیچی به ذهنم نمیرسه واسه انجامش؟
بس که دیدم کسایی انجام دادن الکی قضاوت شدن:(
پاسخ :
خب قضاوت شدن واقعا مهم نیست واسم. مگه چه فرقی به حال من می‌کنه قضاوت اونها؟ هلاکویی می‌گه ما به دنیا نیومدیم که بقیه رو خوش‌حال کنیم. حالا اگه با دیدن کارای ما قراره به وجد بیان، خب یه ذره خوشحال می‌شیم ما هم. اگه قراره بدشون بیاد از ما، خب یکم ناراحت می‌شیم، اما نهایتا کاری رو می‌کنیم که دوست داریم.
خوب نیست اینجوری.
یک دیوانه
۱۱ آبان ۱۸:۰۱
+ شما چیکار می‌کنین واسه بی‌قصه نبودن؟
- عادت میکنیم.
یعنی عادت کردم دیگه، انقدر که انتظارِ روزِ غیرتکراری رو واسه خودم ندارم. احتمالا خودمم نمیخوام روزام از این روال و برنامه‌ای که داره خارج بشه و چیزی باعث بشه این نظم به هم بخوره هرچند خوب یا خوشحال‌کننده باشه.
همین که بیرون میرم، فیلم میبینم، اوضاع درسم خوبه و... برام رضایت بخشه، فقط یکم اوضاع دخل و خرج خوب نیست که اونم انشاالله به لطف و یاری شما دوستان عزیز درست میشه :))) شماره کارت متعاقبا اعلام خواهد شد :دی
پاسخ :
من نمی‌خوام عادت کنم
من نمی‌خوام عادت کنم
من نمی‌خوام عادت کنم
من نمی‌خوام عادت کنم
منظورم این نیست که این روال به هم بخوره. خودمم از تغییر استقبال نمی‌کنم نمی‌دونم چرا. ینی مثلا قبلا دوست داشتم هزار جور برنامه مختلف داشته باشم مثلا تو یه بازه یه ماهه. الان اما واقعا حوصله‌شو ندارم. مثلا همین که می‌رم باشگاه واسه یه دوره سه ماهه کافیه واسم. آی مین، هر کار دیگه‌ای بخوام انجام بدم سه ماه بعد شروعش می‌کنم تا کاملا عادت کرده باشم به نظم فعلی. و تغییری که می‌خواد اتفاق بیفته زیاد به هم نزنه نظمم رو.
خب اینا رو منم دارم علی، کتاب و فیلم و درس و رفیق رو همه دارن یه جورایی. اما کافی نیست. بعدا می‌خوام بگم من تو همه زندگیم اینقدر فیلم دیدم، کتاب خوندم. خب که چی؟ اینا رو همه انجام می‌دن. کو اون چیزی که قراره با شنیدنش یاد من بیفتی؟
وضع مالی هم 330ای که قرار بود از ترجمه مهرماه بگیرم رو گرفتم. برا آبان هم فعلا 120 کار کردم. از امروز به بعد اولین ترجمه‌ای که این ماه بهم بدن رو پولشو می‌دمش به تو :)) دیگه ممکنه 20 هزار تومن باشه، ممکنه 100 باشه یا بیشتر. مونده به شانس خودت :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
این‌جا
این که به هر حال من باید اینجا چیزی در مورد وبلاگم بنویسم تا معرفی‌اش کرده باشم، کار را سخت می‌کند. چون هر جمله‌ای می‌تواند تصوری اشتباه درباره این وبلاگ به شما بدهد و مثل بقیه من هم ترجیح می‌دهم با دو خط معرفی نامه به تصور خاصی نرسید. همین، فقط وبلاگ داشتن تجربه‌ای به شدت دوست داشتنی‌ست برای من.
پلاس
قالب: عرفان