یه روز سرد پاییزی/تو میای از دور/قرمز/از بین برگای زرد

یه جایی خونده بودم که می‌تونی زندگی خودت رو شبیه یه توپ فرض کنی؛ و اهداف و کارهایی رو که انجام می‌دی شبیه چندتا زنبور که توی توپن. هر چی جهت حرکت این زنبورها تو مقاطع مشخصی از زندگیت یکی باشه، زودتر به مقصد می‌رسی. یا هر چی تعداد این زنبورها کم‌تر باشه و اندازه‌شون بزرگ‌تر، پیمودن مسیر هم راحت‌تر می‌شه واست. تصمیم گرفتم از گروه فرانسه و جوّ آدمای خوبش بیام بیرون تا یک زنبور کوچک رو حذف کرده باشم. زنبوری که جز عذاب وجدان کار نکردن چیزی بهم اضافه نمی‌کنه تو این بازه از زندگیم، اما قراره چند ماه بعد قوی‌تر برگرده داخل این توپ.

زندگیم روال نسبتا خوب خودش رو پیدا کرده. ورزش می‌کنم، تو تمام دو دقیقه‌های آخری که مربی می‌گه استراحت کنید و به چیزی فکر نکنید، من شکر می‌کنم، بی‌اغراق واسه همه چیز. برای خودم هم خیلی عجیبه تاثیری که تو زندگیم داشته. انگار همه چی داره بهتر می‌شه یا شایدم دید من به مسائل بهتر شده باشه، نمی‌دونم. منی که دارم می‌شم رو دوست دارم، واقعا، واقعا. این‌که هی یک قدم دارم نزدیک‌تر می‌شم رو دوست دارم، این‌که بالاخره این حس رضایت خیلی چیز عجیبیه، خیلی شیرینه و یه چیزایی دارم از خودم کشف می‌کنم که خودم هم موندم. برای همه‌ی این‌ها به خودم حق می‌دم خود قبلیم رو دوست نداشته باشه. حتی همه‌ی این رقیق بودن‌ها، به موقع تلاش‌ کردن‌ها و رها کردن‌ها هم حالم رو خوب می‌کنن.

ما در مقابل حسی که تو آدما به وجود میاریم مسئولیم؟ اگه نخواسته باشیم چی؟ کسی که خیلی دوستش دارم، از معمولی‌ترین حرف‌های من برداشت‌هایی می‌کنه که نباید. مثل این می‌مونه که مدت‌ها منتظر می‌مونی تا سر و کله کسی پیدا بشه و این حرف‌ها رو بهت بزنه و تو از این همه اتفاق عجیب و غریب به وجد بیای. حالا سر و کله‌ی کسی که پیدا شده منم انگار؛ اما واقعا نمی‌خوام باشم. کو اون تیک فلانی تا ابد دوستم بمونه؟ یه جایی لافکادیو در مورد دخترها نوشته بود که اگه موندنی نیستی حداقل "در رودخانه دردهایش سنگ نیانداز". حالا من شدم اونی که داره سنگ پرتاب می‌کنه، می‌بینی؟

+ عنوان از آهنگ مرد خاکستری، گروه او و دوستانش که بخاطر از دست دادن اجرای این روزهاشون خیلی غصه خورد.

این‌جا
این که به هر حال من باید اینجا چیزی در مورد وبلاگم بنویسم تا معرفی‌اش کرده باشم، کار را سخت می‌کند. چون هر جمله‌ای می‌تواند تصوری اشتباه درباره این وبلاگ به شما بدهد و مثل بقیه من هم ترجیح می‌دهم با دو خط معرفی نامه به تصور خاصی نرسید. همین، فقط وبلاگ داشتن تجربه‌ای به شدت دوست داشتنی‌ست برای من.
قالب: عرفان