[از مجموعه چرا تهران نیستم]

شب یلدا گروه او و دوستانش باز هم اجرا دارن. پیامی که از چنل تلگرامشون واسم فوروارد کرد، از دیشب تا الان دیوونه‌م کرده. هی تصور می‌کنم شب یلداست، دور و بر هشت اجرا تموم شده. اون‌قدر خوب بوده که به قول این دوستان اهل دل احتمالا خیلی های‌ام :)) بارون اومده؛ هوا سرد، مهرو پیشم، تهران شلوغ، شهر پر از چراغای قرمز و زرد. تو راه برگشت هنوزم زیر لب کوه باش و دل نبند رو می‌خونیم.

"که از خاطرم پاک نمی‌شه چشماش، چشماش، چشماش"

از تصورش هم خر کیف می‌شم خدایا، یه جفت چشم خندان می‌شم با یه لبخند گنده. هی فکر می‌کنم شاید دو نفر دیگه هم باهامون اومدن، شاید. کی می‌دونه؟

"یادت نره قولتو، نشه چیزی خسته کنه تو رو"

بعد یکی دستش رو میاره نزدیک و از این تصور پرتم می‌کنه بیرون؛ هنوزم این‌جام، پشت این میز، تو این شهری که دیگه بهش تعلق ندارم. پیش آدمایی که بعضی وقتا از رو عادت تحملشون می‌کنم و گاهی وقتا برای فرار از تنهایی. با یه عالمه چیزی که دلم می‌خواد اما حبسشون کردم پشت این اسکرین. بازم منم و واقعیت تحمیل‌شده‌ای که خیلی دورم ازش. عجیبه می‌بینی؟ هم از واقعیت دورم هم از رویا و اینی که می‌گذره عمرمه، عمرم.

این‌جا
این که به هر حال من باید اینجا چیزی در مورد وبلاگم بنویسم تا معرفی‌اش کرده باشم، کار را سخت می‌کند. چون هر جمله‌ای می‌تواند تصوری اشتباه درباره این وبلاگ به شما بدهد و مثل بقیه من هم ترجیح می‌دهم با دو خط معرفی نامه به تصور خاصی نرسید. همین، فقط وبلاگ داشتن تجربه‌ای به شدت دوست داشتنی‌ست برای من.
قالب: عرفان