حالا همه‌ش دلم واسه حرف زدن تنگ می‌شه

آرشیو آذر پارسال رو خوندم و نمی‌دونم خوشحال باشم از حجم این تغییر یا ناراحت؟ خیلی حرف دارم واسه زدن اما نمی‌دونم چمه واقعا. نمی‌شه شما حرف بزنین؟

محمود بنائی
۰۱ دی ۰۹:۵۳
اون همه فعالیت در بلاگ نیاز به استراحت داره، بعد از استراحت منتظر برگشت شما هستیم :)
چرا نمیشه، شما بگو از چی بگیم :) 
پاسخ :
عه پس زیاد مینوشتم؟ :)) اتفاقا دیشب آرشیو پاییز رو چک کردم، ۶ تا پست مهر ماه نوشتم، ۴ تا آبان و ۵ تا آذر. واسه کسی عدد همه ماه‌هاش دو رقمی بود اینم جالبه در واقع :))
من اگه میدونستم که.. :))
اله سار
۰۱ دی ۰۳:۳۰
از تغییر خوشحال نباشیم از چی باشیم ؟
این کلی حرف داشتن و ننوشتنم مطمنا یه تغییره.شاید گنگ و عجیب ولی تغییره.
نمیدونم دیگه چی بگم ؟!
پاسخ :
سوال اینه که هر تغییری خوبه ینی؟
هوم قبول دارم اینو، میگن نشونه رشده حتی.
منم نمیدونم :))
1900 __
۳۰ آذر ۲۳:۰۵
داشتیم از خونه خالم میومدیم رشت هوا بارونی بود و دید کم . از اول مسیر بی قرار بودم تا رسید به آهنگ نیمی از ما . جاده خلوت و صدای بلندی که به شکل اعجاب انگیزی مامان اینا اقدامی در جهت کم کردنش نکردن و ... 
آهنگ بعدی حرمان بود . اون نسخه اولیش که دقیقه دو و ده ثانیه به بعدش مهیار آرشه به قلب میکشه و ریش ریش میکنه ‌
داشتم به این فکر میکردم که چقدر آروم گرفتم که حتی دارم فکر میکنم که فردا الکی اون وقت صبح برای چند ثانیه دیدن رد نشم . بمونم بخوابم و اتاقمو مرتب کنم و همین لبخند میاورد رو لبم حالا هرچقدرم اینکه تو گوشیش یکیه که loveش استش قلبمو بشکونه . 
به دیشب فکر میکردم که خونه مادربزرگه جمع شده بودیم  و با مائده یجا نزدیک تخت مادر بزرگ تو گوش هم حرف میزدیم میخندیدم مامان بزرگ نیگامون کرد بعد مدت ها خندید بابابزرگم که یادش بود عروسیشون اسفند بود و چطور گذشته بود .
بسته یا بازم حرف بزنم؟:))
پاسخ :
نمیدونم نیمی از ما چی داره که هر بار میشنومش منو از اینجا میگیره میبرتم به جاهایی که نمیشناسم، اما آرامش دارن.
از کجا متوجه لاو شدی؟..
دلم واسه مادربزرگ مرحومم و اون جمع‌ها تنگ شد. هرچند مامانِ مامانم هست هنوزم، اما خب :')
شما هرچقدر بگی من استقبال میکنم :*

یک دیوانه
۳۰ آذر ۱۳:۱۴
هم‌اکنون که وارد وبلاگت شدم زلزله‌ای تبریز را فرا گرفت و این نمیدونم پا قدم تو بود که اومدی تو مرورگرم یا پا قدم من که اومدم تو وبلاگت 
واقعا نمیشه ما حرف بزنیم نه، من اگه حرف زن بودم باغچه خودمو بیل میزدم :| 
دیدی پاییز امسال بدون برف گذشت :"(
پاسخ :
بیان تعجب کرد از اومدنت دیگه، همه‌ش واسه همینه :))
آخ نگـــــــــــو! من مردم اصلا از بس منتظر موندم.. یه جون از جونام کم شده حتی.
pary daryayi
۳۰ آذر ۱۲:۰۹
وقتی به اذرپارسال فکرمیکنم غمگین میشم ((: به اینکه اون روزای خوب چطور گذشت و رسیدم به این روزای مزخرف که دارم تموم زورمومیزنم تاخوب بشن؟یه خوبی که از اذر پارسال تا امسال اتفاق افتاده تغیزایی بود که کردمه این باعث میشه کمتر غمگین باشم چون از خود الانم بیشتر راضیم تا خود سال قبلم ^^امیدوارم تواکی باشی
پاسخ :
شایدم چون از دور داری میبینشون خوب به نظر میان، مثل همه چیزای دور که خوبن انگار. چه خوب که از خود الانت بیشتر راضی‌ای واقعا. منم تقریبا همینا + یکم دلتنگی و در کل خوبم.
life around me
۳۰ آذر ۰۹:۱۹
چرا نمیشه...بگو چی بگیم?

گذر زندگی،گاهی شادی،گاهی عصبانیت...اما برآیندش رو دوست دارم...هشت ماه بعد اگه خدابخواد فارغ التحصیل میشم و توی این اوضاع سخت این باعث میشه دلم گرم باشه.
میدونی الی?آینده هرچقدر هم سخت و غیرقابل پیش بینی باشه اما من براش هیجان دارم و اُمید...
تو در چه حالی?
پاسخ :
هر چی که دلتون میخواد گلسای اینترن.. فک کنم هیچ کلمه‌ای به اندازه اینترن گویای خستگیا و درگیریات نباشه.

دقیقا منم گلی. اون روز یکی از بچه‌ها گفت ینی واقعا امید دارین؟ گفتم اوهوم، هنوزم، واقعا امید دارم. زندگی خیلی کثیفه یه جاهایی اما من دوسش دارم نمیدونم چرا. خسته که شدیم همه‌مون، اما من هنوزم دلم میخواد ادامه بدم. حالم همینه و یه سری چیزای دیگه که خودمم نمیدونم چی‌ان که بتونم توضیح هم بدم.
راستی blue jay دیدم بعد مدت‌ها، مرسی از پیشنهادت، دوسش داشتم :))
آرزو ﴿ッ﴾
۳۰ آذر ۰۳:۱۶
وقتایی که یه بلاگر می‌خواد خواننده‌هاش حرف بزنن همه‌ش حرفای روزمره‌م با آدما میاد تو ذهنم :/ و تا حالا چنین کامنت‌هایی ندادم پای اون پست‌‌ها. ولی می‌شه اینجا بنویسم؟
کارت حافظه‌ی گوشی‌م به طور دلخواه خود تخریبی انجام داده :| یعنی مثلا آهنگ‌ها مونده، ویس‌های کلاس‌ها پریده و البته مهم‌تر از هر چیزی عکس‌هامم رفتن :| اولش احساس کسی رو داشتم که آلزایمر گرفته ولی  نمی‌دونه چه چیزایی رو فراموش کرده. هی می‌گفتم اگه یه عکس مهم توشون بوده باشه چی. بعد در طول هفته پیش میومد که بخوام برم یه عکسی رو نگاه کنم و می‌فهمیدم که جزو همونا بوده. اینجاها احساس کسی رو داشتم که آلزایمر گرفته و می‌دونه خاطراتش رو جایی ثبت کرده ولی نمی‌دونه کجا! 
کلی اتفاق کوچک، منظورم واقعا کوچکه، توی پاییزم افتاده و من نه توی دفتر خاطرات نوشتمشون نه توی وبلاگ. حافظه‌ی عزیزمم که جدیدا مثل تک‌سلولی‌ها عمل می‌کنه و تا یه خاطره‌ی جدید میاد توش، قبلی‌ها رو دیلیت می‌کنه :|
از بعضی از این خاطرات کوچک حداقل عکس داشتم :| حالا درسته که اونام عکسای آسمون و دار و درخت بودن ولی هواشون من رو یاد چیزهایی می‌انداخت که دوست داشتم به یاد بیارم بعدا.
بعد حالا هی به خودم می‌گم الآن اینا حذف شدن و نمی‌تونی جایی ذخیره‌شون کنی و بعدا مرور کنی می‌میری مگه؟ تازه ایده‌ی جدید هم به ذهنم می‌رسه که کلا از این به بعد بی‌خیالِ ثبت حال و هوا و خاطرات بشم. چون نمردم :|  ولی می‌دونم بعدا هم مثل الآن ته دلم باز احساس همون فرد مبتلا به فراموشی رو خواهم داشت. نمی‌‌دونه چیا یادش رفتن، خوب یا بد که حتی ممکنه از یادآوری‌شون ناراحت بشه؛ فقط دوست داره همه‌چی یادش بیاد. 
ببخشید نصفه‌شبی زیاد چرت و پرت گفتم. خاصیت نصفه‌شبه! :)
پاسخ :
منظور منم دقیقا همونا بودن آرزو. اینجا همه چی آزاده اصلا :))
من یه مدت با مشکل کمبود حافظه مواجه بودم و مجبور شدم یه سری چیزا رو پاک کنم؛ بعد خیلی عجیب بود واسه خودمم که متوجه شدم آدما بدون خیلی چیزا میتونه زنده بمونه و اتفاق خاصی هم نمیفته. بعدش شروع کردم به عکس نگرفتن. نمیگم لذت بردم همه‌ش چون نگران بودم که مبادا یادم برن. اما بعدش عادت میکنه آدم. میخواستم بت بگم ریکاوری کن شاید برگردن عکسات، اما بعدش پشیمون شدم. چه اشکالی داره اصلا؟ یه مدت هم آدم اینجوری زندگی کنه. هر بار که متوجه میشم زندگی راه خودشو میره و در واقع آدم میتونه از همه چی بگذره، خیلی تعجب میکنم واقعا. عجیبه نه؟
نه چرت و پرت نیستن اصلا، اما خاصیت نصف شبه آره، این حرفا فقط از دل شب درمیاد :))
آآآبی
۳۰ آذر ۰۱:۲۲
بگو ببینم قشنگترین فیلم ایرانی ، خارجی که دیدین و کتابی که خوندین چی بوده؟
پاسخ :
ازین سوال سختا چرا!
ایرانی در دنیای تو ساعت چند است، خارجی زیادن و یادمم نیست در حقیقت. کتاب هم همینطور.
کلا خیلی وقته "ترین" وجود نداره واسم. بازه‌ی بین خوب و بد خیلی بزرگه و هر چیزی یه جای این بازه قرار داره.
آآآبی
۳۰ آذر ۰۱:۲۰
سلام گمتون کرده بودم. از چی بگیم که خسته ایم
پاسخ :
سلام. چه جوری پیدام کردین؟ خسته از چی؟
ابوالفضل ...
۳۰ آذر ۰۱:۱۳
بذار آذر پارسال رو بخونم تا بعد نظر بدم.
منم در حالت گنگی و بلاتکلیفی شدیدی به سر می‌برم در حال حاضر. 
پاسخ :
ولش کن به درد نمی‌‌خوره.
ای بابا..
بوبک جان
۳۰ آذر ۰۰:۵۸
مرسی :)

پاسخ :
نوش جان
بوبک جان
۳۰ آذر ۰۰:۲۹
راستش من یه مدته دارم فالوت میکنم ولی هنوز نتونستم باهات ارتباط بگیرم. میشه یه بیوگرافی ساده بدی تا بیشتر باهات آشنا بشم؟ حس میکنم وسط یه کتابو باز کردم که بخونم.
پاسخ :
این چیزایی که میخوام بگم رو نوشتم تو درباره الی. 22 سالمه، حقوق میخونم، سال سه، بله دوسش ندارم :)) دیگه اینکه همه‌ش روزانه نویسیه اما به شکلی که فقط خودم و اون قبلیا متوجه میشیم احتمالا. و موقعی فالو کردی که من شروع کردم به بی سر و ته نوشتن، حسابی خودشم. نمیدونم، همینا.
واران ..
۳۰ آذر ۰۰:۱۴
این سه ماه کلا به بیمارستان و پرستاری و مراقبت 
و البته در سفر به شهرهای که تابحال تجربه نکرده بودم گذشت :)

خوب بود شکر 🍀
پاسخ :
سفر جواب می‌ده انگار بیشتر وقت‌ها، خوش به حالت.
شکر ☘
عارفه ...
۳۰ آذر ۰۰:۱۱
الی 
می فهمم چی میگی!
من هم چیزی رو که زیاد دوست داشته باشم، برای تموم کردنش بیشتر صبر می کنم. معمولاً خوندن کتابهای خوب رو عقب می ندازم. دیدن فیلم های قشنگ رو 
واین سریال که به معنای واقعی کلمه خود زندگی بود.
به اندازه ای با دیدنش کیف کردم که هنوز لذتش باهامه.
هرچند که از جایی دیگه متوقف کردم دیدنش رو 
گذاشتم برای بعد که بدون استرس ببینمش اما می فهممت.
لذتی که برای من داره عجیب غریبه.
می تونم ده بار هر قسمتش رو ببینم و گذاشتمش که با کسی که رابطه عاطفی برقرار می کنم هم یک بار با دقت ببینمیش و تحلیلش کنیم. :)
پاسخ :
دقیقا؛ موندم یه سریال چه جوری می‌تونه زندگی کردن رو به آدم یاد بده. رها کردن، بچه تربیت کردن، برقراری ارتباط، انسان بودن، رابطه داشتن، هممه چی.
منم دوست دارم دوباره ببینمش اما الان نه. ببین فصل دوش اونقدر جذاب بود اون آخراش که نتونستم صبر کنم و زود زود دیدمش. اما الان پشیمونم که زود تموم شد. براهمین فصل 3 رو می‌خوام کش بدم تـــآ می‌تونم :))
چه خوبه که متوجهی ولی :)
عارفه ...
۳۰ آذر ۰۰:۰۲
سلام. This is us در چه حاله؟
:)
خودت خوبی؟
پاسخ :
سلام علیکم. دو فصل اولش رو به معنی واقعی کلمه بلعیدم و خیلی چیزا یاد گرفتم ازش. بعدش دیگه نت نداشتم دانلود کنم فصل سوم رو که فکر کنم 9 اپیزودش اومده فعلا. اما به طرز عجیبی دلم واسش تنگ می‌شد عارفه. خلاصه که یه اپیزود هم دانلود کردم و دیدم واقعا چقدر دلم تنگ شده بوده برا این. حتی از حجم دلتنگی واسه‌ی یه سریال تعجب کردم خودمم!  اما هفته‌ای یه اپیزود می‌خوام ببینم بعد از این. دیدی مثلا بعضی چیزا برا تو همه‌ش فراتر از اونی‌ان که برا بقیه هستن؟ شاید برا بقیه خیلی معمولی باشن اما واسه تو یه جوری‌ان که یه تیکه خیلی بزرگ از خودت رو اونجا پیدا می‌کنی. برا منم دقیقا اینطوریه. عجیب و غریبه واقعا.
+خودمم خوبم در کل :) تو چی؟
Life Rhythm
۲۹ آذر ۲۳:۵۹
منم پر حرفم، ولی چرا دیگه دستم به وبلاگ نمیره ؟! 
به نظرم پارسال وب بازدیدهای بیشتری داشت ،خود بیانی ها هم بی حال شدن :/
پاسخ :
منم نه دلم می‌خواد بخونم، نه بنویسم. اتفاقا الان بازدید وبلاگم بیشتره اما یه چیزی هست که نمی‌دونم چی.
شاید دلیلش اینه که همه‌ش حول یه سری بحث بی سر و ته می‌چرخم و حرفام تکراری‌ان و دغدغه‌هام همون همیشگیا. چیز تازه‌ای نیست، یا اگه هست به نتیجه نمی‌رسه که بخوام در موردش بگم و بلا، بلا، بلا.
واران ..
۲۹ آذر ۲۳:۵۸
سلام 
از چی حرف باید زد؟
پاسخ :
هر چی. چیکار کردین مثلا این سه ماه؟
این‌جا
این که به هر حال من باید اینجا چیزی در مورد وبلاگم بنویسم تا معرفی‌اش کرده باشم، کار را سخت می‌کند. چون هر جمله‌ای می‌تواند تصوری اشتباه درباره این وبلاگ به شما بدهد و مثل بقیه من هم ترجیح می‌دهم با دو خط معرفی نامه به تصور خاصی نرسید. همین، فقط وبلاگ داشتن تجربه‌ای به شدت دوست داشتنی‌ست برای من.
قالب: عرفان