یه روز سرد پاییزی/تو میای از دور/قرمز/از بین برگای زرد

یه جایی خونده بودم که می‌تونی زندگی خودت رو شبیه یه توپ فرض کنی؛ و اهداف و کارهایی رو که انجام می‌دی شبیه چندتا زنبور که توی توپن. هر چی جهت حرکت این زنبورها تو مقاطع مشخصی از زندگیت یکی باشه، زودتر به مقصد می‌رسی. یا هر چی تعداد این زنبورها کم‌تر باشه و اندازه‌شون بزرگ‌تر، پیمودن مسیر هم راحت‌تر می‌شه واست. تصمیم گرفتم از گروه فرانسه و جوّ آدمای خوبش بیام بیرون تا یک زنبور کوچک رو حذف کرده باشم. زنبوری که جز عذاب وجدان کار نکردن چیزی بهم اضافه نمی‌کنه تو این بازه از زندگیم، اما قراره چند ماه بعد قوی‌تر برگرده داخل این توپ.

زندگیم روال نسبتا خوب خودش رو پیدا کرده. ورزش می‌کنم، تو تمام دو دقیقه‌های آخری که مربی می‌گه استراحت کنید و به چیزی فکر نکنید، من شکر می‌کنم، بی‌اغراق واسه همه چیز. برای خودم هم خیلی عجیبه تاثیری که تو زندگیم داشته. انگار همه چی داره بهتر می‌شه یا شایدم دید من به مسائل بهتر شده باشه، نمی‌دونم. منی که دارم می‌شم رو دوست دارم، واقعا، واقعا. این‌که هی یک قدم دارم نزدیک‌تر می‌شم رو دوست دارم، این‌که بالاخره این حس رضایت خیلی چیز عجیبیه، خیلی شیرینه و یه چیزایی دارم از خودم کشف می‌کنم که خودم هم موندم. برای همه‌ی این‌ها به خودم حق می‌دم خود قبلیم رو دوست نداشته باشه. حتی همه‌ی این رقیق بودن‌ها، به موقع تلاش‌ کردن‌ها و رها کردن‌ها هم حالم رو خوب می‌کنن.

ما در مقابل حسی که تو آدما به وجود میاریم مسئولیم؟ اگه نخواسته باشیم چی؟ کسی که خیلی دوستش دارم، از معمولی‌ترین حرف‌های من برداشت‌هایی می‌کنه که نباید. مثل این می‌مونه که مدت‌ها منتظر می‌مونی تا سر و کله کسی پیدا بشه و این حرف‌ها رو بهت بزنه و تو از این همه اتفاق عجیب و غریب به وجد بیای. حالا سر و کله‌ی کسی که پیدا شده منم انگار؛ اما واقعا نمی‌خوام باشم. کو اون تیک فلانی تا ابد دوستم بمونه؟ یه جایی لافکادیو در مورد دخترها نوشته بود که اگه موندنی نیستی حداقل "در رودخانه دردهایش سنگ نیانداز". حالا من شدم اونی که داره سنگ پرتاب می‌کنه، می‌بینی؟

+ عنوان از آهنگ مرد خاکستری، گروه او و دوستانش که بخاطر از دست دادن اجرای این روزهاشون خیلی غصه خورد.

*

یه بازه‌ی دو هفته‌ای تعیین کردم واسه خودم و یه سری برنامه ریختم واسش. اگه تونستم از پسش بربیام که این مسیر رو ادامه می‌دم، اگه نتونستم، اصلا و ابدا حق ندارم حتی در موردش حرف بزنم. برای همیشه می‌ذارمش کنار و می‌رم واسه پلن بی. و شاید ندونی که چقدر می‌ترسم از این‌که با این واقعیت رو به رو بشم، که نتونستنم رو به خودم ثابت کنم و از این جاده بزنم کنار و دور بزنم و برگردم. یه من داره زندگی من رو خراب می‌کنه و هی می‌گه هیچی نیست، حالا شروع می‌کنی، حالا چیزی نشده که، همه اینجوری‌ان. اما واقعا می‌ترسم، می‌ترسم از این‌که از پس هیچ کاری برنیام. این دو و نیم سال باقی‌مونده به بیست و پنج سالگی نباید این‌جوری بگذره چون. اما کاش به جای همه اینا به خودم ثابت کنم این امیدی که دارم متوهم نیست، که اگه بخوام می‌تونم بمونم تو مسیر، کاش.

اما اینم بگم که به یه سری از اهدافم رسیدم. بعد مدت‌هـــا و خب خسته نباشی واقعا، راه طولانیه اما چی بهتر از این؟ می‌تونی شب‌ها به روزهایی که تونستی و ازشون نجات پیدا کردی فکر کنی، چون این لذتِ تونستن هیچ‌وقت قرار نیست تکراری بشه. شرایط ناامید کننده‌س و من بهت حق می‌دم خسته بشی. عصبی و ناراحت یا بی‌حوصله باشی بیش‌تر وقت‌ها، اما تحمل کردی و شد. بازم می‌تونی تحمل کنی، سخته و هیچ‌کس بهتر از من نمی‌دونه چقدر سخته حتی. اما خسته نباشی که نذاشتی همه‌چی خراب شه. همین.

+کسی این‌جا هست که پشت کنکوری تجربی باشه؟

یا شایدم می‌ترسم از بی‌قصه بودن

بعضی وقت‌ها صحبت‌هامون با مهرو به این‌جا می‌رسه که ممکنه این دوران بگذرن و ما اون چیزایی که می‌خوایم رو تجربه نکرده باشیم. بذار واضح‌تر بگم واست؛ چند روز پیش حرف این بود که ماه فقط واسه این "هست" که بتونی به یکی نشونش بدی. می‌گفت واقعا مگه چی می‌خوایم از زندگی؟

شاید باورت نشه اما یکی از بزرگ‌ترین ترس‌هام اینه که اتفاقات بازه‌ی ۱۸ تا ۲۲ سالگی دوباره تکرار بشن و من نتونم متناسب با سنم زندگی کنم. مامانم من رو محافظه‌کار بارآورده و این روزها از خودم می‌پرسم این همه مراقب (رفتار) بودن واقعا لازم بود؟ یا مثلا فکر می‌کنم من فقط یه بار یا نهایتا دو بار فرصت داشتم واسه چشیدن ذوق دانشگاه قبول شدن. الان اگه حتی دانشگاه هنری که همیشه می‌خواستم رو هم بهم بدن، فکر می‌کنم نهایتا یکی دو روز خوش‌حال باشم و راستش رو بخوای زیاد هم واسم مهم نیست و همه این چیزها قضیه رو یه خرده ترسناک می‌کنن.

عشق هم همینه و شاید واسه تو سن و زمان و مکان تعریف نشده باشه در مورد عشق. اما نهایت استفاده‌ و لذت بردنت از بعضی چیزها بستگی به سن و زمان داره متاسفانه؛ ینی حداقل واسه من، واسه مهرو، واسه سْید. سوالی که پیش میاد اینه که چیکار می‌تونم بکنم؟ کسی که ۲۲.۵ سالشه چیکار باید بکنه؟ که بعدها وقتی یاد اون بازه زمانی افتاد از ته دل رضایت داشته باشه از کارهاش. منظورم درس و تلاش نیست؛ متوجه اهمیتش هستم ینی. منظورم اون شیطنت‌هاست، اون کارهایی که من دوست دارم یه روزی یه جایی به کسی بگم اوهوم، I did it. پس اشکالی نداره اگه تو هم همین کار رو کردی، زندگی همینه. واقعا دوست دارم یه سری کارها رو بین فاصله‌ی هر دو تولدم مشخص کنم و چالشم انجام دادن اون کارها باشه، که به هیجان و تجربه کردنش بیارزه، که مثلا بدون این‌که به کسی بگم، یه روز از این شهر برم واسه دیدن یه نفر و قبل غروب هم برگردم و حتی دیرم بشه و ضربان قلبم رو خودم بشنوم، اما خب به خیر بگذره :) راستی شما چیکار می‌کنین واسه بی‌قصه نبودن؟

+ مثل فیلم دختر -یادآوری شده در یک کامنت خصوصی-

۴۱

فعلا باید همین‌جا تموم بشه این متن

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

جالب خیلی توصیف جالبیه اما!

پست قبل رو می‌خونم و سرم درد می‌گیره از پیچیده کردن‌های خودم. بهش گفتم خوشم نمیاد از حرفایی که می‌زنم، واسه همین تصمیم گرفتم از بازی برم فعلا. واسم نوشت کام بک تو دِ گیم، آدم باید حرفاشو تو جریان بازی بزنه اصلا؛ اند لتس سی وات هپنز. منم تصمیم گرفتم فکر نکنم، در موردش حرف نزنم، فقط برم و بازی کنم. بعدش حرف‌ها خود به خود زده می‌شن. درسته که هر آدمی واسه یه دلیلی میاد تو زندگیمون، اما حواسم هست دلیلی که تو واسش اومدی خیلی جالب‌ و عجیب و غریبه. خیلی حواسم هست.

و هیچ لیمویی آن‌قدر ترش نیست که نتوان ازش شربت آبلیمو درست کرد

کاش روزی علی بندری در مورد من بگوید "این آدم یه زمانی خیلی گند می‌زنه تو زندگیش، همه چی رو خراب می‌کنه اما یه جایی به خودش میاد و می‌گه نه! این من نیستم. خودش معتقده شاید ریشه این تصمیمش واسه بهتر کردن جنبه‌های مختلف زندگیش برمی‌گرده به بیست و دو سالگی یه جورایی. مثلا تو یکی از مصاحبه‌هایی که کرده می‌گه که آبان سال هزار و سی‌صد و نود و هفت رفته واسه اولین بار باشگاه ثبت‌نام کرده. چون می‌خواسته وقتی وارد ۲۳ سالگی می‌شه حس بهتری نسبت به خودش داشته باشه. همون سال‌ها هم دانشگاه می‌رفته هم با پول کمی که از ترجمه می‌گرفته سعی می‌کرده روی پای خودش بایسته و جالب این‌ که اون سال‌ها کسی آدم حسابش نمی‌کرده. اما یه جایی تو پست‌های وبلاگش هم نوشته که من بالاخره درستش می‌کنم و درستش هم می‌کنه واقعا."

 خواستم بگویم در جریانم که سال‌ها بعد ممکن است این پست را بخوانم و از میلم به دیده شدن متنفر شوم. اما منِ امروز این را می‌خواهد. یک زمانی هست که پیامد یک تصمیم اشتباه فقط یک نتیجه اشتباه است؛ مثلا تصمیم می‌گیری درس جلسه بعد را نخوانی و بخت با تو یار است، استاد هم اولین نفر از تو می‌پرسد و نهایتا یک منفی می‌گیری و در امتحان پایان ترم هم تاثیری ندارد و تمام. اما یک زمانی هم هست که تصمیم می‌گیری کاری را نکنی و پیامدش می‌شود یک توده از اشتباهات که پشت سر هم می‌آیند و تو باید پای کاری نکردنت بمانی. بخاطر آن تصمیم محیط اشتباه را تحمل کنی، با آدمای اشتباه آشنا شوی، دغدغه‌های اشتباهشان را تحمل کنی و .. درحالی که می‌توانستی روزت را جای دیگری شروع کنی و دغدغه‌ات چیزی باشد که قرار است از تو آدم بهتری بسازد و یا تو را به جای بهتری برساند. اما چشمت را باز می‌کنی و پیام دوستت را می‌بینی که دغدغه‌های اشتباهش (شما بخوانید ایکس‌شعر) را از هشت صبح می‌خواهد در حلقومت بکند و چه می‌شود کرد؟ حقیقتا چه می‌شود کرد؟

انی وی شاید زندگی این‌قدرها هم بی‌رحم نباشد و در حالی که در استخری از گُه دست و پا می‌‌زنی، آپشن‌ها و انتخاب‌های جدیدی پیش رویت بگذارد. اما چیزی که قضیه را دردناک می‌کند این است که راه برگشتی وجود ندارد و این بار مجبوری در شرایطی قوی باشی که وصفش بی‌ادبی‌ست. باید عادت‌ها را عوض کنی، عادت به لوزر بودن را کنار بگذاری و ترک عادت موجب مرض است.

گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم اگر از کنار چند اتفاق کوچک، ساده رد نمی‌شدم، قرار نبود هیچ کدام از شما و هیچ کدام از آن‌ها را بشناسم. قرار نبود هیچ وقت بفهمم در زندگی ایکس چه خبر است و بلاه بلاه بلاه. اما از طرفی هم از شناختن بعضی‌ها به شدت خوش‌حالم و از کجا معلوم پشت این اما و اگرها زندگی بهتری بوده باشد. نمی‌دانم.

"I like to think that one day you'll be an old man like me talkin' a young man's ear off explainin' to him how you took the sourest lemon that life has to offer and turned it into something resembling lemonade"

-This is us

Dr. K, Season 1, Episode 1

۴

خلاص

تنها نشستم پشت مسجد دانشگاه، پرنده پر‌نمی‌زنه. هر از گاهی یکی دو نفر میان و ماشینشون رو پارک می‌کنن. -داشتم می‌نوشتم که یه آقایی اومد و گفت در مسجد رو باز کردم، برو بشین اون‌جا، نشستن رو سنگ آدم رو مریض می‌کنه- الان اومدم نشستم تو مسجد. با مسئول آموزش بحث کردم و این ترمم رو هواست. تقصیر خودمه، اما کاش تو هم یه ذره راه بیای با من. این‌جا بودن خودش عذابه واسه من، حالا هی سخت‌ترش کن. آهنگی که دیشب Sid فرستاد تو گوشمه، دوست دارم این‌جا باهاش گریه کنم. آدما هی سعی می‌کنن درستش کنن، از گوشه و کنار این زندگی می‌گیرن اما انگار زندگی داره راه خودش رو می‌ره. می‌گفت "می‌گی نشد چون خدا نخواست، باورته این جواب. نرو، نشو شکل فرار؛ برگرد، شمشیرتو درآر، جنگیدن کنارت برام یه افتخاره.."

اما من ناامیدم؛ می‌بینی؟

.

Natacha Atlas - Gafsa

دریافت
حجم: 15.1 مگابایت

این پست طولانی‌ست؛ بات هو کِرز؟

کلاس دوم صبح را نرفته‌ام؛ حوصله‌ی ارث و میراث و سهم و متون فقه‌ ندارم. دیروز همین موقع رفته بودم و شب ساعت ۹ برگشتم. خودم را قانع کرده‌ام که بعد از آن همه خستگی درس بخواند، اما دیروز دلم به حال خودم سوخت که سعی می‌کرد یک تنه دنبال همه چیز برود و از پس همه چیز برآید. شب بود و شب‌ها آدم لطیف می‌شود، حتی ممکن است دلش برای استیکر روی لپ‌تاپش هم بسوزد.

صبحم را با آلبوم جدید او و دوستانش شروع کردم، «تو تاریکی» را گوش دادم، در ساندکلاد دنبال لینکش گشتم تا بفرستمش برای Sid، اما پیدایش نکردم و در عوض با کوهی از آهنگ خوب مواجه شدم که قرار است امشب را لطیف‌تر کنند. ورژن پیانوی نیمی از مای پالت را پیدا کردم و می‌توانم وصیت کنم اگر برایم مراسم عزاداری گرفتند این ورژن را پلی کنند.

یک چیزهایی دارد عوض می‌شود که نمی‌دانم خوب‌اند یا بد. ویدیویی در یوتیوب دیدم و جلوی موهایم را خودم کوتاه کردم، هنوز به مادرم نگفته‌ام و حوصله‌ی ری‌اکشن‌های احتمالی‌اش را ندارم. دلم تنگ نمی‌شود، حرف می‌زنم اما حرف نزدن هم اذیتم نمی‌کند. این من را بیشتر دوست دارم؟ نمی‌دانم. برنامه می‌ریزد، قاعده می‌چیند، صبر می‌کند، لطیف می‌شود، همه کارت‌هایش را رو می‌کند، قرار است به مسئول آموزش تجاوز کند و بیش‌تر از هر وقت دیگری درس بخواند و دراماتیزه‌اش نکند.

یک سری از کارهای روزانه‌ام کنار دستشان هشتگ مهاجرت دارند، هر وقت می‌خواهم آن روز را skip کنم چشمم می‌افتد به این کلمه، مهاجرت، و می‌گویم مگر انتخاب دیگری هم داری؟ و این گونه دیدن هر اپیزود فرندز یک هفته طول می‌کشد تا اصطلاحاتش را یاد بگیرم، تمرین تلفظ کنم، سعی کنم با همان لحن حرف بزنم و زبانم را برای مهاجرت تقویت کنم.

بیش‌تر شب‌ها فیلم و سریال دانلود می‌کنم اما نمی‌بینم. چند روز پیش خواستم اپیزود اول سرگذشت ندیمه را ببینم و دقیقه‌ی چهل و هفت به این نتیجه رسیدم که فعلا تحمل این سریال را ندارم. می‌خواهم چشمانم را ببندم و فقط پایان‌های خوب را تصور کنم، باور کنم که هنوز هم پایان خوبی وجود دارد. شاید This is us ببینم، شاید هم نه.

منتظرم اول ماه برسد تا سی‌صد و سی هزار تومنم را بریزند به حسابم. وقتی به مَهرو گفتم قرار است ترجمه کنم و این پول را بگیرم ذوق‌زده برایم نوشت که نوش جـــان. واکنش بقیه اما جالب نبود، پرسیدند از دیکشنری ترجمه می‌کنم یا واقعا بلدم؟ یا از کجا یاد گرفته‌ام متون تخصصی را ترجمه کنم؟ پس حالا که این‌طور است باید برایشان شیرینی بگیرم. مردم کله پاچه‌ی مورچه دوست دارند به هر حال.

یک چیزهایی دارد بین من و Sid اتفاق می‌افتد که نمی‌توانم جلویشان را بگیرم، یا شاید نمی‌خواهم. زندگی خیلی عجیب است و من این را با هر آدمی که وارد زندگی‌ام می‌شود، بهتر درک می‌کنم. وقتی تلاش نمی‌کنی تو را ببینند، بیش‌تر دیده می‌شوی و شاید همین‌قدر ساده باشد که فقط یاد بگیری دست از لجبازی برداری و منتظر باشی.

امروز اولین روز تدریسش است، می‌رود نیاوران. استرس دارد اما من سعی کردم یک چیزهایی بگویم که بخندد و استرسش کم شود؛ انگار جواب هم داد. وقتی داشتم شمع روی کیک تولدم را فوت می‌کردم آرزو کرده بودم یک معجزه اتفاق بیفتد، برای همه، برای او که خیلی وقت است از ته دل نخندیده است. دیشب برایم نوشت انگار زندگی هم دارد به روی ما می‌خندد و شاید آرزوها هنوز هم برآورده می‌شوند. نه؟

+این همه را خواندید؟ دمتان گرم.

۱۹

بچه‌ها کیوت و دوست‌داشتنی‌ان، البته تا وقتی که بچه‌ی خودت نباشن

یه بار سوم ابتدایی که بودم، مامانم دعوام کرد. صبح بود و منم اون روز سری ظهر باید می‌رفتم مدرسه؛ مامانم عصبی بود از دستم و واسه اینکه من رو بترسونه گفت دیگه حق نداری بری مدرسه. یادم نمیاد موضوع چی بود اما احتمالا درسی رو نخونده بودم یا تکلیفی رو نصفه رها کرده بودم. اون روز من همه کتاب‌هام رو جمع کردم و گذاشتمشون توی کیفم، زیپش رو بستم و کیفم رو به زور هل دادم زیر تخت. بعدش هم نشستم جلوی تلویزیون و کارتون دیدم؛ مامانم از حیاط برگشت و دید من دارم کارتون می‌بینم و بیشتر عصبی شد. الان که بهش فکر می‌کنم واقعا صحنه خنده‌دار و اعصاب خرد کنی بود برای یک مامان :) اما هیچی نگفت بهم، تا این‌که بابا اومد و با این‌که یک ساعت از وقت مدرسه گذشته بود من رو برد سر کلاس.

این چند روز خیلی به قضیه شکل گرفتن شخصیت آدم‌ها تا شش سالگی فکر کردم، به تاثیر خیلی بزرگ و حیاتی والدین، به این‌که به راحتی ممکنه فردی با هزاران مشکل رو تحویل جامعه بدن، البته با ظاهری کاملا سالم. من آدمی‌ام به شدت کمالگرا، دقیقه نَودی، بعضی وقت‌ها اهمال‌کار، با چندین تله شخصیتی که همه این‌ها برمی‌گردن به تربیتی که درست نبوده و حالا باید کلی تلاش کنم و با خودم بجنگم تا درستشون کنم. این‌که من اون روز زود تسلیم شدم و کتاب‌هام رو جمع کردم و بیخیال مدرسه شدم ظاهرا اتفاق بامزه‌ای بود واسم. اما الان فکر می‌کنم باید مامانم متوجه می‌شد اون روز. من پدر و مادرم رو مقصر نمی‌دونم اما تقصیر منم نیست که الان باید کلی زجر بکشم و مدام اون تو با کسی دعوا کنم سر همه رفتاراش که ریشه در کودکی دارن. علاوه بر این‌ها خوندن و فهمیدن در مورد این مسائل من رو از بچه‌دار شدن در آینده هم می‌ترسونه، حتی از این‌که نکنه منم برعکس از این ور بوم بیفتم یه روزی. وقتی داشتم پادکست یونابامبر چنل بی رو گوش می‌دادم و یه جاهایی همه‌ش به بچگیش اشاره می‌کرد، این ترسم بیش‎‌تر می‌شد. اما از یه طرف هم خوش‌حالم که این مسائل دیگه پیش پاافتاده نیستن واسم، یا مثل بیش‌تر اطرافیانم نگاهم خوش‌بینانه نیست به ازدواج با کسی که دوسش دارم. اتفاقا می‌ترسم، از این حجم از پیچیدگی می‌ترسم. اما بالاخره حواسم هست، تونستم اون پرده صورتی و قشنگ خوش‌بینی رو بزنم کنار و واقع‌بین باشم و هی بخونم و یاد بگیرم؛ و این‌که آدم قد کشیدن خودش رو ببینه خیلی حس خوبی داره، یو نو؟ :)

۹

کاش می‌شد آهنگ پس‌زمینه را هم برایتان پلی کنم

بارها شده احساس کنم باید برای تازه شدن روحم جایی بروم، دور از همه بمانم، فکر کنم و در نهایت تصمیمی برای تغییر بگیرم و برگردم؛ اما بارها رفته‌ام و دست از پا درازتر برگشته‌ام. چون من همیشه خودم را با خودم برده‌ام و فراموش کرده‌ام تنها راه التیام این است که خودت را جا بگذاری و بروی. این‌ها را از نویسنده کتاب تصرف عدوانی یاد گرفته‌ام. یک جای دیگر هم نوشته است، امید انگل است، انگل روح. نمی‌شود دست و پایش را بست و گوشه یک اتاق سرد و تاریک رهایش کرد تا تسلیم شود، که نمی‌شود. آن‌قدر می‌ماند تا اپسیلونی نور پیدا کند و دوباره جوانه بزند. گفته است روزی که انگل امید را از میزبان جدا کنند، میزبان یا می‌میرد، یا آزاد می‌شود.

یک چیزی بین خودمان بماند، من به چشم خود دیدم که چگونه آزاد شدم، حتی بعد از آزادی باز هم حوالی همان قفس پرسه زدم، اما می‌گذرد و این‌که می‌گذرد حقیقتا نعمت است.

۳

وی سعی میکرد امکان نظردهی برای این مطلب فعال باشد

زندگی واقعا خیلی عجیبه نازنین؛ سه ماه پیش من حتی فکرشم نمی‌کردم اینجا باشم امروز، سه سال پیش هم همینطور. و به قول ضحا بعضی چیزا تو زندگی خیلی زور دارن و قرار نیست چون "تو می‌خوای" دقیقا همونی اتفاق بیفته که می‌خواستیش. باید از comfort zone ِت بزنی بیرون و تلاش کنی، وگرنه انتخاب طبیعی حذفت می‌کنه، چون ناسازگار بودی، چون اونی سازگاره که تلاش کنه، از نظر زندگی همه چیز پوچه، خواستنت، آرزوهات، پتانسیلت، فقط و فقط نگاه می‌کنه ببینه انجامش دادی یا نه؟ تکون خوردی از جات یا نه؟ کتاب می‌خونی، فیلم می‌بینی، پادکست دنبال می‌کنی، سعی می‌کنی آدم بهتری شی؛ دمتم گرم. اما همه اینا تفریحن نازنین، شاید باعث بشن زندگی قشنگ‌تر شه، تو بهتر ببینی، بی‌تفاوت رد نشی؛ اما جایی که زندگی جدی بشه کسی توجهی به روزهایی که سریال دنبال کردی نداره و تو واقـــعـــا چی داری از زندگیت؟ هوم، فعلا هیچی.

پست‌های آقای مربع رو با اشتیاق دنبال می‌کنم، به روزهای زندگیش تو بوستون با غبطه نگاه می‌کنم، به روزی که قراره برم، فکر می‌کنم، به فاصله‌ای که بین من الان و منی که می‌خوام باشم هست. زدم به سیم آخر انگار، هر جا هر چی دلم بخواد می‌نویسم و رد می‌شم بدون اینکه فکر کنم اوپس! ینی الان چه فکری کرد؟ متوجه شدم من تو تمام مراحل زندگیم تباه بودم، الانم هستم. اما فکر می‌کنم درصدش هی داره کم‌تر می‌شه و این تصویر امیدوارکننده‌س واسم.

حس می‌کردم تو چهار سال اخیر فقط درجا زدم تو زندگیم، تو این مرحله گیر افتادم و امتیازشم از دست دادم، اما مثل همیشه نگاهم مونده بود فقط رو یک بُعد. حالا سرمو چرخوندم و دیدم، بهتر و واقعی‌تر دیدم ینی. اما نمی‌شه انکار کرد که اون مهم‌ترین بعد بود و هست. همونی که زندگی رو جدی می‌کنه. نمی‌تونمم بگم اشکال نداره و سر خودم رو شیره بمالم. اتفاقا خیلی هم اشکال داره، اما فکر می‌کنم هنوزم دیر نیست واسه درست کردنش. متاسفانه نمی‌تونی در رو ببندی و بیای بیرون و بگی دوباره شروع می‌کنم. شروع از صفر و صفحه‌ی سفید و همه و همه یه مشت دروغن. تو تویی چون اون اشتباها رو کردی، قراره توی بهتری بشی هر وقت تونستی با خودت کنار بیای و جبران کنی. و می‌دونی؟ من فکر می‌کنم دهه سوم زندگی زمان مناسبی برا گند زدن‌ها و درست کردنشون باشه.

۴

پنج شنبه‌ی مناسبی که گذراندم

از صبح تا ظهر تو خونه‌ی مامان‌بزرگم کار کردم، در حالی که حاضر نیستم حتی یک سوم این کارها رو تو خونه خودمون انجام بدم. با پدربزرگم یه سری کارهای دیگه رو انجام دادیم، با این‌که واقعا همکاری کردن باهاش سخته اما تهش گفت نه مثل این‌که تو عاقل‌تر از اینایی :دی. حالا شب شده و همه نشستن منتظر شام و منم یه گوشه نشستم و درگیر کارهای ترجمه‌‌ایم که باید تا فردا صبح برسونمش. سو وات؟ هیچی فقط حقیقتا احساس خوش‌بختی می‌کنم که هنوزم خونواده‌ای دارم که دور هم جمع می‌شن، حتی پنجاه هزار تومنی که قراره از ترجمه بگیرم و من دلم فقط به همین چیزها خوشه فعلا؛ چون با اینا قراره پاییزمو سر بکنم..

تابستون ۹۷؟

فرقش با چهارتا تابستون آخر این بود که یهو افتادم وسط چیزی که می‌شد بشه اما من باعث شدم نشه؛ مثل همونی که میان و چیزی که می‌تونستی برسی رو بهت نشون می‌دن و می‌گن ببین! خودت باعث نرسیدن شدی این بار، حالا بشین و نگاه کن تا یادت نره هیچ وقت.  "ما هیچ، ما نگاه" بودم یک ماه آخر رو فقط. خوبیش اینه که فهمیدم اونقدرام که فکر می‌کردم بزرگ نیستن مشکلاتم، حداقل درصد خیلی زیادش به دست خودم حل می‌شن؛ این از این.

دوز خیلی زیادی جنگل و دریا داشتم؛ خستگی، موود "که چی بشه"، افسردگی و خیلی چیزهای دیگه رو گذاشتم بین همون سبزها و آبی‌ها، به امید این‌که دیگه نیان سراغم. من هر سال از جایی که رسیدم راضی‌ام معمولا، امسال هم همین‌طور. اما بدیش اینه که وقتی پست‌های پارسال رو می‌خونم می‌بینم چقدر غیرقابل تحملن واسم؛ شایدم این ینی راه رو درست اومدم، از کجا معلوم، نه؟

شاید بهتر از هر کلمه‌ای داستان غیر خطی تابستون من رو بتونه شرح بده این آهنگ:

.

.

.

.

Ludovico Einaudi-Experience
دریافت

یادآور تلاش، جنگیدن، شکست، به زور بلند شدن و ادامه دادن، بغض‌های فروخورده، حرف‌های نزده، نرسیدن، نرسیدن، نرسیدن، نرسیدن، باختن، باختن، باختن و بالاخره پاشو دیگه الکی شلوغش کردی -رسیدن-.

۱۴

Train yourself to let go of everything you fear to lose

کیمیا نوشته بود "فرهنگ استفاده از فضای مجازی رو ندارم، هیچ وقت نداشتم." حرف‌های دیشبمون با مهشید، پست کیمیا، درگیری‌های ذهن خودم و... همه و همه باعث شدن بخوام از همه جا برم. اکانت توییتر و اینستاگرامم رو حذف کنم (موقت هم نه، کلا)، اکانت تلگرامم رو هم دلیت کنم و با شماره‌ای که فقط دو سه نفر از دوستام دارن جوین بشم. شاید اگه یه سال پیش بود همه این کارها خیلی راحت بود واسم، اما الان کوهی از حرف‌ها هستن که دوست ندارم پاک بشن به هیچ وجه. از طرفی هم احساس می‌کنم توجه بیش از حدم به این فضا داره زندگیم رو خراب می‌کنه. من فرهنگ استفاده از فضای مجازی رو ندارم، باعث می‌شه فکر کنم بقیه دارن تو این فضا آپولو هوا می‌کنن و فقط منم که تباهم. من فرهنگش رو ندارم چون بعد از این‌که با آدما تا حدی صمیمی شدم، این دوستی‌ها رو خیلی جدی می‌گیرم، فکر می‌کنم آدما اگه چیزی بگن درسته، فرقش با دوستی‌های دنیای واقعی فقط فاصله‌س، ندیدنه. در حالی که می‌دونم نیست..

شاید یه نصف شب بیخیال همه حرف‌ها بشم و همه رو پاک کنم، اما می‌ترسم. می‌ترسم مثل همه کارهایی که کردم دو روز بعد پشیمون شم. این وبلاگ تنها جاییه که هنوز من رو وادار به خودسانسوری نکرده. اما شاید کم مونده که اینجا هم..

۱۲

هلپ

اگر کسی رو می‌شناسین که ماه بعد تهرانه و منابع آزمون ارشد کامپیوتر رو دیگه لازم نداره و می‌تونه بده به کسی، لطفا به من خبر بدین. مرسی :)

۹
این‌جا
این که به هر حال من باید اینجا چیزی در مورد وبلاگم بنویسم تا معرفی‌اش کرده باشم، کار را سخت می‌کند. چون هر جمله‌ای می‌تواند تصوری اشتباه درباره این وبلاگ به شما بدهد و مثل بقیه من هم ترجیح می‌دهم با دو خط معرفی نامه به تصور خاصی نرسید. همین، فقط وبلاگ داشتن تجربه‌ای به شدت دوست داشتنی‌ست برای من.
پلاس
قالب: عرفان