زنـدگیِ پـیـشِ رو

شاید یه روزی، یه جایی :)

زنـدگیِ پـیـشِ رو

شاید یه روزی، یه جایی :)

زنـدگیِ پـیـشِ رو

- به قول عزیزی بلاگر بودن به معنی نویسنده بودن نیست. اینجا فقط جاییه که به دور از تمام حاشیه های زندگیم میام و به آغوشش پناهنده میشم. فراتر نبینیدش.

- پست های رمز دار واقعا خصوصی هستند و رمزشان به هیچکس تعلق نمیگیرد.

- اگر یک روز از نوشته هام فهمیدید که من رو توی دنیای واقعی میشناسید، یا کاملا اتفاقی اینجا رو پیدا کردید، مدیونید اگر به من نگید، مدیون!

- فعلا مُحَصِّلیم (حقوق خوان) و در اوایلِ دهه ی سومِ زندگی

- آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها : yon.ir/A81W

نبرد بین من و من!

يكشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۶، ۲۰:۰۲

قاعده یازدهم:
قابله می داند که زایمان بی درد نمی شود. برای آنکه تویی نو و تازه ظهور کند باید برای تحمل سختی ها و دردها آماده باشی.

فقط ده روز از پاییز دوست داشتنیِ امسال مونده. دارم فکر میکنم که همین چند روز پیش بود که رسیده بودیم به قلبش و تو نوشته بودی "پاییزُ میگم! از هر طرف بری میرسی به قلبش. قلبش زیباست..."

نگرانم. نگرانم از اینکه نشه، از اینکه نتونم و همه آرزوها باد هوا بشن و پوففف!.. یه جایی خوندم که میگفت روزها سخت و سالها زود میگذرن. راست میگه. احساس میکنم همه ی کارهای عالم رو سر من آوار شدن و تا میام به یکیش برسم از یه جای دیگه کم میارم و آخرِ شب خودم رو در حالی پیدا میکنم که به هیچ کاری نرسیده و کز کرده نشسته گوشه ی اتاق. استرسِ داشتن کارها و برنامه های زیاد باعث شده عملا هیچ کاری رو نتونم درست و حسابی پیش ببرم!.. به خودم میام میبینم زمان خیلی زود گذشته و من موندم همون جای قبلی، اما امروزها همچنان خیلی سخت میگذرن و دیروز ها با سرعت نور ازم دور شدن.

خسته شدم؟

الان نمیتونم حتی خسته باشم!.. فقط دارم ادامه میدم. دست و پا شکسته و داغون. دوست داشتم اینجا نباشم. درگیر این افکار و اهدافم نباشم. کاش میشد مثل میم هر روز به این فکر کنم که این ماه مانتوی جدید چی بگیرم یا کجا برم که استوری بذارم! یا مثل اون یکی میم فقط به این فکر میکردم که خب ماهِ بعد اولین سالگردمونه واسش کادو چی بگیرم، یا چرا امروز کم میگه عزیزم، یا چرا وقتی داریم حرف میزنیم از صفه ی چتمون خارج میشه! کاش این قدر یقه ی این الی رو نمیگرفتم که بااااید عوض شی و تا همین الانشم کلی از زندگی عقبی و باید همه رو باهم جبران کنی. آره میدونم اگه یه روزی همه ی غم های آدما رو بریزن یه جا و بهشون حق انتخاب بدن، همه آخر سر غم و مشکل خودشون رو برمیدارن و میرن. یا کاش یه خورده حافظه م بیشتر یاری میکرد تا هرچیزی که میشنوم و میخونم اینقدر زود نپره و یادم بمونه کی بود و کِی بود که اینو گفت.

خودم رو دوست دارم اما نمیتونم باهاش کنار بیام. نمیتونم این کم کاریاشو بپذیرم. نمیتونم اینقدر عقب موندنش رو تحمل کنم. نمیتونم نسبت به نگاهش خوش بین باشم، نگاهش به زندگی. آدم اگه دست خودش بمونه دیگه بدترین حالتشه.. آدم از دست خودش به کجا فرار کنه؟ چه جوری خودش رو تنبیه کنه وقتی که هم شاه و هم رعیت خودشه؟ چه جوری به ذهنش بگه "استاپ ایت! اینقدر فکر نکن! یه لحظه وایسا تا ببینم چه .... دارم میخورم!"

میگفت آدم از هـــــر چیزی میتونه دست بکشه، فقط اگه هدفش به اندازه کافی واسش مهم باشه! اگه نشده، اگه نرسیده ینی به اندازه کافی نخواسته. ینی اونقدرام مهم نبوده واسش که از همه چی دست بکشه. هر وقت که کم میارم و خودم رو میزنم به خستگی یاد این حرفش میوفتم. میگم ینی نمیخوای؟ نمیخوای که نشستی؟ بعد مثل یه بچه ی چهار ساله سرمو میندازم پایین به خودم میگم میخوامش اما..

بعد میشنوم که داره میگه اگه میخوای "اما" نداره، آره میخوای! ولی انگار بقیه بیشتر میخوان..

+قاعده ی یازدهم از چهل قاعده ی شمس هی تو ذهنم تکرار میشه و میدونم این روزام میگذرن..

+اگه میتونین واسه ی امتحان روز سه شنبه ی من دعا کنین. خیلی مهمه واسم..

  • الی .

سرگردون؟ خیره شدم..

پنجشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۶، ۱۰:۵۳

در راهرو رو باز میکنم و هوای سرد میخوره به صورتم، بوی بارون میپیچه تو سرم. برمیگردم تو اتاق، پالتوی آبی نفتیم رو میپوشم و شال پشمی رو سرم میکنم. گوشیمم برمیدارم و میرم میشینم روی تاب. پنج سالم بود که بابا تاب رو درست کرد. اولین روزی که نصبش کرد من نشسته بودم روش، پسر عمو داشت هلم میداد. اون 7 سالش بود. با تمام زوری که داشت، هلم میداد و یه لحظه سر من گیج رفت و افتادم. دو تا دندون بالام لب پایینم رو بریدن و پسر عمو بدو بدو رفت مامان رو صدا زد. یه درمانگاه نزدیک خونه مون بود. مامان منو برد پیش شمسی خانوم. شمسی خانوم بهیار اونجا بود و سه تا بخیه زد رو لب پایینم، یه چسبم روش. نمیتونستم غذا بخورم و فردا شبش مهمون داشتیم. یادمه سوپ میخوردم و هی اون چسبی که رو لبم بود کثیف میشد و منم بهونه ی کثیف شدنش رو میگرفتم و غذا نمیخوردم. از اون روزها الان فقط رد سه تا بخیه مونده رو لب پایینم و تابی که توی این خونه هیچ کس جز من سوارش نمیشه. نمیدونم چی شد که یاد اینا افتادم. شاید چون جمشید داشت میگفت.. راستش اصلا نمیدونم چی میگفت. آخه صدای جمشید همیشه یه غمی میذاره رو دل من، پرتم میکنه به سال های دور. خدافظی با دلبر رو واسه ی صدمین بار پلی میکنم. نشستم رو تاب و از شدت سرما پاهام دارن میلرزن. دستامو توی جیب پالتوم میذارم و مشت میکنم. جمشید داره میگه خوردمش.. تو دلم باشه خیالم راحته، هر جا میرم هست دیگه.. بارون هی کم تر و کم تر میشه. بوش ولی هست هنوز. دلم هوس چایی میکنه. میام خونه، کتری رو میذارم جوش بیاد. میام بهش پی ام میدم. از جمشید میگم واسش، از چهرازی، از اپیزودایی که دوسشون دارم. میگه منم همونا رو دوست دارم، عجیبه.. میگم مثل همه ی چیزای دیگر! همین جمله ی من رو دوباره مینویسه. همیشه همین کارو میکنه.. شروع میکنه به تعریف کردن از چیزایی که تا حالا نگفته بود. چقدر دغدغه هامون شبیهن! بهش میگم این همه شباهت گاهی وقتا میترسونه من رو، میگه ازش لذت ببر! نمیدونه ته دلم چقدر این شباهت خوشحالم میکنه. آرزو میکنم این یه سال زود بگذره فقط، زود..

  • الی .

این داستان: بچه های فامیل..

شنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۶، ۱۹:۴۶

هفته ی جدید رو با انواع برنامه ها شروع میکنی، برنامه میریزی از خوابت بزنی، تا بتونی به بقیه کارات برسی و از هیچ چیز لعنتی ای عقب نمونی. یا حداقل از شدت جراحت وارده کم بشه و از چیزای کمتری عقب بمونی! شنبه شبِ دل انگیز میشینی نقاشی بکشی تا بشوره ببره خستگی امروز رو. تلفن خونه زنگ میخوره و احضار میشی پای تلفن! دختر عمه ی گرامیه که میفرماد تکلیف زبان دارم بیام خونه تون؟! این چندمین باریه که میاد و تو حقیقتا خسته شدی که اون بیاد بشینه سریال مورد علاقه شو ببینه و کتاب کار رو بده دستت و تو هی بنویسی و بنویسی و بنویسی. گاهی وقتا که از نوشتن هشت، نُه صفحه تمرین خسته میشی میخوای کتاب رو بزنی تو سر خودت تیکه تیکه بشه و همه تون راحت شین. بعضی وقتا مداد رو میدی دستش و میگی خودت بنویس، اما اونقدر غلط املایی داره که اعصابت به هم میریزه از اینکه نوشتن یه جمله دو دقیقه طول میکشه...

برمیگردی به لحظه ای که میگه بیام خونه تون؟! مِن و مِن میکنی و میگی فاطمه داداشم امتحان داره، پای تلفن نمیشه حلش کرد که مثلا من بگم و تو بنویسی؟! میگه فلان سوال رو میشه اما بهمان رو چیکار کنم؟!! :|| میگی آخه درسش زیاده خودمم کلی کار.. نمیذاره جمله ت تموم بشه و میگه خیلی طول نمیکشه. نمیدونی سرت رو به کدوم دیوار بکوبی که متلاشی بشه و راحت شی. خنده ای از سر ناچاری میزنی و میگی باشه بیا.. تلفن رو قطع میکنی و نمیدونی تقصیرت چی بود که همه باید یقه تو رو بگیرن. نمیدونی چرا تنها توی یه شهر دیگه زندگی نمیکنی. نمیدونی چرا محکوم به این زمان و این مکان و این آدمای ... شدی. 

یکی داره در رو میزنه. به گمانم حمالی شروع شد..

.

+تموم بشه عکسش رو میذارم :(

  • الی .

Bal

شنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۶، ۰۰:۲۴
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • الی .

هفتم آذر نود و شش

سه شنبه, ۷ آذر ۱۳۹۶، ۲۱:۲۱

۱. سوار تاکسی شدم که برم میم رو ببینم بعد از مدت هااا. راننده گفت ۱۰۰ تومنی دارین؟ کیف پولمو گشتم و گفتم نه متاسفانه. بغل دستم یه خانومی نشسته بود که لباس محلی تنش بود ولی زبون ما رو هم متوجه میشد انگار، کلی کیفش رو گشت و من اصن حواسم نبود که دنبال ۱۰۰ تومنی میگرده. دیدم پیداش کرد و به زبون خودش سعی کرد بهم بفهمونه که بفرما من دارم. اونقدر خوشحال شدم که اصلا نمیتونم اندازه‌شو وصف کنم. بخاطر مهربونیش.. چون چه من صد تومنی میدادم و چه نه، به هر حال راننده یه کاریش میکرد. ولی اون خانوم دل ما رو برد امروز :)))

۲. رسیدم جایی که قرار بود ناهار بخوریم باهم. اون هنوز تو راه بود و من بدو بدو رفتم طبقه ۳. تازگیا یه کتابفروشی پیدا کردم که یه خانوم جوان فروشندشه و خودشم همیشه کتاب میخونه اونجا. خدا خدا میکردم که باز باشه. رسیدم دیدم بازم خانومه سرش تو کتابه. سلام دادم و گفتم ملت عشق رو میخواستم (به ترکی) که دیدم فارسی حرف میزنه فروشنده. بعد دیدم نوشته کتابم امانت میدیم. سراغ کتابای امانتی رو گرفتم و دیدم چنگی به دل نمیزنن! =) خلاصه که ملت عشقمان را گرفته و خرمان رفتیم طبقه پایین تا میم اومد.

.

.

+ بهش گفتم که میرم ملت عشق بگیرم؛ اما تو قول بده تا وقتی که من این کتاب رو بهت ندادم نخونیش. هر کی هم کتاب رو بهت داد تو نخون! گفت قول میدم تا آخر عمرم اگه این کتاب رو تو به من ندادی نخونمش! :)))

۳. از هر دری حرف زدیم و نه از غذامون عکس گرفتیم و نه از خودمون! دوست واقعی ینی این به نظرم! که وقتی هست نه متوجه گذر زمان میشی نه اصلا به کارای حاشیه ای فکر میکنی. و اما خیلی نامردیه که آدم بهترین دوستش رو چند ماه یه بار و اونم در حد یکی دو ساعت ببینه..

++ سه ماه شد.. امروز :) سه ماه از روزی که هیچ وقت فکرشو نمیکردم به اینجاها برسه، گذشت. سه ماهی که نشون داد زمان تعریف واحدی نداره. گاهی میتونی به اندازه ی سه سال تو سه ماه زندگی کنی!

  • الی .

life needs new beginnings

يكشنبه, ۵ آذر ۱۳۹۶، ۱۰:۰۳

چند وقتیه که نون نمیخورم و صبحونه م شده یه لیوان شیر و دو تا خرما، امروز رفتم رو ترازو و دیدم بعله! داره میشه :) یا مثلا یه مدت که اینستاگرام نداشتم و بعدا برگشتم، حالا دیگه هر پیج و هر آشنایی رو که نمیخواستم آنفالو کردم! اینستاگرامم الان خلوته و هر وقت سر بزنم در حد دو سه تا استوری و پست جدید هست که زیاد وقت نمیگیره دیدنشون! با اینکه 400 نفر رو فالو میکنم ولی نصفشون کلا پست نمیذارن، نصف اون بقیه هم کلا اینستا نمیان! اون یکی ها هم هر از گاهی.. یا حتی حواسم هست تو ماشین، اتوبوس، سر کلاس های عمومی و .. کتابمو دربیارم و بخونم، بدون اینکه توجه کنم بغل دستیم دوست داشت حرف بزنه با من! حواسم هست بیشتر کارایی که خودم دوست دارم رو انجام بدم، مثل دیشب که سر بیرون رفتن مقاومت کردم و ..

از تو چه پنهون وبلاگ بالام، من این الی جدید رو دوست میدارم! حتی اگه تغییراتش کند پیش برن. یه مسیر سر بالایی بود و من الان تقریبا بالای تپه م! سر بالایی ها دارن تموم میشن و این دل منتظر سرازیری هاست.. ولی هنوزم یه چیزی کمه. اونم صبر و تلاش میخواد. و اما خدا حواسش هست :)

خیلی کارا هست که دوست دارم انجام بدم، ولی هفتاد درصدشون در گرو یه کار خیلی بزرگترن. ینی اول این گره بزرگ بعد اون کوچیک ها.. مثل همونی که میگفت زندگی مثل جدول کلمات متقاطع هست، شروع کنی به حل کردنشون، بقیه هم دونه دونه حل میشن. حالا فکر کن سوال 1 افقی و 1 عمودی جدول من هر کدوم یه جواب دارن فقط، یه جواب طولانی که راه رو واسه ی جواب دادن به همه سوالات بعدی هموار میکنه!

  • الی .

اولین جمعه ی آذر ماه

جمعه, ۳ آذر ۱۳۹۶، ۲۱:۵۹

ساعت هفت و نیم با صدای آلارم بیدار میشی، زنگ میزنی به بابا که بیا دنبالم داره دیرم میشه و بابا میگه برف رو دیدی؟!! گوشیِ تلفن به دست، چرخیدن به سمت پنجره همانا و بلند شدن صدای واااای داره برف میاد همانا! :)) یادم نمیاد تو زندگیم واسه ی هیچ چیز به اندازه ی اومدن اولین برف هر سال ذوق کرده باشم! ینی کل روز لبام رو از گوشام آویزون میکنم و میچرخم! و هر سال هم داستان همینه :)

زود لباس پوشیدم و وسایلم رو چک کردم و پریدم تو ماشین و رفتیم. خیلی بهتر از اون چیزی بود که فکرش رو میکردم. قرار گرفتن تو این جو رو دوست دارم. یادم میندازه که چی میخوام و چرا دارم تلاش میکنم. نشسته بودم اونجا و یکی از بچه ها اومد و درِ بیرون رو باز کرد و یهو بوی نون محلی پیچید تو سالن! احساس ضعف کردم اصلا! ولی نمیشد رفت و خرید. :(

تموم شد، برگشتم. دراز کشیدم جلوی بخاری و بقیه ی روزم به دیدن یه قسمت از سریالی که دنبال میکنم گذشت و نوشتن جزوه.. آخ نوشتن جزوه.. 8 جلسه از یه درس رو نوشتم و از یه درس دیگه فعلا 2 جلسه نوشتم و 6 تای دیگه دارن از اون لبخندا بهم تحویل میدن! -_- 

الان ولی چای تازه دم مامان رو گذاشتم پیشم و پتو رو کشیدم روم و نشستم رو تخت، داره صدای تلویزیون میاد و به دوست جانم پیام دادم که سه شنبه مهمون بیا کلاس استاد نون که باحال ترین استاد تو کل شهره!.. کاش بیاد.

+آرزو کردن تو 00:00 فقط اونجاش که دلم واسش تنگ شده بود و یه دقیقه به روز جدید مونده بود، تلگرام رو باز کردم و رفتم عکس پروفایلشو نگاه کردم، یهو رفتیم تو سوم آذر و ساعت رو دیدم و گفتم کاش بشه امروز حرف بزنیم. ینی قربون خدا برم که نذاشت به ثانیه ی دوم بکشه و دیدم آنلاین شد و پی ام داد! :))))))) ذوق مرگ ترین بودمممم!

++آذر به بهترین شکل ممکن شروع شد ولی نمیشه ازش نوشت. نمیدونمم چرا. انگار با خودمم رودروایستی دارم!

+++عکس هدر رو یکی از همشهری ها گرفته امروز :)

  • الی .

یک 28 آبانِ دوست داشتنی..

دوشنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۶، ۰۰:۰۰

شروع کنم به غر زدن در مورد یک عدد میان ترمِ n صفحه ای در روز چهارشنبه و یک عدد کنفرانسی که باید ارائه بدم، به همراه یک عدد پرسش کلاسی(!) و یک عدد آزمون؟! یا دنیا هنوزم خوشگلیاشو داره؟! حتی اگه از اهداف هفته ی قبلم سی درصد هم عملی نشده باشه؟!

- بیا گل و گیاه بذاریم روی میزمون، روحمون شاد بشه! غذای روح موسیقی و گل و گیاهه اصلا!

گذاشتیم!

و اما یک هفته بعد!..

.

گوشه ی سمت چپ عکس چندتا کتاب و کلاسور بود که به شادی و خرمی میزیستند تا همین نیم ساعت پیش!! حتی یه بارم دعواشون نشده بود! ولی نیم ساعت پیش سر اینکه الی کدومشون رو بیشتر دوست داره دعوا کردن و افتادن رو خوشگلی های میز من! :( بعد اون شیشه کوتوله هه افتاد رو این یکی و اونم رو این یکی تر! همگی باهم روی میزم هرچی جزوه و کاغذ و نقاشی داشتم به باد دادن! :| اولش فکر کردم زلزله س ولی من احساس نکردم! :|| بعد که متوجه عمق فاجعه شدم نمیدونستم جزوه هامو نجات بدم یا گوشیمو یا ساعتمو یا حتی نقاشیامو!!

از خیر جزوه هام گذشتم، بعله! :))

+ وقتی یکی داره بهتون میگه فلان اخلاقت رو خیلی دوست دارم، یا مثلا این لباس خیلی بهت میاد، یا حتی وقتی اینجوری میخندی و شوخی میکنی خیلی دوست داشتنی میشی، برگردید بهش بگید "مرا کیفیت چشم تو کافیست!"

مسئولیتی رو در قبال اتفاقات و دل و قلوه های بعدیش قبول نمیکنم! :)

+ من یه مدلی ام که از الان سوپرایز تولد سال بعدش رو پیدا کردم که به گمانم 357 روز مونده هنوز! :دی بعد هی داره بهش اضافه میشه که عه آره این کارم بکنم، اینجوری بگم و ..

یا حتی مثلا از الان واسه تولد میم که قراره دی ماه بگیریم و همه جمع شیم طبقه پایین خونه شون و چراغا رو خاموش کنیم و یهو بیاد و ذوق مرگ شه، ذوق دارم!!!

+ واسه هوپ جانمان دعا کنیم که توی دوران طرحش خدا صبرشو بیشتر کنه! بهش آرامش بده تا به بهترین نحو بتونه علمش رو تبدیل به عمل کنه :)

+ مثلا شش ماه زمان متوقف شه، من هر چی فیلم میخوام ببینم! هر چی کتاب که تو لیست انتظار دارم بخونم. هر چی درس، هر چی رژیم واسه گرفتن حتی! هر چی خواااااب! بعد زمان راه بیوفته باهم پیش بریم! :)

+ و اما پست قبل که هنوز چیزی نمیدونم و میگم گور بابای بیماری و علایمش فعلا! :| ممنون از تک تکتون.. واقعا.

  • الی .

مرگ هیچ گاه در نمیزند!

جمعه, ۲۶ آبان ۱۳۹۶، ۱۸:۳۲

نتیجه ی سرچ در موردش به این ختم میشه که تو ۹۰ درصد مواقع اینی که من دارم نشون دهنده ی سرطانه! اسم سرطان ترسناکه. دوباره و دوباره سرچ کردم، خوندم، تصمیم گرفتم به دایی بگم. فقط تنها امیدم به اینه که اون چیزی که فکرشو میکنم نباشه و من جزء اون ۱۰ درصد باشم. انگار یه شوخیِ کثیفه فقط. نمیدونم چه حسی دارم.. نمیترسم؛ به هیچ وجه. اما نگرانم. حتی تصورشم سخته واسم؛ نباید به این راحتی باشه! نباید!

.

دور و بر ۴ و نیم داشتیم میومدیم خونه ی مادربزرگم. اومدم از خیابون رد شم، دیدم یه ۲۰۶ سفید داره میاد، فاصله‌ش با من زیاد بود، ولی حواسم نبود که سرعتشم زیاده! همچین تو نیم متریِ من ترمز کرد که فکر کردم زد و مُردم!! برگشتم طرف راننده دیدم یه آقای جوونه و نیششم بازه! اعصابم به هم ریخت. بعدش احساس میکردم پاهام دارن میلرزن. ولی به خیر گذشت..

.

+دیدی گاهی وقتا فکر میکنی همه چی فقط واسه بقیه اتفاق میوفته؟! تصادف، بیماری، زلزله و .. تا حالا یه سِرُم هم به من نزدن! براهمون هیچ تصوری ازین چیزا ندارم. بیا فکر کنیم هیچ اتفاقی قرار نیس بیوفته! :)

  • الی .

عنوان رو بعدا بهش فکر میکنم!

چهارشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۶، ۱۸:۵۱

- نه گوشیم و نه لپ تاپم جای اضافی واسه ی هیچ فایل جدیدی ندارن! چند روز پیش بعضی چیزا رو حذف کردم و متوجه شدم چقدر نگه داشتنشون غیر ضروری بود، درست مثل وجود بعضی آدما تو زندگیم و نگه داشتن بعضی از اتفاقات توی ذهنم. به یک پاک سازی اساسی تو همه ی زمینه های زندگی نیاز دارم تا بتونم واسه چیزای جدید جا باز کنم. چیزایی که بتونن نگاهِ این "من" رو به زندگی بهتر کنن!

- از دانشگاهیسم ها بگم واست وبلاگِ جان! تو این مدتی که گذشت دو بار واسه تولد میم و ف رفتیم بیرون و کلی هم خوش گذشت. امروز شیرینی ازدواج آقای خضری رو خوردیم. شیرینی تو ماشین یکی از بچه ها بود که سوییچ رو گرفتیم و خودمون از خودمون پذیرایی نمودیم!! دیروز تو کلاس منتظرِ استاد نشسته بودیم که یهو دیدیم بیرون سروصدا زیاد شد و فهمیدیم آقای نماینده غش کرده!! آخرش نفهمیدیم فشارش افتاده بود یا جریان یه چیز دیگه بود ولی راستشو بخوای با اینکه نماینده مون خیلی پسر گُلیه و کلی زحمت میکشه و دوسش داریم ولی من کنجکاوی نکردم سر دربیارم که چی شده. فقط واسه اینکه اگه حتی جریان چیز دیگه ای بود، خودش با فهمیدن ما ناراحت نشه. هرچند فکر میکنم کلاس بعدیش همه با دیدن اون ملخ که نشسته بود رو درِ کلاس، کلا آقای نماینده رو فراموش کردن!! اون وسط یکی از پسرا سوپرمن وار رفت که ملخ رو بگیره و بندازه بیرون، همین که گرفت دستش یهو دستش رو برگردوند سمتِ دخترا، جوری که انگار میخواست ملخ رو پرت کنه! و بازم خیلیا جیغ زدن! :|| نمیدونم چرا به فکرشون نمیرسید که خب پیش استاد که نمیتونست ملخ رو پرت کنه طرف ما!! تازه اگه پرت میکرد هم مگه یه ملخ قابلیتِ خوردنِ چندتا دخترو داره؟!! :||

- دیروز داشت میگفت کتاب رو شروع کرده، بهش گفتم امیدوارم خوشت بیاد بازم. برگشته میگه "دیوونه ای؟! این یکی از کتابایی بود که من خیلی وقته حسرت داشتنش رو داشتم!" الان بهتر میفهمم که چرا اون همه ذوق کرده بود!

- اینم پیوست بشه به دانشگاهیسم ها که وقتی میبینید یه دختر داره از کنارتون رد میشه و واسه اینکه جلب توجه کنین شروع میکنین بلند بلند با دوستاتون به هم دیگه الفاظ +30 میگین، ازتون متنفر نمیشم! فقط دلم میسوزه! شماها خیلی طفلی تشریف دارین که شعور و ادبتون در حدِ همون ملخ مونده! واقعا گناه دارین! واقعا!

- این هفته کلی فیلم دیدم که توضیحشون از حوصله این پست خارجه مثلا!! ان شاءالله سر فرصت میام و تعریف میکنم. :)

- به خودم: امیدوارم بتونم یه روزی حتی به عادی ترین مسائل هم جوری نگاه کنم که کمتر کسی میتونه! امیدوارم بلد باشم زندگی رو از زاویه ی مناسب ببینم. بتونم از دلش خوبیا رو بکشم بیرون. جوری که وقتی دوباره یه فیلمی رو با من میبینی به چیزای جدیدی پی ببری. میشه میدونم! کلا این روزا خیلی رفتم رو مود متفاوت دیدن و تغییر نگرش.

+ ایام به کام..

  • الی .

بعد از ظهر دیدم یه شماره ی ناشناس داره بهم زنگ میزنه، خودم رو زدم به بی اعتنایی! من معمولا شماره های مشکوک رو تو اولین تماس جواب نمیدم، تا اینکه یادم افتاد ممکنه واسه بسته ی پستی تماس گرفته باشن. بعد از دو سه دقیقه دوباره دیدم همون شماره س و جواب دادم و دیدم بعله! پیکی بود که کتاب رو واسه دوستم برده بود. گفتم بله؟ گفت خانوم فلانی؟ اسم دوستم رو میگفت. گفتم نه، ولی کتاب رو من سفارش دادم! هنوز هیچی نگفته بودا بنده خدا ولی من حدس زدم. :دی بعد صدای اون ور خط گفت که خانوم من آدرسی که دادین رو پیدا نمیکنم.. گفتم متاسفانه منم بلد نیستم!! قشنگ تصور میکردم که الان پوکر شده طرفِ مقابل! :دی گفتم واسه دوستم سفارش دادم من. بعدش به ذهنم زد اسم دانشگاه رو دوباره بگم شاید فرجی حاصل بشه. آخه تو اون آدرس اسم دانشکده(هوا فضا) بود نه دانشگاه. بهش گفتم و ده دقیقه بعد دوباره زنگ زد که زنگ بزن بیاد ببره، نگهبانی منو راه نمیده برم بالا!! گفتم الان دانشگاهه چه جوری بیاد! :| شما تحویلش بدین نگهبانی من میگم بگیره ازشون. خلاصه ده دقیقه بعد دوباره زنگ زد و گفت تحویل دادم نگهبانیِ فلان خوابگاه! اشتباه تحویل داده بود!! ولی از خوابگاهای همون دانشگاه بود. خلاصه گفتم باشه من میگم بره بگیره خودش! -_- هر چی واسه سوپرایز شدنش برنامه ریخته بودم این پیک موتوری بادِ هواش کرد! :/

بهش پی ام دادم که باید یه چیزی بت بگم. من واست کتاب گرفتم و تحویلش دادن فلان جا. برو بگیر ازشون. دیگه نگم واستون که چقدر انتظارشو نداشت و شوکه شده بود!! رفت تحویل گرفت و خوشحالیِ بعدش غیر قابل وصف بود واسم. یه جوری که حتی از کیلومترها فاصله هم من احساسش کردم! :)))) حرفایی که بعدش زده شد، استوری ای که واسه اولین بار گذاشت، هیجانش،... "تا حالا این همه ذوق نکرده بودم" و ... حالِ من هم حسابی خوب شد. تو این چند ماهِ اخیر به این پی بردم که من وقتی کاری رو واسه ی بقیه انجام میدم و خوشحالیشون رو میبینم خیلی بیشتر کِیف میکنم تا اینکه بخوام اون کار رو واسه خودم انجام بدم! :)

+خدا خیلی حواسش هس.

  • الی .

بارون اومده، سرده. برگای زرد ریختن رو کاشی های خیس حیاط. به این فکر میکنم که میگفت همه جا آبیه،آبی تا جایی که چشم کار میکنه.
لکه های سبز و سفید با یه بی نظمی خاص سعی میکنن حواسم رو پرت کنن.
هوا سرده. محیط درست اندازه ذهنم ساکته. دارم به صدای بال زدن شاپرکا گوش میدم. ریتم بال زدنشون با اومدن باد تغییر میکنه.
دارم تصور میکنم روی یه صندلی گوشه زمستونِ حیاط نشستم و منتظر پر شدن شیار موزاییکا با برفم. اذان تو گوش چپم شروع میشه. گوش راستم فقط سوت میکشه. ممتد.
نشستم منتظر غروب آفتاب. به انتظار فکر میکنم.
به قدم زدن یه کلاغ روی برگا تو پیاده رو خلوت فکر میکنم. به امید فکر میکنم. اذان تموم میشه. گوش چپم شروع میکنه به سوت کشیدن.

.........

یه زمانی هم میشه که فقط میشینی و نگاه میکنی. زمان میگذره. یه هفته، یه ماه، یه سال.. و تو هیچ کاری نکردی. فقط تماشاگر بودی. گذرِ زمان رو تماشا کردی و فکر کردی چیزی نشده. فقط گذشته. به خودت میای میبینی گذرِ زمان چیزی بهت نداد و اون چیزایی رو هم که یه زمانی کلی سرِ داشتنشون ادعات میشد، ازت گرفت. اینجاست که بخوای برگردی نمیشه، بخوای ادامه بدی،... فقط ادامه میدی چون چاره ای نداری!

.......

انتخاب من، "نام من سرخ" از نویسنده ای که دوست داره. یه ماه بود داشتم فکر میکردم چی بگم بهش،

اممم

"ممنون که به دنیا اومدی! خوش قلب ترین.."

"پارسال این موقع ها فکرشم نمیکردم تا این حد صمیمی بشیم. بهترین اتفاقِ امسالِ من بودی، تولدت مبارک"

+نه نه، وایسا! من همیشه واسه تولد آدمایی که دوسشون دارم تو پنج، شش خط  احساسمو مینویسم. چه خوب چه بد. واسه اونم بنویسم؟!

-تو پنج، شش خط جا میشه؟!

+.. نه، نمینویسم..

"همیشه تصورم ازت این بود که خیلی مهربون و فوق العاده ای، ممنون که تصوراتمو خراب کردی و نشون دادی خوب تر از خوب تری"

".........."

آخرش فقط یه تولدت مبارکِ ساده میفرستم و تمام..

  • الی .

در دنیای تو ساعت چند است؟

سه شنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۶، ۲۱:۳۴

میگفت دوست داره آخرین سکانسش رو زندگی کنه. جایی که فیلم با یه جمله ی معرکه تموم میشه. بخاطر حرفاش نشستم فیلم رو دیدم. بدون شک یادم نمیره که با اون جمله چه حسی پیدا کردم. چند بار یاد این افتادم که میگی "زمان ینی فاجعه".. و حالا واسه ی من زمان ینی فاجعه!

لعنت به زمان

لعنت به زمان

لعنت به زمان

لعنت به ..

+ خیلی مسخره س که آدم نتونه واضح بنویسه نه؟..

++ در دنیای تو ساعت چند است انگار از اول تا آخرش پاییز بود. تک تکِ لحظاتش رو دوست داشتم. انگار تو رو یک و نیم ساعت از دنیای واقعی جدا کنن و بندازن وسط هوای ابری و بارون و موسیقی و حس خوبی که دلت خیلی وقته تنگشه.. :)

yann tiersen-la veille

این آهنگ به شدت شبیه فضای فیلمه!

  • الی .

پونزدهِ آبان

دوشنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۶، ۰۸:۱۴

هوا تاریک شده بود، داشتم از دانشگاه برمیگشتم. داشت بارون میومد و یهو اونقدر شدید شد که تا برسم خونه شده بودم موش آب کشیده! یادم نمیاد چی شد ولی فهمیدم بابا فوت شده. گریه نمیکردم. عمیقا ناراحت بودم ولی گریه نمیکردم. نمیتونستم انگار. یادم میاد فردا شبش اومدم تو حیاط، خونه خودمون بود ولی انگار حیاطش مال ما نبود. زدم زیر گریه. از دور دیدم عمو داره میاد. گریه‌مو خفه کردم. منو ندید. برگشت که بره، دیدم شونه‌هاش لرزید. احساس کردم غمم دوچندان شد. شدیدتر و بلند تر گریه کردم. احساس کردم بیچاره ترین فرد عالمم. عجیب بود. تا حالا اینقدر واقعی یه چیزی رو تو خواب احساس نکرده بودم. اینقدر ترسناک و عمیق..

  • الی .

از موردیسم ها

پنجشنبه, ۱۱ آبان ۱۳۹۶، ۱۵:۱۰

۱.  صبح رفتم دایی واسم آزمایش بنویسه که فردا برم واسه آزمایش خون، تیروئید و ویتامین دی. باید اعتراف کنم که استرس دارم. چون آخرین باری که سوزن در تنِ من فرو رفته سال ۸۹ بود!! بعله میترسم! -_-

۲. خب یک عدد الیِ دقیق هستم که به ۸۰ درصدِ برنامه های این هفته م عمل کردم، اعم از درسی و غیر درسی و ورزشی و تفریحی و .. در نتیجه واسه خودم دفتر نقاشی گرفتم با دو عدد لاک! یه نقاشی هم کشیدم، نقاشی رو دوستان وبلاگی-تلگرامی-اینستاگرامی دیدن حتی! :دی ولی خب اینجا هم میذارم چون دوست دارم داشته باشمش!

.

۳. چند شب پیش بابا گفت قراره انگار اگه جور بشه خونه رو عوض کنیم. میدونی من چند وقته که منتظرِ این  روزم لعنتی؟!! از شوق و ذوق دارم بااال درمیارم و دعا میکنم که بشه. دو تا گزینه داریم. یکیش رو مطمئنم اتاقاش کاغذ دیواری دارن، امیدوارم با سلیقه من جور درآد، دومی رو هم مطمئنم که دیواراش سفیدن، در هر صورت تصمیم دارم خودم دیوارا رو رنگ کنم، چه سفید باشن، چه دیواراش کاغذ دیواری های بدریخت داشته باشن! خدایا ینی میشه که بشه؟؟؟

۴. یکی از هم کلاسی ها هاردش رو داده بود تا فیلماشو بریزم لپ تاپم. لامصب هر چی میخواستم داشت!! فقط 500 گیگ فیلم داشت بدون احتسابِ سریال ها!! هیچی دیگه نشستم دونه دونه امتیاز IMDB چک کردم و اونایی که امتیازشون بالای 7 بود رو زدم. چند ساعتی وقت گرفت ازم ولی الان یه آرشیوِ توپ دارم و کلی فیلم که نمیدونم کی ببینم!!

۵. میگفت از زندگی جان اسنو توی گیم آو ترونز خیلی خوشش میاد، منم یه ماگ پیدا کردم تو دیجی کالا که طرح جان اسنو رو داشت و خیلی باحال بود. ولی تا حالا اینقدر سر هدیه دادن مردد نبودم!! به جز از کل هم فکر کردم. اونقدر گزینه زیاده واسه هدیه که موندم و نمیدونم چی بگیرم. به هر حال تصمیم گرفتم کتاب باشه و یا جز از کل یا کتابِ نام سرخ من از اورهان پاموک. چون گفته بود کتابای اورهان پاموک رو میخواسته بخونه ولی چون گرون بوده نخریده. حالا من دارم فکر میکنم نکنه من واسش بگیرم و ناراحت شه! نکنه فکر بدی بکنه؟! پووووف! کم مونده منصرف شم از هدیه دادن!! :|

۶. از فیلمای مورد چهارم، پریشب the fault in our stars رو دیدم. این فیلم یکی از بهترین فیلم های 2014 بوده. منم دوسش داشتم. البته بعد از دیدنش فهمیدم فیلم از روی کتابی به همین اسم ساخته شده. دوست دارم این کتابم واسش بگیرم ولی مطمئنم فیلمشو دیده! :/

یه جایی تو فیلم میگه آدما دوست دارن بعد از مرگشون همه به یادشون باشن، دوست دارن خاص باشن، ولی بعضیا فقط دوست دارن عده کمی به یادشون باشن، اون عده ای که واقعا دوسشون دارن. یاد چند سال پیش افتادم که دوست داشم خیلیا به یادم باشن ولی الان منم میخوام فقط عده کمی منو یادشون بیاد. به اون عده ی کم فکر کردم. به میم، واو، میم.نون و..

۷. و البته یک عدد الیِ مو کوتاه هستم! :)))) فکر میکنم یه مدت نیاز دارم به سبک شدن، عزلت گزیدن، بودن با آدمایی که دوسشون دارم و خیلی هم کمه تعدادشون. خلاصه که همه چی داره درست میشه انگار. بعد از مدت ها.. بعد از مدت ها.. بعد از مدت ها..

  • الی .