این پست طولانی‌ست؛ بات هو کِرز؟

کلاس دوم صبح را نرفته‌ام؛ حوصله‌ی ارث و میراث و سهم و متون فقه‌ ندارم. دیروز همین موقع رفته بودم و شب ساعت ۹ برگشتم. خودم را قانع کرده‌ام که بعد از آن همه خستگی درس بخواند، اما دیروز دلم به حال خودم سوخت که سعی می‌کرد یک تنه دنبال همه چیز برود و از پس همه چیز برآید. شب بود و شب‌ها آدم لطیف می‌شود، حتی ممکن است دلش برای استیکر روی لپ‌تاپش هم بسوزد.

صبحم را با آلبوم جدید او و دوستانش شروع کردم، «تو تاریکی» را گوش دادم، در ساندکلاد دنبال لینکش گشتم تا بفرستمش برای Sid، اما پیدایش نکردم و در عوض با کوهی از آهنگ خوب مواجه شدم که قرار است امشب را لطیف‌تر کنند. ورژن پیانوی نیمی از مای پالت را پیدا کردم و می‌توانم وصیت کنم اگر برایم مراسم عزاداری گرفتند این ورژن را پلی کنند.

یک چیزهایی دارد عوض می‌شود که نمی‌دانم خوب‌اند یا بد. ویدیویی در یوتیوب دیدم و جلوی موهایم را خودم کوتاه کردم، هنوز به مادرم نگفته‌ام و حوصله‌ی ری‌اکشن‌های احتمالی‌اش را ندارم. دلم تنگ نمی‌شود، حرف می‌زنم اما حرف نزدن هم اذیتم نمی‌کند. این من را بیشتر دوست دارم؟ نمی‌دانم. برنامه می‌ریزد، قاعده می‌چیند، صبر می‌کند، لطیف می‌شود، همه کارت‌هایش را رو می‌کند، قرار است به مسئول آموزش تجاوز کند و بیش‌تر از هر وقت دیگری درس بخواند و دراماتیزه‌اش نکند.

یک سری از کارهای روزانه‌ام کنار دستشان هشتگ مهاجرت دارند، هر وقت می‌خواهم آن روز را skip کنم چشمم می‌افتد به این کلمه، مهاجرت، و می‌گویم مگر انتخاب دیگری هم داری؟ و این گونه دیدن هر اپیزود فرندز یک هفته طول می‌کشد تا اصطلاحاتش را یاد بگیرم، تمرین تلفظ کنم، سعی کنم با همان لحن حرف بزنم و زبانم را برای مهاجرت تقویت کنم.

بیش‌تر شب‌ها فیلم و سریال دانلود می‌کنم اما نمی‌بینم. چند روز پیش خواستم اپیزود اول سرگذشت ندیمه را ببینم و دقیقه‌ی چهل و هفت به این نتیجه رسیدم که فعلا تحمل این سریال را ندارم. می‌خواهم چشمانم را ببندم و فقط پایان‌های خوب را تصور کنم، باور کنم که هنوز هم پایان خوبی وجود دارد. شاید This is us ببینم، شاید هم نه.

منتظرم اول ماه برسد تا سی‌صد و سی هزار تومنم را بریزند به حسابم. وقتی به مَهرو گفتم قرار است ترجمه کنم و این پول را بگیرم ذوق‌زده برایم نوشت که نوش جـــان. واکنش بقیه اما جالب نبود، پرسیدند از دیکشنری ترجمه می‌کنم یا واقعا بلدم؟ یا از کجا یاد گرفته‌ام متون تخصصی را ترجمه کنم؟ پس حالا که این‌طور است باید برایشان شیرینی بگیرم. مردم کله پاچه‌ی مورچه دوست دارند به هر حال.

یک چیزهایی دارد بین من و Sid اتفاق می‌افتد که نمی‌توانم جلویشان را بگیرم، یا شاید نمی‌خواهم. زندگی خیلی عجیب است و من این را با هر آدمی که وارد زندگی‌ام می‌شود، بهتر درک می‌کنم. وقتی تلاش نمی‌کنی تو را ببینند، بیش‌تر دیده می‌شوی و شاید همین‌قدر ساده باشد که فقط یاد بگیری دست از لجبازی برداری و منتظر باشی.

امروز اولین روز تدریسش است، می‌رود نیاوران. استرس دارد اما من سعی کردم یک چیزهایی بگویم که بخندد و استرسش کم شود؛ انگار جواب هم داد. وقتی داشتم شمع روی کیک تولدم را فوت می‌کردم آرزو کرده بودم یک معجزه اتفاق بیفتد، برای همه، برای او که خیلی وقت است از ته دل نخندیده است. دیشب برایم نوشت انگار زندگی هم دارد به روی ما می‌خندد و شاید آرزوها هنوز هم برآورده می‌شوند. نه؟

+این همه را خواندید؟ دمتان گرم.

۱۷

بچه‌ها کیوت و دوست‌داشتنی‌ان، البته تا وقتی که بچه‌ی خودت نباشن

یه بار سوم ابتدایی که بودم، مامانم دعوام کرد. صبح بود و منم اون روز سری ظهر باید می‌رفتم مدرسه؛ مامانم عصبی بود از دستم و واسه اینکه من رو بترسونه گفت دیگه حق نداری بری مدرسه. یادم نمیاد موضوع چی بود اما احتمالا درسی رو نخونده بودم یا تکلیفی رو نصفه رها کرده بودم. اون روز من همه کتاب‌هام رو جمع کردم و گذاشتمشون توی کیفم، زیپش رو بستم و کیفم رو به زور هل دادم زیر تخت. بعدش هم نشستم جلوی تلویزیون و کارتون دیدم؛ مامانم از حیاط برگشت و دید من دارم کارتون می‌بینم و بیشتر عصبی شد. الان که بهش فکر می‌کنم واقعا صحنه خنده‌دار و اعصاب خرد کنی بود برای یک مامان :) اما هیچی نگفت بهم، تا این‌که بابا اومد و با این‌که یک ساعت از وقت مدرسه گذشته بود من رو برد سر کلاس.

این چند روز خیلی به قضیه شکل گرفتن شخصیت آدم‌ها تا شش سالگی فکر کردم، به تاثیر خیلی بزرگ و حیاتی والدین، به این‌که به راحتی ممکنه فردی با هزاران مشکل رو تحویل جامعه بدن، البته با ظاهری کاملا سالم. من آدمی‌ام به شدت کمالگرا، دقیقه نَودی، بعضی وقت‌ها اهمال‌کار، با چندین تله شخصیتی که همه این‌ها برمی‌گردن به تربیتی که درست نبوده و حالا باید کلی تلاش کنم و با خودم بجنگم تا درستشون کنم. این‌که من اون روز زود تسلیم شدم و کتاب‌هام رو جمع کردم و بیخیال مدرسه شدم ظاهرا اتفاق بامزه‌ای بود واسم. اما الان فکر می‌کنم باید مامانم متوجه می‌شد اون روز. من پدر و مادرم رو مقصر نمی‌دونم اما تقصیر منم نیست که الان باید کلی زجر بکشم و مدام اون تو با کسی دعوا کنم سر همه رفتاراش که ریشه در کودکی دارن. علاوه بر این‌ها خوندن و فهمیدن در مورد این مسائل من رو از بچه‌دار شدن در آینده هم می‌ترسونه، حتی از این‌که نکنه منم برعکس از این ور بوم بیفتم یه روزی. وقتی داشتم پادکست یونابامبر چنل بی رو گوش می‌دادم و یه جاهایی همه‌ش به بچگیش اشاره می‌کرد، این ترسم بیش‎‌تر می‌شد. اما از یه طرف هم خوش‌حالم که این مسائل دیگه پیش پاافتاده نیستن واسم، یا مثل بیش‌تر اطرافیانم نگاهم خوش‌بینانه نیست به ازدواج با کسی که دوسش دارم. اتفاقا می‌ترسم، از این حجم از پیچیدگی می‌ترسم. اما بالاخره حواسم هست، تونستم اون پرده صورتی و قشنگ خوش‌بینی رو بزنم کنار و واقع‌بین باشم و هی بخونم و یاد بگیرم؛ و این‌که آدم قد کشیدن خودش رو ببینه خیلی حس خوبی داره، یو نو؟ :)

۹

کاش می‌شد آهنگ پس‌زمینه را هم برایتان پلی کنم

بارها شده احساس کنم باید برای تازه شدن روحم جایی بروم، دور از همه بمانم، فکر کنم و در نهایت تصمیمی برای تغییر بگیرم و برگردم؛ اما بارها رفته‌ام و دست از پا درازتر برگشته‌ام. چون من همیشه خودم را با خودم برده‌ام و فراموش کرده‌ام تنها راه التیام این است که خودت را جا بگذاری و بروی. این‌ها را از نویسنده کتاب تصرف عدوانی یاد گرفته‌ام. یک جای دیگر هم نوشته است، امید انگل است، انگل روح. نمی‌شود دست و پایش را بست و گوشه یک اتاق سرد و تاریک رهایش کرد تا تسلیم شود، که نمی‌شود. آن‌قدر می‌ماند تا اپسیلونی نور پیدا کند و دوباره جوانه بزند. گفته است روزی که انگل امید را از میزبان جدا کنند، میزبان یا می‌میرد، یا آزاد می‌شود.

یک چیزی بین خودمان بماند، من به چشم خود دیدم که چگونه آزاد شدم، حتی بعد از آزادی باز هم حوالی همان قفس پرسه زدم، اما می‌گذرد و این‌که می‌گذرد حقیقتا نعمت است.

۳

وی سعی میکرد امکان نظردهی برای این مطلب فعال باشد

زندگی واقعا خیلی عجیبه نازنین؛ سه ماه پیش من حتی فکرشم نمی‌کردم اینجا باشم امروز، سه سال پیش هم همینطور. و به قول ضحا بعضی چیزا تو زندگی خیلی زور دارن و قرار نیست چون "تو می‌خوای" دقیقا همونی اتفاق بیفته که می‌خواستیش. باید از comfort zone ِت بزنی بیرون و تلاش کنی، وگرنه انتخاب طبیعی حذفت می‌کنه، چون ناسازگار بودی، چون اونی سازگاره که تلاش کنه، از نظر زندگی همه چیز پوچه، خواستنت، آرزوهات، پتانسیلت، فقط و فقط نگاه می‌کنه ببینه انجامش دادی یا نه؟ تکون خوردی از جات یا نه؟ کتاب می‌خونی، فیلم می‌بینی، پادکست دنبال می‌کنی، سعی می‌کنی آدم بهتری شی؛ دمتم گرم. اما همه اینا تفریحن نازنین، شاید باعث بشن زندگی قشنگ‌تر شه، تو بهتر ببینی، بی‌تفاوت رد نشی؛ اما جایی که زندگی جدی بشه کسی توجهی به روزهایی که سریال دنبال کردی نداره و تو واقـــعـــا چی داری از زندگیت؟ هوم، فعلا هیچی.

پست‌های آقای مربع رو با اشتیاق دنبال می‌کنم، به روزهای زندگیش تو بوستون با غبطه نگاه می‌کنم، به روزی که قراره برم، فکر می‌کنم، به فاصله‌ای که بین من الان و منی که می‌خوام باشم هست. زدم به سیم آخر انگار، هر جا هر چی دلم بخواد می‌نویسم و رد می‌شم بدون اینکه فکر کنم اوپس! ینی الان چه فکری کرد؟ متوجه شدم من تو تمام مراحل زندگیم تباه بودم، الانم هستم. اما فکر می‌کنم درصدش هی داره کم‌تر می‌شه و این تصویر امیدوارکننده‌س واسم.

حس می‌کردم تو چهار سال اخیر فقط درجا زدم تو زندگیم، تو این مرحله گیر افتادم و امتیازشم از دست دادم، اما مثل همیشه نگاهم مونده بود فقط رو یک بُعد. حالا سرمو چرخوندم و دیدم، بهتر و واقعی‌تر دیدم ینی. اما نمی‌شه انکار کرد که اون مهم‌ترین بعد بود و هست. همونی که زندگی رو جدی می‌کنه. نمی‌تونمم بگم اشکال نداره و سر خودم رو شیره بمالم. اتفاقا خیلی هم اشکال داره، اما فکر می‌کنم هنوزم دیر نیست واسه درست کردنش. متاسفانه نمی‌تونی در رو ببندی و بیای بیرون و بگی دوباره شروع می‌کنم. شروع از صفر و صفحه‌ی سفید و همه و همه یه مشت دروغن. تو تویی چون اون اشتباها رو کردی، قراره توی بهتری بشی هر وقت تونستی با خودت کنار بیای و جبران کنی. و می‌دونی؟ من فکر می‌کنم دهه سوم زندگی زمان مناسبی برا گند زدن‌ها و درست کردنشون باشه.

۴

پنج شنبه‌ی مناسبی که گذراندم

از صبح تا ظهر تو خونه‌ی مامان‌بزرگم کار کردم، در حالی که حاضر نیستم حتی یک سوم این کارها رو تو خونه خودمون انجام بدم. با پدربزرگم یه سری کارهای دیگه رو انجام دادیم، با این‌که واقعا همکاری کردن باهاش سخته اما تهش گفت نه مثل این‌که تو عاقل‌تر از اینایی :دی. حالا شب شده و همه نشستن منتظر شام و منم یه گوشه نشستم و درگیر کارهای ترجمه‌‌ایم که باید تا فردا صبح برسونمش. سو وات؟ هیچی فقط حقیقتا احساس خوش‌بختی می‌کنم که هنوزم خونواده‌ای دارم که دور هم جمع می‌شن، حتی پنجاه هزار تومنی که قراره از ترجمه بگیرم و من دلم فقط به همین چیزها خوشه فعلا؛ چون با اینا قراره پاییزمو سر بکنم..

تابستون ۹۷؟

فرقش با چهارتا تابستون آخر این بود که یهو افتادم وسط چیزی که می‌شد بشه اما من باعث شدم نشه؛ مثل همونی که میان و چیزی که می‌تونستی برسی رو بهت نشون می‌دن و می‌گن ببین! خودت باعث نرسیدن شدی این بار، حالا بشین و نگاه کن تا یادت نره هیچ وقت.  "ما هیچ، ما نگاه" بودم یک ماه آخر رو فقط. خوبیش اینه که فهمیدم اونقدرام که فکر می‌کردم بزرگ نیستن مشکلاتم، حداقل درصد خیلی زیادش به دست خودم حل می‌شن؛ این از این.

دوز خیلی زیادی جنگل و دریا داشتم؛ خستگی، موود "که چی بشه"، افسردگی و خیلی چیزهای دیگه رو گذاشتم بین همون سبزها و آبی‌ها، به امید این‌که دیگه نیان سراغم. من هر سال از جایی که رسیدم راضی‌ام معمولا، امسال هم همین‌طور. اما بدیش اینه که وقتی پست‌های پارسال رو می‌خونم می‌بینم چقدر غیرقابل تحملن واسم؛ شایدم این ینی راه رو درست اومدم، از کجا معلوم، نه؟

شاید بهتر از هر کلمه‌ای داستان غیر خطی تابستون من رو بتونه شرح بده این آهنگ:

.

.

.

.

Ludovico Einaudi-Experience
دریافت

یادآور تلاش، جنگیدن، شکست، به زور بلند شدن و ادامه دادن، بغض‌های فروخورده، حرف‌های نزده، نرسیدن، نرسیدن، نرسیدن، نرسیدن، باختن، باختن، باختن و بالاخره پاشو دیگه الکی شلوغش کردی -رسیدن-.

۱۲

Train yourself to let go of everything you fear to lose

کیمیا نوشته بود "فرهنگ استفاده از فضای مجازی رو ندارم، هیچ وقت نداشتم." حرف‌های دیشبمون با مهشید، پست کیمیا، درگیری‌های ذهن خودم و... همه و همه باعث شدن بخوام از همه جا برم. اکانت توییتر و اینستاگرامم رو حذف کنم (موقت هم نه، کلا)، اکانت تلگرامم رو هم دلیت کنم و با شماره‌ای که فقط دو سه نفر از دوستام دارن جوین بشم. شاید اگه یه سال پیش بود همه این کارها خیلی راحت بود واسم، اما الان کوهی از حرف‌ها هستن که دوست ندارم پاک بشن به هیچ وجه. از طرفی هم احساس می‌کنم توجه بیش از حدم به این فضا داره زندگیم رو خراب می‌کنه. من فرهنگ استفاده از فضای مجازی رو ندارم، باعث می‌شه فکر کنم بقیه دارن تو این فضا آپولو هوا می‌کنن و فقط منم که تباهم. من فرهنگش رو ندارم چون بعد از این‌که با آدما تا حدی صمیمی شدم، این دوستی‌ها رو خیلی جدی می‌گیرم، فکر می‌کنم آدما اگه چیزی بگن درسته، فرقش با دوستی‌های دنیای واقعی فقط فاصله‌س، ندیدنه. در حالی که می‌دونم نیست..

شاید یه نصف شب بیخیال همه حرف‌ها بشم و همه رو پاک کنم، اما می‌ترسم. می‌ترسم مثل همه کارهایی که کردم دو روز بعد پشیمون شم. این وبلاگ تنها جاییه که هنوز من رو وادار به خودسانسوری نکرده. اما شاید کم مونده که اینجا هم..

۱۲

هلپ

اگر کسی رو می‌شناسین که ماه بعد تهرانه و منابع آزمون ارشد کامپیوتر رو دیگه لازم نداره و می‌تونه بده به کسی، لطفا به من خبر بدین. مرسی :)

۹

‌*

خواستم بگم من هیچی از سیاست نمی‌دونم، دقیقا هیچ چیز. تو عمرم هیچ خبری رو دنبال نکردم، فیلم سر بریدن داعش و تجاوز و جنگ ندیدم. هی دست خودم رو گرفتم و دورش کردم از هر خبر بدی. حتی اسم وزیر ارتباطات رو تو جریانات فیلترینگ یاد گرفتم. قیمت دلار و طلا و ارز رو دنبال نکردم هیچ وقت. حداقل تا پنج، شش سال تو این کشور موندنی هستم و فهمیدن در مورد عمق فاجعه فقط حالم رو بد می‌کنه؛ همیشه بد کرده ینی.

سرم رو کرده بودم زیر برف بازم، هیچ خبری نمی‌خوندم و رد می‌شدم. تا این که دیشب داشتیم حرف می‌زدیم و ناراحت بود، عصبی بود، از این که حداقل‌ها رو هم نداره یه جاهایی. تهش گفت نمی‌تونم الان، بذار تنها بمونم، بعدا حرف می‌زنیم، و رفت. تنها کسی رو که می‌تونست گوشه‌ای از دغدغه‌هاشو بهش بگه، ول کرد و رفت. می‌دونی، با خودم فکر می‌کنم مگه من چی می‌تونم بهش بگم؟ چی رو می‌تونم نشونش بدم و بگم دلت به این گرم باشه؟ چه جوری می‌تونم غم‌هاشو بغل کنم در حالی که دستای من خیلی کوچیک‌تر از ناراحتی‌های اونن؛ نمی‌دونی که. من چیزی از سیاست نمی‌دونم اما دارم می‌بینم چه جوری کسایی که دوسشون دارم رو داره نابود می‌کنه. می‌بینم هیـــچ امیدی واسش نمونده این جا، حتی حوصله‌ی توضیح دادن هم نداره. و من متنفرم از این حس کافی نبودن واسه کسایی که دوسشون داری، متنفرم از اینکه هیچ کاری، هیچ کاری، هیچ کاری نمی‌تونی بکنی واسه برگردوندن لبخندشون. کاشکی شب بخوابیم و تموم شه این کابوس، کاش.

باید به تو می‌نوشتم که تمام روزها و شب‌ها را یادم هست

بعد خواستم از لحظه‌های آبی رنگ این ده روز بنویسم، ترسیدم نتونم و حباب‌های آبی و زرد روی خاطره‌ها بترکند. من خیلی تو ذهنم می‌نویسم؛ مثلا بارها ساعت نه و نیم شب، ساحل توچال، چایی و حرفامون رو نوشتم. بارها از تجربه نفس کشیدن تو ارتفاع دوهزار متری قله کوه رو با تمام جزئیاتش تعریف کردم، یا ساعت هشت عصر رو اون تاب دو نفره، یا بوستان و شهربازی و اسمت. هر بار یه درنای کاغذی ساختم و آویزونش کردم از سقف خاطره‌هایی که نمی‌تونم جایی بنویسمشون، یا راستش رو بخوای می‌ترسم؛ می‌ترسم از این که بگم و خراب شن. من به چیزی فکر نکردم، مخصوصا وقتی که بوی شالیزار هوا رو پر کرده بود و نزدیک رشت بودیم و بازم پالت می‌خوند بال‌هایم برای تو.. می‌دونی همه چی خوب نبود، روال نبود، اما حال من خوب بود. یه بار نوشته بودم تا حالا دیدی تو جاده شمال بارون بزنه به شیشه ماشین؟ منم ندیده بودم راستش. وقتی دیدم هم به چیزی فکر نمی‌کردم باز. مسیر زندگیم رو مشخص کردم؛ تو راه فرانسه خوندم، به پنج سال پیش رو فکر کردم و شاید اولین باره که واضح می‌دونم می‌خوام کجا برم و چی‌کار کنم. حالا گیریم که تو نیای باهامون، تو نخوای، اما من که هستم. ببین دنیا خیلی تیره و تاره این روزا، اما این روزا بالاخره تموم می‌شن، به قیمت آرزوها و جوونی ما، اما بذار حداقل خیالمون از خودمون و کارهایی که کردیم راحت باشه. حالا یه بارم که شده من این همه امید دارم به این سه ماه، به این یه سال. هر بلایی هم که سرم بیاد نمی‌خوام پا پس بکشم. بریدن بعضی بندها سخت‌تر از اون چیزیه که فکر می‌کنم، اما می‌دونی، بالاخره باید بشه.

I wanna be that song that gets you high

دو روز پیش یک سال شد؛ اون شبی که تو چالوس بودیم حرف زدم باهاش. جشن کوچیکی گرفتیم و فرض کردیم منِ جهان موازی دعوتش کرده برا شام. ماکارونی درست کردیم، الکل رو آزاد اعلام کردیم، با هم شعر خوندیم و به یاد اون شبی که قیافه‌هامون "آخه واااقعا چطور ممکنه؟!" بود، خندیدیم. امروز اما نشستم رو تاب دونفره‌ی حیاط باصفای این‌جا و آهنگ بالا تو گوشمه. خیالت می‌خواست بیاد بشینه پیشم، نذاشتم اما. من از این فاصله هم دلم گرمه، حالم خوبه، یادت شده عطر یاس و پیچیده تو هوا بین این چراغ آبیا. حالا بعد از مدت‌ها "امید داریم".

به امید شهریوری رقیق

تو هفته‌ای که گذشت یه بار دیگه بهم ثابت شد که زمان با وجود بی‌رحم بودنش بازم بهترین چیزیه که واقعیت رو آشکار می‌کنه؛ حتی اگه همه‌ی فرصت‌ها رو تباه کرده باشیم، بازم این زمانه که باعث می‌شه آدما و تونایی‌های واقعیشون رو ببینیم. تو این دو سال من خیلی تصور کرده بودم که بالاخره این اتفاق داره می‌افته و بارها خودم رو دیده بودم که بعد از تصورش زل زده به سقف و یه لبخند عمیق هم رو صورتشه؛ شب‌های زیادی رو این‌جوری غلت زدم و از حس خوبی که حتی تصور کردنش بهم می‌داد یه آه از خوشی و امید کشیدم و خوابیدم. اما باید بگم که رسیدم و بوم! فقط نیم ساعت، بعدش فراموش کرده بودم و به خودم اومدم دیدم دارم با بقیه حرف می‌زنم و حتی حواسمم بهش نیست. اما انگار قانون زندگی همینه که راضی نشی به همینی که رسیدی و هی بیش‌تر و بیش‌تر بخوای و بتونی بری جلوتر، هوم؟

+Joy - 2015

به مناسبت نوزدهِ قشنگم! :)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

دلم تنگ بود واسه بی در و پیکر نوشتن چون.

دیروز همین موقع‌ها بود که سرم رو فرو کرده بودم تو بالش و جلوی مامان هق هق می‌کردم که افسرده شدم، تحملم تموم شده؛ تو می‌تونی حال منو خوب کنی؟ امروز اما، نیم ساعت پیش که برگشتیم خونه عود روشن کردم، نشستم پشت میزم و اولین کتاب چالش کتاب‌خوانی کنار دستمه. "نیمی از ما"ی پالت تو گوشم و سرم پر از آرزوهای دور و دراز؛ دلم پر از تمنای رسیدن. انگار نه انگار که همین یه ساعت پیش اونی که نیمچه تصادف کرد ما بودیم. سال‌ها نبودم و نداشتم، اما گذشته، همین یه سال هم روش. خسته‌ایم، اما تموم که نشدیم هنوز. دلمون که خالی از امید نشده هنوز. می‌گفت زندگی همین اتفاقاتیه که لا به لای برنامه‌ریزی‌هات واست پیش میان؛ یا همون طوری که گم شده، پیدا هم می‌شه بالاخره. تو فقط راه خودت رو برو، شاید یه جایی با زندگی هم کنار اومدین. :)

۱۰

از همینا لطفا.

یه بارم تولد مامان بود، رفته بودیم یه رستورانی بیرون شهر. با رضا واسش روسری گرفته بودیم و منم کیک گرفتم. شام رو که خوردیم  رفتم از ماشین کیک رو بیارم. محوطه رستوران هم بزرگ و باغ مانند بود، با کلی حوض و چراغ؛ یه آهنگ آذری ملایمم پخش می‌شد. نشستم پیش مامان اینا تا شمع‌ها رو بچینم رو کیک، که دیدم یه آهنگ تولدت مبارک هم گذاشتن. داشتم با ذوق به مامان ‌می‌گفتم حتما تولد یکی دیگه هم هستا می‌بینی شانست رو؟ داشت می‌خندید که دیدم یه دلقک داره می‌آد سمت ما، گفتم ببین مامان حتما تولد یه بچه‌ایه که آهنگ هپی برث‌دی گذاشتن و دلقکم اومده. یه دفه دیدیم اومد پیش ما! کیک رو ازم گرفت و بقیه شمع‌ها رو گذاشت و شروع کرد به رقصیدن. اون موقع هم نفهمیدم چرا و الآنم نمی‌دونم چرا هی لبخند می‌زدم و خوشحال بودم. دلقک کلی رقصید و مامان هم شمع‌ها رو فوت کرد و ما برگشتیم. فرداش مامان می‌گفت تا عمر دارم یادم نمی‌ره این تولد رو؛ خیلی خوش گذشته بود بهش، خیلی بیش‌تر از خیلی حتی.

امروز داشتم فکر می‌کردم شاید دقیقا به همچین چیزی نیاز دارم که حالم خوب شه؛ دلم می‌خواد واسه خوشی بقیه کلی ذوق کنم و از دور ببینمش و بگم ببین مامان! ببین چه خوبه. بعد اون خوشی بیاد نزدیک‌تر، بیاد بشینه پیشم و بفهمم مال منه. همون‌قدر بی‌دلیل لبخند بزنم و بگن دیوونه شدی؟ بعد منم ماجرای فارست گامپ رو واسشون تعریف کنم و بگم فارست شروع کرد به دویدن و رفت و رفت و رفت, یه روز ازش پرسیدن چرا این همه مسافت رو دویدی؟! اون‌جا بود که فارست گفت خب همه چی که دلیل نمی‌خواد! یو نو!

۱۷
این‌جا
این که به هر حال من باید اینجا چیزی در مورد وبلاگم بنویسم تا معرفی‌اش کرده باشم، کار را سخت می‌کند. چون هر جمله‌ای می‌تواند تصوری اشتباه درباره این وبلاگ به شما بدهد و مثل بقیه من هم ترجیح می‌دهم با دو خط معرفی نامه به تصور خاصی نرسید. همین، فقط وبلاگ داشتن تجربه‌ای به شدت دوست داشتنی‌ست برای من.
قالب: عرفان