a head full of dreams 1

.

واسش فرستادم که ببین منم یه روز همچین کافه‌ای خواهم داشت! میگه منم! کافه‌ام آرزوست. :) قول و قرار شراکت می‌ذاریم. بهش می‌گم فقط سیدُ نیاری که آهنگای خز پخش می‌کنه، من یکی که اعصابشو ندارم! می‌گه نه فقط خودمون. احتمالا اسمشم یه چیز خز بذاریم مثلا کافه رفاقت یا یک فنجان رفاقت یا همچین چیزی! :) بالاخره باید یه چیزی باشه که رفاقت ما رو نشون بده، رفاقتی که تا اون موقع احتمالا 20 ساله شده باشه.

+ نوشته شده در دوشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۱۹:۱۸ توسط الی . | نظر بدهید

اینجا کسی است پنهان..

ویا تو فیلم wonder  من بودم و تا حالا چقدر حواسم نبود من چه جوری‌ام. گاهی وقتا اونقدر خودمو جای بقیه می‌ذارم که جای خودم یادم میره. اونقدر فکر می‌کنم که نکنه ناراحت شده باشه، نکنه حس بدی بهش دست بده با حرفا و رفتار من. بعضی وقتا به خودم میام می‌بینم لعنتی تو اون موقعیت اونی که باید ناراحت می‌شد من بودم و اونقدر حواسم به حس طرف مقابل بوده که حس خودمو یادم رفته. دوست داشتم یه مدت ننویسم؛ بدون هیچ دلیلی. دوست داشتم گم و گور بشم برم یه جایی که فقط خودم باشم، همه‌ش از تو بنویسم، همّه‌ش. بدون اینکه حوصله کسی سر بره. همه‌ش غر بزنم که لعنت به این روزها و دلتنگی و درس و .. نه که حالم بد باشه، اما به خلوت کردن نیاز دارم. کاش می‌شد یه کاری کرد چراغ این وبلاگ روشن نشه. من بنویسم و کسی نفهمه نوشتم. سرمو بکنم زیر برف و بگم آره کسی حواسش نیست. ویا تو فیلم wonder  من بودم. نمی‌دونی و منم به کسی نگفتم که خونواده منم عین خونواده ویا بودن همیشه. یه داداش که مثل بقیه نبود و منی که همیشه خودم حواسم به خودم بود. همیشه و همه جا خودم خودم رو از رو آسفالت جمع کردم. نشستم خودمو بغل کردم وقتی یه شب اندازه صد شب می‌گذشت. مامان همیشه می‌گه تو خیلی خشکی! احساست رو بروز نمی‌دی. دوستام همیشه می‌گن تو خیلی برونگرایی، راحت حرفتو می‌زنی. اما من فقط منم. مثل هزاران حسی که حد وسط ندارن. مثل همین ننوشتن تو این وبلاگ. ممکنه الان بگم دیگه نمی‌خوام کسی بخونه و برعکس، فردا دلم بخواد همزمان پنج‌تا پست بذارم. راستی بهت گفته بودم امروز استاد نون گفت خانومِ دال، ورقه شما هم خیلی خوب بود؟ همون دو تا سوال و پرونده یادته؟ پارسال این موقع رو یادته که چقـــدر غم عالم رو دلم بود و الان حق به حق دار رسید انگار. اما حیف که حقوق رو دوست ندارم. چقدر ذهنم پره از افکار مختلف و من فُرمت لازمم. صبح ساعت 4 پست سیاسی می‌ذاره، اینو کجای دلم بذارم؟ یا اینکه تو این بارون ساعت 7 و نیم از دانشگاه رسیدم خونه و فردا 7 صبح باید برم رو کجای دلم جا بدم؟ چقدر همه‌چی درهمه.. اما می‌فرماد:

You only get one shot,
do not miss your chance to blow
Cause opportunity comes once in a lifetime
You can do anything you set your mind to, man

Eminem-lose yourself 

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۲۳:۲۹ توسط الی .

هر صبح اگر آرزویی در دلت انداخت، بخیر است

یاد اون شبِ قدری افتادم که نوشته بودم انگار خدای تپلوی مهربون اومده بود نشسته بود جلوم و میگفت بگو بابا جان، چی می‌خوای؟ گریه نداره که.. حالا خدای تپلوی مهربون، می‌خوام بیام بشینم جلوت، بگم نمی‌دونی چقدر احساس می‌کنم دورم از اون چیزی که می‌خوام، بگم خدایا انگار هیچ‌وقت قرار نیست بهش برسم، بگم حواست به من هست؟ می‌ترسم. سعی می‌کنم نشانه‌ها رو دنبال کنم. ببخش اگه نمی‌تونم همونی که می‌خوای باشم. دوست دارم باشم، بلد نیستم.. حالا عین یه دختر بچه‌ی 3 ساله زل می‌زنم بهت و می‌گم ما فقط تو رو داریم. مبادا ولمون کنی، گم می‌شیم..

آنچه دیدی بر قرار خود نماند

وینچه بینی هم نمانَد بر قرار

+ نوشته شده در شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۱۱:۱۳ توسط الی .

آ، ب، پ، ..

آ. بابا لنگ درازِ نداشته‌ام، سخت‌ترین امتحانم رو 18.5 شدم! :-) گرچه انتظار واسه‌ این نمره ما رو یه ماه پیرتر کرد، اما می‌ارزید. به نمرهٔ سومِ کلاس شدن می‌ارزید. و این‌گونه بهترین ترم تحصیلی هم به خاطره‌ها پیوست. امیدی به این ترم ندارم بابایی! :-)

ب. از چندین زنی که درون من زندگی می‌کنن، اونی که 4 سالشه دنیا رو گذاشته رو سرش. بخاطر یه ریسه و یه کتابخونه هر شب عروسی راه میندازه تو دلم. راستی کِی بزرگ میشم من؟

پ. خواب دیدم رو پیاده‌رُوی یه خیابون خیلی شلوغ زندگی میکنم. یه خیابون مثل خیابون انقلاب که همه‌ش کلی آدم میرن و میان اما این ورِ اتاقم یه دره‌ی خیلی عمیقه که کلی آت و آشغال توش ریختن. اتاقم شبیه اونی بود که تو فیلم Room بود. فقط یه اتاق نقره‌ای که یه در و یه پنجره کوچیک داشت و یه تخت. عجیب بود که تو خواب داشتم به خودم می‌گفتم ببین من تو واقعیتم می‌تونم تو همچین اتاقی زندگی کنم، اما به شرطی که تنها باشم!

ت. داشتم بهش می‌گفتم ببین من اصلا آدم خرس و شکلات قلبی و قرمزبازی نیستم. آدمِ قرارای شیک و پیک و تو کافه نشستنا، آدم کادوهای آنچنانی. می‌گفتم حتی ممکنه بهم بربخوره اگه یه کادوی خیلی گرون بخوان بهم بدن! :-) بعد یه پی‌ام فرستاد که می‌گفت یه روزی اگه قرار شد ما ولنتاینو جشن بگیریم، دست یارمو می‌گیرم می‌برمش جاده چالوس و واسش املت لقمه می‌گیرم، چایی می‌خوریم، بعدشم سرشو بذاره رو پاهای من و ... اهم اهم خلاصه.. میدونی نعمته داشتنِ همچین رفیقی؟!

ث. دیشب کلی سر اینکه من به این راحتیا نمی‌تونم به بقیه "نه" بگم، بحث کردیم. می‌گفت خودت تصمیم بگیر؛ بد شدن حال خودت یا خوب شدن حال یکی دیگه؟ واقعا به چه قیمتی؟.. وضعیت جوریه که یه ساعت میرم غر می‌زنم، بعد جوری قانع میشم که کم مونده بگم اصن هر چی تو بگی رئیس!

ج. ببین، من قول دادم! به خودم قول دادم که کم نیارم این دفه و "ارزش هر انسان به قولیه که میده، لیزل*"

چ. قسمت سوم رادیو دیالوگ واقعا خیلی دوست‌داشتنیه. توصیه می‌کنم تا آخر گوش بدین که مزه‌ش به همون آخرشه.

دریافت

*دیالوگی از فیلم کتاب دزد

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۱۷:۲۲ توسط الی . | نظر بدهید

رویاهاتو جمع کن، باید بریم دریا

این رو واسش میفرستم. می‌دونم مثل من دریا واسش فقط دریا نیست. دریا فقط یه حجم بزرگ و ترسناکی از آب نیست. برمیگردم با میم حرف میزنم توی تلگرام. صدای نوتیفیکیشن گوشی بلند میشه. نوشته "دریا..! من تا حالا دریا رو از نزدیک ندیدم. دریاچه ایکس و رود ایگرگ رو دیدم فقط." چرا من اینو نمی‌دونستم؟ یادمه یه بار گفته بود با میم.ح قراره یه آخر هفته رو برن رشت و بندر انزلی. بهش گفته بودم جای ما رو هم خالی کنین. گفته بود شما را در قلب خود گذاشته و می‌گردانیم. دقیقا بعد از دیدن فیلم "در دنیای تو ساعت چند است" بود. بهش گفته بودم این فیلمه چقدر بوی بارون میده، بوی شمال. اما نرفتن. ینی میم.ح با خونواده‌ش رفت و این ایده صرفا در حد یه ایده موند. گفته بودم من از همین امسال به فکر تولد سال بعدشم؟ ساعت 2 بود که رفت بخوابه، منم می‌خواستم بخوابم، اما به خودم اومدم دیدم 3 و نیمه و من دارم فکر می‌کنم خب اگه برا فلان ساعت بلیط بگیریم برا رشت، ساعت 9 می‌رسیم بعدش می‌تونیم فلان جا بریم واسه صبونه، بعد رشت رو بذاریم رو سرمون، بعدترش نزدیک غروب بدو بدو بریم به این ماشینایی که میرن سمت دریا بگیم ما رو هم میبرین؟ اما هیچ پولی نداریم بهتون بدیم. بگیم آخه ما قول دادیم غروب دریا رو ببینیم، بگیم آخه تا حالا دریا رو از نزدیک ندیده. خورشید که رفت یه دونه از این کیک هزار تومنیا که کوچولوئن بگیرم جلوش یه شمعم بذاریم روش، بگم آرزو کن. سال پیش که یادت رفت آرزو کنی، حالا بــایــد آرزو کنی... امسال همه چیز فراتر از تصورم بود، می‌دونم که وقتی بریم رشت، خیلی فراتر از اینی که تصور کردم قراره اتفاق بیفته و این خودش یه جون به جون‌هام اضافه می‌کنه!

.

و وقتی این توییت رو دیدم :)

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۰۰:۰۰ توسط الی .

بیشتر از یه ماه مونده اما.. :)

بعضی وقتا احساس می‌کنم نفسم بالا نمیاد. هی با زور بیشتری هوا رو می‌کشم تو ریه‌هام و هی بیشتر احساس خفگی می‌کنم. امروز عصر که احساس کردم هوای اتاق جوابگو نیست، رفتم نشستم رو تابِ وسط حیاط. کوچه ساکت بود، هیچ ماشینی رد نمی‌شد. هوا هم این روزا جوریه که همه‌ش بوی عید میده، بوی ماهیِ توی تنگ شیشه‌ای. بوی وقتایی که نزدیک عید می‌رفتیم اون پارکی که نزدیک خونه خاله ایناست، همیشه هم دم غروب می‌رفتیم، همه جا پر می‌شد از سبزه و وسایل سفره هفت‌ سین، شمع، ماهی، ترقه، فشفشه. هوا این روزا جوریه که همه‌ش بوی فشفشه میده. بوی چهارشنبه سوری، بوی لباسایی که بوی دود آتیش شب چهارشنبه رو گرفتن. می‌شینم رو تاب، نوکِ بینیم یخ زده. یه آهنگ از شجریان پلی می‌کنم: "زخم‌ها زد راه بر جانم ولی/زخم عشق آورده تا کویت مرا". یادته امسال قول داده بودیم آخر سالمون رو جشن بگیریم؟ خیلی چیزا از دست دادیم، اما می‌ارزید. "خوب شد دردم دوا شد، خوب شد/دل به عشقت، به عشقت مبتلا شد، خوب شد". میدونی من امسال حتی یه بارم سرما نخوردم، همین کافی نیست واسه فوق‌العاده بودن یک سال؟ با معرکه‌ترین آدم زندگیم آشنا شدم، خودم رو پیدا کردم. آهنگ رو عوض می‌کنم، کل پلی‌لیست گوشیم رو زیر و رو میکنم، از هر آهنگ در حد یه دقیقه گوش میدم. با همشون هم‌خوانی میکنم. بیا قول بدیم سال بعد این موقع جشن قشنگ‌تری بگیریم. بزنیم به خیابون ولیعصر و عکس بگیریم. به جایی که واقعا تعلق داریم برسیم.

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۲۱:۳۳ توسط الی .

ناشناس

هم‌اکنون رسالت شما به عنوان خواننده این وبلاگ اینه که با من حرف بزنین :)

+ نوشته شده در جمعه ۲۰ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۲۳:۲۷ توسط الی . | نظر بدهید
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان