دلم تنگ بود واسه بی در و پیکر نوشتن چون.

دیروز همین موقع‌ها بود که سرم رو فرو کرده بودم تو بالش و جلوی مامان هق هق می‌کردم که افسرده شدم، تحملم تموم شده؛ تو می‌تونی حال منو خوب کنی؟ امروز اما، نیم ساعت پیش که برگشتیم خونه عود روشن کردم، نشستم پشت میزم و اولین کتاب چالش کتاب‌خوانی کنار دستمه. "نیمی از ما"ی پالت تو گوشم و سرم پر از آرزوهای دور و دراز؛ دلم پر از تمنای رسیدن. انگار نه انگار که همین یه ساعت پیش اونی که نیمچه تصادف کرد ما بودیم. سال‌ها نبودم و نداشتم، اما گذشته، همین یه سال هم روش. خسته‌ایم، اما تموم که نشدیم هنوز. دلمون که خالی از امید نشده هنوز. می‌گفت زندگی همین اتفاقاتیه که لا به لای برنامه‌ریزی‌هات واست پیش میان؛ یا همون طوری که گم شده، پیدا هم می‌شه بالاخره. تو فقط راه خودت رو برو، شاید یه جایی با زندگی هم کنار اومدین. :)

۷

از همینا لطفا.

یه بارم تولد مامان بود، رفته بودیم یه رستورانی بیرون شهر. با رضا واسش روسری گرفته بودیم و منم کیک گرفتم. شام رو که خوردیم  رفتم از ماشین کیک رو بیارم. محوطه رستوران هم بزرگ و باغ مانند بود، با کلی حوض و چراغ؛ یه آهنگ آذری ملایمم پخش می‌شد. نشستم پیش مامان اینا تا شمع‌ها رو بچینم رو کیک، که دیدم یه آهنگ تولدت مبارک هم گذاشتن. داشتم با ذوق به مامان ‌می‌گفتم حتما تولد یکی دیگه هم هستا می‌بینی شانست رو؟ داشت می‌خندید که دیدم یه دلقک داره می‌آد سمت ما، گفتم ببین مامان حتما تولد یه بچه‌ایه که آهنگ هپی برث‌دی گذاشتن و دلقکم اومده. یه دفه دیدیم اومد پیش ما! کیک رو ازم گرفت و بقیه شمع‌ها رو گذاشت و شروع کرد به رقصیدن. اون موقع هم نفهمیدم چرا و الآنم نمی‌دونم چرا هی لبخند می‌زدم و خوشحال بودم. دلقک کلی رقصید و مامان هم شمع‌ها رو فوت کرد و ما برگشتیم. فرداش مامان می‌گفت تا عمر دارم یادم نمی‌ره این تولد رو؛ خیلی خوش گذشته بود بهش، خیلی بیش‌تر از خیلی حتی.

امروز داشتم فکر می‌کردم شاید دقیقا به همچین چیزی نیاز دارم که حالم خوب شه؛ دلم می‌خواد واسه خوشی بقیه کلی ذوق کنم و از دور ببینمش و بگم ببین مامان! ببین چه خوبه. بعد اون خوشی بیاد نزدیک‌تر، بیاد بشینه پیشم و بفهمم مال منه. همون‌قدر بی‌دلیل لبخند بزنم و بگن دیوونه شدی؟ بعد منم ماجرای فارست گامپ رو واسشون تعریف کنم و بگم فارست شروع کرد به دویدن و رفت و رفت و رفت, یه روز ازش پرسیدن چرا این همه مسافت رو دویدی؟! اون‌جا بود که فارست گفت خب همه چی که دلیل نمی‌خواد! یو نو!

۱۷

کاش یه بارم بدون این‌که ما ازت بخوایم، بشه

دلم می‌خواد باهاش برم بیرون و بدون این‌که فکر کنم دارم چی می‌گم، شروع کنم به حرف زدن. بعد اونم بگه و دوتایی با صدای بلند فحش بدیم به این دنیا. بعد من گریه‌م بگیره و بگم قرار نبود این‌جوری بشه مهشید. حرف بزنیم و حرف بزنیم و آخرش با خنده اشکامو پاک کنم و بگم اما از اول شروع می‌کنیم مگه نه؟ تو هم بگی آره بابا دیوونه، مگه چند سالمونه هنوز؟ اما لعنت به کارآموزی که دوری ازم!

از حال ما اگر بپرسی..

*

شبش داشتم رویایی رو واسش تعریف می‌کردم که هیچ وقت قرار نبود اتفاق بیفته؛ صبح که بیدار شدم یاد حرفای دیشب افتادم و ته دلم آرزو کردم کاش واقعی بود اون رویایی که واست ساختم.

*

دیروز اما اتفاقی یکی از آدمایی که از دور می‌شناختم رو پیدا کردم؛ شاید دلیل برگشتنم به توییتر همین بود که من پیداش کنم و حواسم باشه دیگه هیچ وقت آرزوهای بیخود نکنم و به کم‌تر از چیزی که حقمه هم راضی نشم. مهرماه که بیاد، نفس جدیدی به این زندگی دمیده می‌شه و من از ته دلم دوست دارم تا اون موقع از شر این افسردگی و "که چی بشه" رها بشم، سفر طولانیه و یه برنامه و تلاش پنج-شش ساله می‌خواد چون که.

*

می‌خوان سین رو بفرستن بره آنکارا و حتی به خودش زحمت نداده لای کتاب رو باز کنه واسه کنکور، با این‌که امسال سال آخر دبیرستانه واسش. بدون این‌که درگیر این استرس‌های مزخرف و شرایط ایران بشه، می‌ره و تمام. جدی نمی‌خوام تراژدیکش کنم اما واقعا به خودم فکر می‌کنم این روزا و انتخاب‌هایی که هیچ نقشی توشون نداشتم؛ متاسفانه هم نظرم با "حتما حکمتی توش بوده" عوض نمی‌شه تو این برهه.

*

هر بار که می‌فرستنم برم بمونم خونه‌شون، واقعا روحم عذاب می‌کشه؛ هر بار، هر فا***گ بار من باید خودم رو جمع کنم و بیارم بندازمش رو تختم، تا خوب شن این زخم‌های قدیمی سر باز کرده. جدی دارم فکر می‌کنم یه آدم مگه چی می‌تونه بخواد ازم؟ بابا من هنوز بیست و دو سالمه، نمی‌تونم تحمل کنم این همه رو. نمی‌بینی ینی؟

آدم هر کسی رو که به دیار رویاهای خودش نمی‌بره؛ می‌بره؟

Max Richter
دریافت

شاید ده بار نوشتم و پاک کردم یا پیش‌نویس شدن؛ چون هیچ کلمه‌ای واسه بیان کردن سه و نیم تا شش صبح دیروز کافی نیست. کلمه‌ها تسلیم شدن دردت به جان. on the nature of daylight تو گوشمه به یاد تابستون خاکستری نود و پنج و شب‌هایی که با آرام حرف می‌زدم با این آهنگ گریه می‌کردم؛ راستش رو بخوای Max Richter بهونه بود اون روزا، می‌تونستم با جونی جونُمِ لیلا فروهرم گریه کنم شاید. آدما حافظه‌های مختلفی دارن و من این روزا خیلی بین حسای مختلفی که تو این بیست و دو سال تجربه کردم، گشتم تا ببینم کدومشون مزه‌ی حس الآنم رو می‌دن؟ کدومشون شبیه تنفرم از جبر جغرافیاییه؟ یا شبیه زندگی کردن رویای یازده ماه پیشم. گفتی "آدامین اوریین سیندیریسان" و من هیچ حسی رو پیدا نکردم که شبیه این باشه. انگار یکی تو اوج ناراحتی هلم داد پایین و من نتونستم بفهمم. با اون راپیدی که نقاشی می‌کشم گوشه سمت چپ لپ‌تاپم اون اسمی که بهم دادی رو نوشتم. همونی که گفتی من تا ابد با همون اسم می‌مونم تو ذهنت. حتی دلم نمیاد این‌جا بنویسمش، اینم شبیه هیچ حسی نیست راستشو بخوای. ندیدنت هم شبیه هیچ ندیدنی نیست؛ انگار یه عمر فاصله‌ست از من به همه چی. قفس کلماتم پر از پرستوهای سفیدن؛ راهی به آزادی نیست و به قول فرهاد منم صبر می‌کنم دیگه، نکنم چه کنم.

چطور به زندگی مسلط بشیم؟

راز عشق، زندگی، و خوشبختی در سه کلمهٔ ساده است: سیمز-بازی-کن.

۱۱

[بیماری خواندن چت‌های قدیمی]

می‌گه آدما وقتی افسرده می‌شن تمایلشون به انجام کارای تکراری بیش‌تر می‌شه. براهمونه که من دوست دارم بارها و بارها ملت عشق رو بخونم از اول اما کتابی که هنوز تمومش نکردم رو ادامه ندم. یا بارها دوست دارم The fault in our stars ببینم یا چند تا فیلم تکراری دیگه. اما بین خودمون بمونه هیچ چیزی مثل خوندن حرفای قدیمی حالم رو دگرگون نمی‌کنه؛ انگار تصویر حرف زدنامون میاد جلو چشمم و یه لبخند تلخ هم رو لبم. می‌شینم و تو و الیِ اون موقع رو تماشا می‌کنم. تناقض عجیبی ذهنم رو احاطه می‌کنه. راستی ما تو زندگی قبلیمون حتما دوقلو بودیم، چون هیچ توجیهی نمی‌تونه داشته باشه این حجم از شباهت تو حس و حالمون!

وقتی یه دختر دبیرستانی بودم خیلی دلم می‌خواست با همه کلاس دوست باشم و آدمای زیادی دور و برم باشن؛ شاید تو عالم خودم فکر می‌کردم این‌جوری آدم محبوب‌تری‌ام. از یه طرفم از آدمایی که دور و برشون شلوغ نبود و روابط کم اما عمیقی داشتن، خوشم میومد. تا این‌که سال‌ها گذشت (خودمم باورم نمی‌شه چهار-پنج سال از تموم شدن مدرسه گذشته باشه) آره سال‌ها گذشت و من عوض شدم و ترجیح می‌دم دو سه نفر فقط دور و برم باشن اما تا تهش دوست هم بمونیم، دلم گرم باشه به همین تعداد و بتونم روشون حساب کنم. الان از اون دو سه نفر که من یه قسمت از حرفام رو می‌تونم بهشون بزنم فقط دو نفر رو دارم که یکیشون دوستمه فقط، قضیه نفر دوم رو هم که بارها این‌جا نوشتم.

بر همگان شاید واضح و مبرهن نباشه، اما روزای خوبی رو نمی‌گذرونم و مهشید دو، سه هفته‌س برگشته خونه‌شون و خیلی کم‌تر می‌تونم باهاش حرف بزنم و وابسته بودن به کسی/چیزی واقعا باگ خلقته. نفر دوم هم درگیر کارای خودشه و یا نمی‌تونم چیزی بهش بگم، یا دلم نمی‌خواد بگم و ناراحتش کنم.

همین چند وقت پیش که ناراحت می‌شدم، ناراحتیم عود می‌کرد و می‌زد به زبونم و حتما جایی می‌نوشتم، اما الآن انگار دست و بالم رو بسته باشن. دلم واسه الکی خوش بودن تنگ شده حقیقتا؛ به خودم می‌گم خب الآن چی بهت بدن خوشحال می‌شی؟ خودم سرشو بلند می‌کنه و می‌گه هیچی. بعد هی سوال پشت سوال که حتی این؟ حتی...؟ حتی‌تر...؟ آخرش خسته می‌شم و خودم رو به حال خودش رها می‌کنم. می‌گم می‌گذره دیگه؛ فعلا "رنج رو باید احساس کرد"

+می‌دونم خوندن افسردگی و ناراحتی و ناله هیچ جذابیتی نداره، منم هیچ اصراری ندارم چون به قول ضحا همتون رهگذرید، حتی حتی حتی اگه فکر میکنین صمیمی‌ام باهاتون. من هر چند وقت یک بار دنبال کننده‌های جدید رو چک می‌کنم که اگه وبلاگ خوبی بینشون پیدا کردم، بخونمش. وگرنه که اصلا نمی‌دونم کی رفته، کی مونده. این روزا آدمای دور و برمم مهم نیستن واسم چه برسه به این‌که به فکر این‌جا هم باشم. خلاصه که سخت نگیرین. همین.

اگر راهی به رویا نیست..

شاید تو این مدت زندگی بیش‌تر از هر وقت دیگه‌ای بهم فرصت فکر کردن داد؛ هر شب که با سعیده می‌رفتیم پیاده‌روی، اون یک ساعت‌ها رو لام تا کام حرف نزدم و به زندگی پیش رو فکر کردم، به این‌که واقعا می‌خوام کجا باشم. اوضاع کشور اسف‌باره؛ اوضاع خونواده من، اطرافیانم، همه چی و همه چی بوی ناامیدی می‌ده. اما تصمیم گرفتم چشامو ببندم، گوشامو بگیرم و راه خودمو برم، قراره سخت باشه خب؟ باشه، تحمل می‌کنم منم. می‌گذره و این ابرای سیاه پراکنده می‌شن اما یه روزی خیلیا به خودشون میان و می‌بینن عه! گذشت، اما کاری نکردیم. اگه قراره سخت باشه خب اشکال نداره، می‌دونم که هنوزم "خنده‌ات آبادی‌ست بر این تن ویران من"، می‌دونم "پذیرفتن ریسک شکست کم‌ترین بهای به دست آوردنه." همونی که خسرو نوشته‌بود. واقعا نمی‌دونم تهش این هوا منو تا کجا می‌بره، چون زندگی همیشه غیرقابل پیش‌بینه؛ اما می‌دونم که سعی می‌کنم کم‌ترین انحراف رو از مسیر خودم داشته باشم. می‌دونی من شاید همیشه اون چیزی رو که می‌خواستم دیدم، اما الآن خیلی سعی می‌کنم پرده رو بزنم کنار و عقلم رو بذارم کف دستم و برم جلو. "ع" هم‌سن منه اما خیلی سختی می‌کشه این روزا؛ بیش‌تر از همیشه تلاش می‌کنه، چندین واحد اضافی‌تر برمی‌داره و جون می‌کنه واسه همه چی. شاید ته دلش ناراضیه از وضعیتش اما من بیرون وایستادم و با خودم می‌گم منصفانه نیست ده سال بعد زندگی من و "ع" مثل هم باشه. سیستم کار دنیا قطعا مثل یه تابع نیست که در ازای ورودی یکسان انتظار خروجی مشابه داشته‌باشم، اما دیگه خیلی احمقانه نیست در مقابل وروردی‌ کاملا ناچیز انتظار خروجی بهتر هم داشته‌باشم؟ نه الی جان! خسته شدی؟ خب از این‌جا به بعدش همینه، باید چنگ بزنی به اون آخر هفته‌ای که با خونواده می‌ری بیرون، به اون یه ساعتی که ز غوغای جهان فارغ، لبخند رو لبته و باهاش حرف می‌زنی، به خوشی‌های کوچیکی که قراره نذارن کم بیاری. آرزوی عالم رو دلمه خودمم می‌دونم، اما یه چیزی بهت بگم، ته تهش همینه دیگه. باید از یه جایی شروع کنی و خدا رو چی دیدی؟ شاید سال بعد این موقع دیگه خاطره بشن به جای آرزو.

۱۱

بیست‌و‌هفت تیر

آره خلاصه این چنین، یا قسم به پست‌هایی که پیش‌نویس می‌شدند.

+ممکنه بتونم یه کتاب ترجمه کنم. موضوعش یادگیری زبان ترکی‌عه که چند ماه وقت داره و کار سختی هم هست، حدس می‌زنم پول نسبتا خوبی هم داشته باشه؛ امشب قراره یه صفحه ترجمه کنم و به عنوان نمونه بفرستم واسشون اما شایدم نشه. فقط خواستم بنویسم، نمی‌دونم.

++با دیدن نظر گیلزاد همه رو منتشر کردم! :)

+

ته دلمون گرمه اما

جات خالی امروز زن‌دایی دوبار ماکارونی بهم داد؛ کاش بودی و می‌دیدی. از خانه خاموشی که واسم گرفتی عکس گرفتم، بغل دستشم لیوان چایی که واسم آورده‌بود، واست فرستادم و نوشتم چی کمه به نظرت؟ هنوز چیزی نگفتی و انتظار واسه شنیدن یه جواب نامربوط داره اذیتم می‌کنه. همه می‌دونن من که چایی دوست ندارم، فقط منتظرم بگی "نمی‌دونم" یا مثلا "باران کمه" یا "رنگ دیوار قشنگه" یا چیزایی از این قبیل که برگردم و بهت بگم:

"+چرا کشتیش؟

-احمق بود آقای قاضی؛ نمی‌تونست جای خالی خودش رو تشخیص بده."

راستش این میل به از تو نوشتن داره من رو می‌کشه، میل به حرف زدن از تو؛ و باز هم قصه تکراری فرار و فرار و فرار.

زخمی از نداشتن عنوان مناسب

یه دل می‌گه تابستون عزیز، کش بیا تــــــا می‌تونی؛ بذار خستگی‌ها، زخم‌ها، بی‌حوصلگی‌ها و نتونستن‌ها رو تو روزای بلندت جا بذاریم و بریم پاییز رو بغل کنیم؛ یه دلم می‌گه تموم کن لعنتی، بکش این دندون لق رو راحت شیم. اما چشامو می‌بندم و غرق می‌شم تو این خیال نازک قشنگ؛ که غبار صبح تماشاست, هرچه بادا باد. من بخندم جهان خراب هم می‌خندد؛ نه؟

A head full of dreams 2

خواستم بنویسم این روزا مهشید مهمّات منه؛ واسه ادامه دادن‌ها، واسه هنوزم امید داریم‌ها؛ واسه هر کی رو هم نداشته باشیم همدیگه‌ رو که داریم، گفتن‌ها. حرف زدیم و زدیم و ته‌ش گفتیم آره خلاصه، نداریم آرزو که کم. که یادم بمونه من قراره قبل از اون برسم و امید رسیدن باشم واسش، ته دلش گرم باشه که منتظرشم؛ که یادم باشه our story isn't over yet..

درخشش ابدی یک زن پاک

دایی من پزشکه و از یه کشور اروپایی مدرکش رو گرفته؛ تحصیلات مامان من در حد ابتدایی‌عه اما یکی از قوی‌ترین زن‌هایی‌عه که تو عمرم دیدم. مامانم اینا تو روستا زندگی می‌کردن، یه روستای خیلی نزدیک به شهر که مردمش تفکر مرد سالار داشتن و سه تا دایی‌هامم درس خوندن و زندگی خیلی خوبی دارن الآن، اما مامانم و سه تا خاله‌هام نه. البته اونا هم زندگی خوبی دارن اما من همیشه تو نگاه مامانم حسرت دیدم، حسرت این که کاش می‌شد تو درس‌ها کمکمون کنه. ابتدایی که بودم دوست داشتم مامانم ازم درس بپرسه اما اون معمولا روی سوالا رو اشتباه می‌خوند، براهمون من هم روی سوال رو حفظ می‌کردم و هم جوابش رو. اگه مامان کلمه‌ای رو اشتباه می‌خوند من بهش می‌گفتم و اونم از اول می‌خوند. یه بار سوم دبیرستان که بودم، معلم عربیمون همسایه‌ی داییم اینا بود. سر یه موضوعی گفت راستی مامانت مدرکش چیه؟ گفتم هیچی؛ من بودم و آرزو و معلم عربیمون. گفت هیچی ینی چی؟ گفتم ینی تا پنجم ابتدایی خونده فقط، باورش نمی‌شد اصلا. خوب یادمه این جمله‌‌ش که گفت اما اصلا بهش نمیاد، قدر مامانت رو بدون. می‌دونی، من همیشه خجالت کشیده‌بودم از این موضوع، از این واکنش بقیه. اما امروز یهو یاد این افتادم و دیدم خیلی وقته خجالت نمی‌کشم؛ چون مامانم من رو مستقل بار آورده، چون اسیر اون تفکر نشده، من رو با فکر "دختر مال مردمه، درس بخونه که چی" بار نیاورده. شونصد بار زمین خوردم، پشت کنکور موندم، همراه با دانشگاه برا کنکور خوندم، هزار بار اشتباه کردم، اما مامانم دور وایستاده و گفته پاشو.

امشب که گفت قرار بود یکی از کتابات رو بدی من ببرم بخونم، چی شد پس؛ انگار که آسمون شب پر ستاره رو داده‌باشن به من. رفتم رویای تبت فریبا وفی رو واسش آوردم و گفتم اینو بخون مامان. یکی از کتابای رنگ‌آمیزی بزرگ‌سالانم رو دادم بهش؛ ذوق رو تو چشماش دیدم میدونی؟ همیشه غصه می‌خوردم که چرا مثل بقیه، خونواده من هری پاتر ندادن دستم، چرا اصرار نکردن برو کلاس زبان، چرا گذاشتن سال‌های نوجوونیم با سریال‌های مزخرف هدر بره؟ همیشه عصبی بودم، از این که خودم باید یه چیزی رو ببینم و بفهمم خوبه و بیام بگم منم می‌خوام مامان، شما که حواستون نیست. اما امروز می‌دونم تقصیر مامانم نیست. اونی که بلد نبود روی سوالای اجتماعی چهارم دبستانم رو بخونه حالا ازم کتاب می‌خواد واسه خوندن. حالا می‌گم مامان روغن آرگان بگیریم از اینترنت واسه موهات، می‌گه من بهت اعتماد دارم اگه خوبه بگیر. بعضی آدما زندگی رو دو-هیچ عقب شروع می‌کنن اما نمی‌بازن، چون اونا مامان منن. چون تقصیر خودشون نیست و باید حرف بزنی باهاشون، چون ذاتشون قویه، راه رو بهشون نشون بدی ازت جلو هم می‌زنن؛ چون اونا مامان منن.

۲۲

پانزده تیر

تصمیم گرفته‌بودم ترم تابستون بردارم و همین امسال تموم بشه درسم و اردی‌بهشت ارشد بدم. ارشد حقوق جزا، که خیلی خیلی جذابه واسم. اولین بار رفتم سرچ کردم در موردش و می‌دونی، خنده‌دار و غریب بود که چیزی در مورد رشته خودم نمی‌دونستم. بعضی درها تو زندگی من بسته شدن و من خیلی وقته به اون درهای بسته خیره موندم؛ که نتونستم درهای دیگه رو ببینم. فکر ارشد خوندن توی تهران خیلی جذاب و هیجان‌انگیز بود واسم. احساس کردم یه نفر یه دریچه‌ی امید به روم باز کرد و گفت ببین؟ می‌تونی جبران کنی هر چیزی که عقب موندی ازش. شاید ندونی اما ظرفیتش خیلی کمه و باید زیر 50 باشه رتبه‌ت تا بشه تهران قبول شد؛ احساس می‌کردم همه‌ی انرژیم رو می‌تونم واسش بذارم و واقعا بشه. تنها درسی که تو این سال‌ها با جون و دل خوندم و از حقوق بلدم همین جزاست چون‌که. جذاب‌ترین استاد جزا بهمون یادش داد و این فکرها باعث می‌شه بازم سبز شه ته دلم؛ بازم پیچک‌های امید رشد کنن و از چشام خنده بزنه بیرون. حتی در مورد اپلای دکترای اتریش هم سرچ کرده‌بودم! من! کسی که تا حالا به رفتن فکر نکرده‌بود و حالا اولین هدفم رفتن از این شهره و بعد رفتن از این کشور.. واسه ارشد یه سلسله از اتفاقات لازمه و خیلی باید شانس با من یار باشه که برسم به اردی‌بهشت. نمی‌دونم چی رو فدای چی کنم. نشستم و فکر کردم که واقعا حاضرم بقیه‌ی عمرم رو حقوق بخونم؟ واقعا حاضرم تو این زمینه کار کنم؟ می‌ارزه؟ این زندگی منه و اون چیزی که از زندگیم می‌خوام حوزه‌ی خشک حقوق نیست. آره ارشد خوندن توی تهران خیلی جذابه واسم اما بعدش چی؟ فکر کردن به اینا باعث شد اون چیزایی که همون اول نوشتم دود شه بره هوا. من از زندگیم چیزای هیجان‌انگیزتری می‌خوام، چیزایی که روحم رو زنده کنن، آره منم می‌دونم خیلیا اون رشته‌ای رو می‌خونن که بهش علاقه ندارن، اون شغلی رو دارن که دوسش ندارن اما من نمی‌خوام جزء اون خیلیا باشم. من می‌دونم چی می‌خوام و باید چی‌کار کنم، اما کاری نمی‌کنم. چون خسته‌م، افسرده‌م و واقعا تنهایی نمی‌تونم. زندگیم آشفته‌تر از همیشه‌س و احساس می‌کنم ساعت‌ها باید بشینم و اینا رو به یه روان‌پزشک بگم و بعد چشامو ببندم. بذارم اون جای من فکر کنه و من فقط انجامش بدم. حقوق فقط بخشی از آشفتگی‌های این روزامه که به زبون میارمش و اون‌قدر هورمون غر و ناله‌ی خونم بالاست که دیروز به خودم اومدم و دیدم دارم به این‌که چرا بابا ماکارونی پیچی دوست نداره گیر می‌دم! یا به این‌که چرا باید ماکارونی رو بیش‌تر از بقیه غذاها دوست داشته باشی. یا چرا باید یه روز اون‌قدر دلم تنگ بشه که متنفر بشم از خودم و احساس ضعیف بودن بکنم و برعکس یه روزی فکر کنم حوصله‌ی این حس‌ها رو ندارم و گور بابای همه چیز. انی وی، نجات دهنده در گور خفته و من بازم سر همون خونه‌ی اولم و به قول پویا، چه چیزها که نمی‌توانم جلویش را بگیرم.

۱۴
این‌جا
دارم راه می‌افتم ببینم تهش، من رو این هوا تا کجا می‌بره..


قالب: عرفان