روزها در راه

امروز داشتم فکر می‌کردم واقعا ما اینجا سخت‌پوست شدیم. جهان رو هواست، احتمال جنگ هست، کشور رو هواست، اینترنت قطعه، اقتصاد رو هواست، ولی من صبح بیدار شدم، ناهارم رو گرم کردم، سالاد و پرتقال رو ریختم توی ظرف‌های جداگانه، لپ‌تاپ و کتابام رو گذاشتم توی کوله و رفتم کل روز توی کتابخونه درس خوندم. بی‌تفاوتم؟ نه. کاری از دستم برمیاد؟ نه. تو راه برگشت سوپ خامه خریدم چون هوا منفی ۱۱ درجه اینا بود، نیاز به یک چیز گرم داشتم ولی جونی برای درست کردن چیزی نداشتم. با هم‌خونه‌ایم به این نتیجه رسیدیم که احتمالا توی یه سال آینده خیلی از کافه‌ها جمع می‌کنن چون با این قیمت‌ها شاید ماهی یه بار هم نتونی «ولخرجی» کنی و بری کافه. توی استراحت بین درسم رفتم بیرون از ساختمون که هوای سرد به کله‌م بخوره و رفرشم کنه. برف دیشب هنوز روی زمین بود؛ کتابخونه یک جایی بالای کوهه که درواقع شبیه یک مینی بام می‌مونه که به کل شهر دید داره. غروب بود و یه ته رنگی از صورتی هنوز دیده می‌شد. هوا تمیز بود، نور ساختمون‌ها و ماشین‌ها در دوردست دیده می‌شدن. انقدر سرد بود که سرما مثل سیلی خورد توی صورتم. چند دقیقه وایستادم و Fade into you گوش دادم. به چیزی فکر نکردم چون از منظره روبه‌روم هیجان‌زده بودم. این چیزیه که نمی‌تونن ازم بگیرن. ۱ ساعت با میم تلفنی حرف زدم و به این نتیجه رسیدم که برم و به آریا بگم بیاد با ما دوست‌تر بشه چون چرا که نه؟ من آدمی‌ام که از تلفنی صحبت کردن خوشم نمیاد ولی یهو شدم آدمی که یه ساعت پشت تلفن با دوستش چرت و پرت می‌گه. میم گفت آره بهش بگو چون تو راحت می‌تونی بگی ولی من اصلا نه. دو سه بار روی این تاکید کرد و یک حسی بهم دست داد انگار اینکه من می‌تونم راحت بگم چیز بدیه و باید بابتش شرمنده باشم. قبلا دوست نداشتم وقتی اسنپ یا تپسی می‌گیرم راننده باهام صحبت کنه، ولی امروز صبح راننده گفت خوبه این مسیر سر بالایی کتابخونه رو نمک پاشیدن وگرنه نمی‌شد اومد. معمولا نمی‌دونم توی جواب این جور حرف‌ها چی بگم، صرفا تاییدش کردم. بعد عذرخواهی کرد که خوب نمی‌تونه صحبت کنه چون تازه دندونش رو کشیده. به این فکر کردم که اشکال نداره اگه آدم‌ها چیزهای کوچیکی مثل اینا رو باهامون به اشتراک می‌ذارن چون ظاهرا همه‌مون خیلی عصبانی هستیم و به هم دیگه زورمون می‌رسه فقط. می‌تونم تایید کنم یا مثلا بگم چه بد، ‌مراقبت کنین. یا نمی‌دونم چرت و پرت‌هایی از این دست. احساس می‌کنم برگشتم به سال ۹۵ و ترم ۱ کارشناسی که برف زیادی اومده بود و من تازه این وبلاگ رو زده بودم و توش از استاد فلسفه‌مون می‌نوشتم و نوشته‌ها دقیقا مثل این پست حالت روزمره‌نویسی خسته‌کننده‌ای داشتن. جالبه که نزدیک ۱۰ سال گذشته و ما هنوز اینجاییم،‌ سر نقطه اول. میم دیروز یک سوال نامربوط و چرت پرسید و من ساعت‌ها به پیامش جواب ندادم. بعد دوباره یک پیام دیگه داد که می‌خواستم جواب بدم ولی به این فکر کردم که بگم همه پیام‌هاش الان به دستم رسیده مثلا، یا چه می‌دونم گوشیم مونده بود تو خونه! ولی بعد به این فکر کردم که اصلا نیازی نیست به چیزی اشاره کنم. نمی‌خواستم جواب بدم و نمی‌خوام براش بهونه الکی بتراشم. آزادی ما واکنش‌هایی نبود که می‌تونستیم نشون بدیم؟ پیام آخرش رو جواب دادم و به نظرم متوجه شد که از سوال قبلیش خوشم نیومده. نباید بابت مرزگذاری بهونه الکی بیاری به نظرم. اینجا یک آب انار گلاسه‌ای می‌فروشن که خداست! توی یک لیوان آب آنار تازه ارسال می‌کنن که توش چندتا دونه انار هم هست، توی یک ظرف جدا هم بستنی انار، لواشک انار، ترشک انار، ژله انار و رب انار! این چیزها رو می‌ریزی توی آب انار که مقدار هر کدوم دست خودته که به ترکیب مطلوب بهشتی برسی! ولی انقدر هوا سرده که حتی نمی‌تونم به این فکر کنم که این رو سفارش بدم. عوضش این وقت شب دارم خرده نون با پنیر ماسکارپونه می‌خورم که گرفته بودم با این و رایس کیک تیرامیسوی مناطق نسبتا محروم درست کنم ولی فعلا ناهار فردام رو درست کنم هنر کردم.

  • ‌‌ Elle

یکی از جالب‌ترین چیزها برام اینه که زندگی‌ای که توی این شهر دارم هیچ شباهتی به زندگی‌ای که پارسال دارم نداره. با هیچ‌کسی که پارسال این موقع می‌شناختم دیگه در ارتباط نیستم، نه هم‌کلاسی‌های قبلی، نه هم‌خونه قبلی، نه آدم‌هایی که به واسطه همین آدم‌ها می‌شناختم. خونه عوض شده، محیط دانشگاه عوض شده، در واقع می‌تونم بگم همه چیز «بهتر» شده. معیارم برای سنجیدن بهتر شدنش اینه که محیط چقدر داره من رو رو به جلو هل می‌ده، چقدر آدم‌های دورم الان برام الهام‌بخشن یا چقدر آدم‌ها مسیرشون تا حدی شبیه منه. برای همین فکر می‌کنم امسال جای درستی قرار گرفتم بعد از سال‌ها. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم هیچ‌کس واقعا اونقدری حواسش به آدم‌های دیگه نیست و کسی متوجه تفاوت‌های ما با بغل‌دستیمون نمی‌شه. تا اینکه امسال بچه‌ها توی دانشگاه یه مراسمی برای یلدا گرفتن و من برگشته بودم شهر خودمون و نتونستم برم (من تقریبا تمام مراسم‌ها و ژورنال‌ کلاب‌ها و هر چیزی که دپارتمان ما برگزار کنه رو می‌رم، چون واقعا محیط دانشگاه رو دوست دارم، دانشجوی فعالی بودن رو دوست دارم، دوست دارم آدم‌های جدید و جالب رو ببینم و باهاشون ارتباط بگیرم). توی ژورنال کلاب هفته بعد از اون مراسم یکی از بچه‌های سال بالایی که حتی بهش نمیاد به طور کلی تو زندگی فکر کنه و در مورد چیزی نظری داشته باشه بهم گفت شما اون روز نبودید چرا؟ شما و اون خانمی که دوستتونه. از این‌که آدمی باشم که عدم حضورم احساس می‌شه واقعا احساس خوشحالی می‌کنم؛ از این‌که می‌بینم آدم‌های رندومی که فکر می‌کردم اصلا توجهی به من ندارن، بعضی وقت‌ها با من بیشتر از بقیه ارتباط می‌گیرن هم احساس خوشحالی می‌کنم. اون هم وقتی تمام مدت فکر می‌کردم نامرئی‌ام. اینجا داره بهم نشون می‌ده نامرئی نیستم و نه تنها نامرئی نیستم بلکه اکثر مواقع حضورم آدم‌ها رو معذب نمی‌کنه. در مورد هر آدمی یک چیزی هست که دیده نمی‌شه، نمی‌دونم انرژی؟ وایب؟ یک چیزی که صرفا حضور اون آدم توی یک جمعی باعث می‌شه شما ترجیح بدی پیش اون بشینی بدون اینکه از قبل ارتباطی باهم داشته باشید. انگار داری می‌بینی که اون آدم با خودش راحته بدون اینکه حرفی تو این مورد بزنه و احساس می‌کنی تو هم می‌تونی راحت باشی در حضورش. مثل همون جمله‌ای که یه بار یه جایی خونده بودم، تو یک تصویر یا یک فریم نیستی، تو یک تجربه‌ای. دلیل اینکه امروز اینجا می‌نویسم و نه توی وبلاگ شخصی خودم اینه که اخیرا دارم به این اتفاقات و برخورد و فیدبک آدم‌ها نسبت به خودم فکر می‌کنم و یاد این افتادم که این وبلاگ تقریبا شاهد همه جنگ‌های درونی من بوده. یک بازه‌ای هست از ۲۰ تا ۲۵ سالگیم که واقعا دهن خودم رو صاف کرده بودم که چرا من اینطوری‌ام و چرا بلد نیستم و چرا هیچ چیز انگار درست نیست. ولی الان در آستانه ۳۰ سالگی می‌تونم بگم با دست پر دارم وارد دهه جدید می‌شم هر چند از بیرون اینطور به نظر بیاد که هنوز منبع درآمد ثابت ندارم و ازدواج نکردم پس دستاورد قابل مشاهده ندارم ولی یک باور درونی خیلی قوی دارم نسبت به خودم که فکر می‌کنم اگه تا الان درستش نمی‌کردم، بعد از این نمی‌تونستم.

  • ‌‌ Elle

چندماه پیش که رفته بودم تهران، وقتی برگشتم به دوستم گفتم چقدر سبک زندگی آدم‌ها تحت تاثیر شهر و منطقه‌ایه که توش زندگی می‌کنن و ما صرفا به لطف اینترنت یک تصویر از سبک زندگیشون می‌بینیم و همون رو تعمیم می‌دیم به زندگی خودمون یا طرف مقابل رو جاج می‌کنیم که چرا این شکلی زندگی می‌کنی تو که فلان امکانات بغل دستته.

توی این چهار هفته می‌شه گفت اینجا واقعا شانس‌های عجیب و غریبی آوردم؛ از همون پیدا کردن خونه گرفته تا خود امروز صبح که فشارم افتاد و تصویر سیاه شد. خونه رو وقتی داشتم می‌رفتم دنبال خوابگاه در عرض ده دقیقه و با یه تماس تلفنی از دوستم بدون اینکه ببینمش گرفتم؛ هفته پیش ساعت‌ها توی دیوار گشتم تا یه آینه مناسب پبدا کنم، یه چیز جالبی که روزای اول متوجه شدم این بود که عه من خیلی کم خودم رو می‌بینم در طول روز، چون آینه ندارم و انگار متوجه تغییر خودم نمی‌شم، از دوست بابام یه تماس تلفنی دریافت کردم که ما داریم سرویس خوابمون رو تغییر می‌دیم، آینه و درایور لازم نداری یه وقت؟ درست همون لحظه‌ای که داشتم دکمه ثبت سفارش آینه از دیجی‌کالا رو می‌زدم چون ارسال هم رایگان شده بود. الان می‌خوام یه ریسه نوری بخرم و هی دست دست می‌کنم ببینم بازم آمازون کیهانی بهم یاری می‌رسونه یا نه. این از روی زیبای سکه شانس.

متاسفانه پشت سکه شانس همیشه اتفاقات مربوط به سلامتی قرار گرفت؛ از روز اول که مریض شدم و ده روز طول کشید، تا جمعه هفته پیش که دندونم وسط ناهار شکست، تا امروز که هزار بار توی زندگیم پریود شده‌م و درد بخش طبیعیش بوده ولی امروز صبح بیدار شدم و داشتم صبحونه درست می‌کردم، احساس کردم بدنم داره سرد می‌شه و سرم گیج می‌ره، خودم رو رسوندم به مبل و برای چند ثانیه تصویر سیاه شد؛ تجربه جالبی بود چون تا حالا نشده بود :دی حدس زدم فشارم افتاده، یکم صبر کردم و دوباره برگشتم آشپزخونه تا موز نصفه‌ی روی کابینت رو بردارم؛ حالم خیلی بدتر شد، به زور خوردمش و برگشتم اتاقم و افتادم روی تخت. می‌لرزیدم و عرق سرد همینطوری شر شر می‌ریخت از صورتم و می‌خواستم ناله کنم از درد، واقعا ترسیدم از حال برم و هم‌خونه‌ایم بیاد و نتونه در رو باز کنه چون کلید الان روش بود؛ نمی‌تونستم هم پاشم بردارم. خلاصه دوباره به زور خودم رو رسوندم آشپزخونه تا یه چیز شیرین‌تر بخورم، یه دارو هم خوردم و برگشتم به تختم، به هم‌خونه‌ایم پیام دادم من حالم بده چه کنم. گفت اگه بتونه سعی می‌کنه زودتر بیاد. و بی‌هوش شدم.

نمی‌خوام به چیز خاصی برسم راستش، من این اعتقاده رو که حتما دلیلی پشت اینا هست از دست داده‌م، خیلی وقته. فقط به عنوان یه تماشاچی تو بخش شانس زندگی، خیلی دیدن این اتفاقات برام جالبه، مخصوصا وقتی خودم دست اول دارم تجربه‌ش می‌کنم. انگار دارم می‌بینم اون چوب شانس گیر کرده لای یه سری اتفاقات و همینطوری توی اون بخش داره اتفاقات زیبا میفته ولی از این طرف سر چوب بدشانسی هم بدجایی گیر کرده و باید حواسم رو بیشتر جمع کنم؟ چطور دقیقا؟ :)

آه داشت پاراگراف اول رو یادم می‌رفت. اینکه ما یه سری عادت خوب بسازیم برمی‌گرده به اینکه چقدر انجام دادن اون کار برامون راحته، یا بهتر بگم در دسترسه. مثلا من که این بغل گوشمون به استخر و پارک دسترسی دارم، اگه بخوام شنا و پیاده‌روی رو وارد روتینم بکنم خیلی برام راحت‌تره. یا چون الان شهر بزرگی‌ام و ماشین ندارم، ناخواسته زمان زیادی رو توی مسیر می‌گذرونم و تعداد قدم‌های روزمره‌م بیشتر می‌شه یا زمان خالی برای پادکست گوش دادن دارم. یعنی اگر بخوام، با سبک زندگی الانم راحت‌تر بهشون می‌رسم نسبت به زمانی که تو شهر کوچیک بودم و با ماشین خودمون می‌رفتم این‌ور اون‌ور. 

خیلی ابعادش گسترده‌تر از این مثالیه که زدم، بعدا توی یک پست دیگه بازش می‌کنم ولی فعلا کلاس دارم و می‌رم.

  • ‌‌ Elle

وقتی پشت کنکوری بودم، تنها تفریحم این بود که با اون گوشی قدیمیم و اینترنت E برم وبلاگ دانشجوهای مختلف رو بخونم؛ هنوز اینستاگرام فراگیر نشده بود، کانال‌های تلگرامی وجود نداشتن و فیسبوک نفس‌های آخرش رو می‌کشید. براهمین آدم‌ها و مخصوصا دانشجوها زیاد وبلاگ می‌نوشتن. دانشجو بودن و توی یه شهر دیگه زندگی کردن خیلی توی ذهنم زیبا و مجیکال بود انگار، مخصوصا وقتی خونواده‌ای داری که به شدت کنترل‌گرند. 

هفته پیش رفته بودم دنبال خوابگاه توی شهری که برای ارشد می‌رم، چند جا رو دیده بودیم و داشتم توی گوگل مپ مسیر رو چک می‌کردم که نوتیفیکیشن پیام دوست دبیرستانم اومد، پیام رو باز کردم؛ النا خونه گرفتی؟ بهش گفتم اتفاقا همین الان دارم می‌رم یه جای دیگه رو ببینم، هم‌خونه‌ایت چی شد، کجا خونه گرفتی؟ برگشتم به گوگل مپ بازم، داشتیم به یه منطقه‌ای (اسم فرضی مولوی) نزدیک می‌شدیم که به بابا گفتم از میدون باید مستقیم بریم، دوباره پیام دوستم از بالا اومد روی صفحه، من تو محدوده مولوی خونه گرفتم، هم‌خونه‌ایم برمی‌گرده شهر خودش، تو میای؟

دقیقا یک سال پیش شهریور رفته بودم همین شهر برای یه آزمونی مربوط به حقوق، نمی‌دونستم چیزی به اسم علوم شناختی وجود داره، کنکور جدا داره برا خودش، مهر تازه متوجه شدم، فهمیدم آره می‌خوام تغییر رشته بدم، تازه منابع رو سفارش دادم و کنکور کی بود؟ اسفند. نتیجه همونی شد که می‌خواستم؟ نه، اصلا نه. ولی توی این فاصله زمانی از اسفند تا الان متوجه شدم دوست ندارم جوری زندگی کنم که یه چیزی برای خودم تصور کنم و انقدر توی این تصویر غرق بشم که وقتی واقعیت اتفاق میفته دیگه ذوقی براش نداشته باشم. واقعیت همیشه قراره متفاوت‌ باشه، چون هزاران احتمال توی جهان واقعی و مسیری که پیش رومون قرار می‌گیره دخیلن که تصورات تو بهشون قد نمی‌ده. 

کمیل به امیلی می‌گه من فکر می‌کردم قراره آرتیست بشم، گالری باز کنم، دوست‌پسرم هم رستوران خودش رو باز کنه و خونواده تشکیل بدیم باهم، ولی الان ببین چقدر از این تصویره دوریم. امیلی می‌گه منم فکر می‌گردم قراره برگردم کشور خودم، با دوست‌پسرم نامزد کنم و اونجا کار کنم، ولی ببین الان اینجام.

کمیل: می‌دونم می‌خوای به چی برسی، اینکه ببین چقدر واقعیت زندگیت بهتر از تصورت از آب دراومد و چقدر بهتره.

امیلی: نه، می‌خواستم به این برسم که دیگه این شکلی زندگی نمی‌کنم که قراره فلان بشه، فقط به قدم درست بعدی فکر می‌کنم.

نمی‌دونم، شاید دلیل اینکه دوست داریم تصور کنیم و برای به واقعیت پیوستنش امیدوار باشیم اینه که از ابهام می‌ترسیم، شاید اینطوری احساس می‌کنیم روی آینده کنترل داریم و چیز ناشناخته‌ای در انتظارمون نیست. در حالی که فقط داریم خودمون رو گول می‌زنیم و آینده و زندگی پر از ابهامه.

خونه رو گرفتیم، ذوق نکردم، وسایلم رو بردم و دیدم اتاقم پنجره نداره، ذوق نکردم، ترسیدم. از اینکه دیگه تو خونه خودمون نیستم، از اینکه چقدر خونه کامفورت زونم بود و دیگه نیست. ترس‌های الکی برای خودم ساختم، جلوی ذوق کردن خودم رو گرفتم. چه پترن آشنایی. یکی از راهکارهای دفاعیم همیشه این بوده که جلوی ذوق کردنم رو می‌گیرم تا چیزی رو دوست نداشته باشم، بهش دلبسته نشم تا بعدا دلتنگش نشم.

چند بار نوت‌های شخصیم رو باز کردم تا بنویسم ولی دوباره بستمش. وقتی می‌ترسم نوشتن هم ترسناکه، ولی می‌دونم نباید به احساسات اولیه‌م اعتماد کنم، این هم یه پترن آشناست. کم‌کم می‌بینم که من تقریبا همه جا رو می‌تونم به خونه تبدیل کنم، فقط یه کم زمان لازمه. خونه جایی نیست که خونواده‌م هستن، خونه جاییه که من توش زمان گذروندم و می‌دونم چی کجاست، وقتی می‌خوابم از بیرون نور کدوم چراغ میفته تو اتاق. خونه برام جاییه که ابهام توش کمتره.

الان اگه می‌تونستم به النای 22 ساله بگم قراره بری و با دوستت زندگی کنی احتمالا خیلی خوشحال می‌شد از اینکه دیگه توی این شهر نیست و آزادتره. ولی النای 28 ساله متوجه شده رفتن تو سن پایین انگار آسون‌تره، چون بزرگتر شده، آزادی‌های نسبیش رو به دست آورده، دیگه با خونواده‌ش دعوا نداره و خشمی هم ازشون نداره، چون تونسته دلیل پشت رفتارهاشون رو ببینه، تونسته ازشون عبور کنه و رابطه‌ای فراتر از خشم و دعوا بسازه. البته فهمیده بعضی وقتا صرفا داره دراما کوئین بازی درمیاره و چیزها اینقدر پیچیده نیستن. همین الان اگه تقویم رو چک کنه می‌بینه PMS شدت تجربه کردن این حس‌های درهم و برهم رو خیلی بیشتر کرده.

ولی همونطور که به کلمنتاین گفتم، دو ماه بعد همه چیز بهتر می‌شه. می‌دونم.

  • ۹ نظر
  • ۲۹ شهریور ۰۳ ، ۱۱:۳۱
  • ‌‌ Elle

وقتی برای مدت طولانی فقط برا خودت می‌نویسی، نمی‌دونی پوینت برای دیگران نوشتن چیه اصلاً. نسبت به پستی که شش ماه پیش نوشتم، خیلی چیزها عوض شده و این‌جا تعریف نکردنش من رو مثل قبل نمی‌ترسونه. ولی اون روز یکی توی توئیتر نوشته بود بعضی وقت‌ها آدم برا زندگیش یک شاهد می‌خواد، منظورش دوست نزدیک یا پارتنر بود، ولی توی مقیاس کلی‌تر این وبلاگ در طول زمان برای من همین کاربرد رو داشت. دیروز دهمین روزی بود که پشت سر هم رفتم پیاده‌روی، اونم وقتی قبلش اصلاً نمی‌خواستم برم. ولی دیدن دهمین زنجیر روی زنجیره‌‌‌ی پیوستگی با وجود ADHD یعنی یک چیزی مثل فتح یک قله کوچیک. شاید به نظر بیاد دارم اغراق می‌کنم ولی هر بار که به یک پروسه‌ای فکر می‌کنم، همه چیز endless به نظر میاد؛ زمان، تسک‌ها، سختی انجام کار، درحالی که مثلاً هنوز فقط یک هفته گذشته. رفتم. تا وسط‌های راه هنوز هم از سختیش چیزی کم نشده بود، ولی بعد قدم‌شمار رو نگاه کردم و با خودم گفتم half way there! بعد انگار افتاده باشم توی سرازیری، رفتم و رفتم، بیشتر هم می‌تونستم برم، ولی مهارتی که توی زندگی باید یاد بگیری اینه که بدونی کجا دیگه باید رها کنی. کجا دیگه بسه و زندگی فقط اون لحظه و امروز نیست، باید بتونی فردا هم بری. فردا و فرداهاش، باید بتونی به مقدار خوبی هم بری وگرنه تغییری ایجاد نمی‌شه، یا اون‌قدر کوچیکه که ناامیدت می‌کنه. احتمالاً من دیگه فقط در مورد راه رفتن حرف نمی‌زنم، این‌جا یاد کتاب «از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم» موراکامی افتادم. از دویدن حرف می‌زد ولی فقط از دویدن حرف نمی‌زد، و باید با این دید کتاب رو می‌خوندی. امروز احتمالاً دوباره بخونمش. صبح داشتم کارهای خونه رو انجام می‌دادم و این طور به نظر میومد که در یک لوپ بی‌پایان گیر افتاده‌م. با خودم می‌گفتم بزرگسالی چرا این‌قدر سخته، باید همزمان ده‌ها کار تکراری رو هر روز انجام بدی که بتونی کیفیت زندگی رو تا حدی حفظ کنی، از خودت مراقبت کنی، از دیگران مراقبت کنی، اونم وقتی بعضی روزها آب دادن به گیاه توی اتاقتم سختته. همه اینطوری نیستن نه؟ بعضی وقتا می‌بینم آدم‌ها همزمان چندتا کار خیلی بزرگ رو مدیریت می‌کنن، خوشحال هم به نظر می‌رسن؛ ولی دیگه از خودم نمی‌پرسم چرا من اینطوری نیستم، چون می‌دونم چرا، و اون شمشیری که با مقایسه کردن خودم با ظاهر زندگی دیگران فقط خودم رو خونی می‌کرد رو گذاشته‌م زمین. بعضی روزها اندازه یک هفته می‌تونم کار کنم، این هم super power منه لابد. قرار نیست عوض بشه، همینه هست، فقط می‌تونم توی مدیریت کردنش بهتر بشم. چون مغز قابلیت rewire کردن خودش رو داره.

Anything we do repeatedly, including thoughts, feelings, and behaviors, gets “wired” into our brains. These patterns become well-worn paths that are very easy for the brain to travel down, and the more they are repeated, the more hard-wired they become.

بوجک هورسمن تازه شروع کرده بود به دویدن که یکم بتونه سبک زندگی افتضاحش رو درست کنه، ولی سختش بود، یک روز افتاده بود گوشه مسیر، یک کاراکتر ظاهراً دانا و دونده داشت رد می‌شد، بهش گفت:

It gets easier. Every day it gets a little easier. But you gotta do it every day —that's the hard part. But it does get easier.

  • ‌‌ Elle