بعضی وقتا انگار دارم از بیرون میبینم که دارم این لحظه رو زندگی میکنم
یکی از جالبترین چیزها برام اینه که زندگیای که توی این شهر دارم هیچ شباهتی به زندگیای که پارسال دارم نداره. با هیچکسی که پارسال این موقع میشناختم دیگه در ارتباط نیستم، نه همکلاسیهای قبلی، نه همخونه قبلی، نه آدمهایی که به واسطه همین آدمها میشناختم. خونه عوض شده، محیط دانشگاه عوض شده، در واقع میتونم بگم همه چیز «بهتر» شده. معیارم برای سنجیدن بهتر شدنش اینه که محیط چقدر داره من رو رو به جلو هل میده، چقدر آدمهای دورم الان برام الهامبخشن یا چقدر آدمها مسیرشون تا حدی شبیه منه. برای همین فکر میکنم امسال جای درستی قرار گرفتم بعد از سالها. بعضی وقتها فکر میکنم هیچکس واقعا اونقدری حواسش به آدمهای دیگه نیست و کسی متوجه تفاوتهای ما با بغلدستیمون نمیشه. تا اینکه امسال بچهها توی دانشگاه یه مراسمی برای یلدا گرفتن و من برگشته بودم شهر خودمون و نتونستم برم (من تقریبا تمام مراسمها و ژورنال کلابها و هر چیزی که دپارتمان ما برگزار کنه رو میرم، چون واقعا محیط دانشگاه رو دوست دارم، دانشجوی فعالی بودن رو دوست دارم، دوست دارم آدمهای جدید و جالب رو ببینم و باهاشون ارتباط بگیرم). توی ژورنال کلاب هفته بعد از اون مراسم یکی از بچههای سال بالایی که حتی بهش نمیاد به طور کلی تو زندگی فکر کنه و در مورد چیزی نظری داشته باشه بهم گفت شما اون روز نبودید چرا؟ شما و اون خانمی که دوستتونه. از اینکه آدمی باشم که عدم حضورم احساس میشه واقعا احساس خوشحالی میکنم؛ از اینکه میبینم آدمهای رندومی که فکر میکردم اصلا توجهی به من ندارن، بعضی وقتها با من بیشتر از بقیه ارتباط میگیرن هم احساس خوشحالی میکنم. اون هم وقتی تمام مدت فکر میکردم نامرئیام. اینجا داره بهم نشون میده نامرئی نیستم و نه تنها نامرئی نیستم بلکه اکثر مواقع حضورم آدمها رو معذب نمیکنه. در مورد هر آدمی یک چیزی هست که دیده نمیشه، نمیدونم انرژی؟ وایب؟ یک چیزی که صرفا حضور اون آدم توی یک جمعی باعث میشه شما ترجیح بدی پیش اون بشینی بدون اینکه از قبل ارتباطی باهم داشته باشید. انگار داری میبینی که اون آدم با خودش راحته بدون اینکه حرفی تو این مورد بزنه و احساس میکنی تو هم میتونی راحت باشی در حضورش. مثل همون جملهای که یه بار یه جایی خونده بودم، تو یک تصویر یا یک فریم نیستی، تو یک تجربهای. دلیل اینکه امروز اینجا مینویسم و نه توی وبلاگ شخصی خودم اینه که اخیرا دارم به این اتفاقات و برخورد و فیدبک آدمها نسبت به خودم فکر میکنم و یاد این افتادم که این وبلاگ تقریبا شاهد همه جنگهای درونی من بوده. یک بازهای هست از ۲۰ تا ۲۵ سالگیم که واقعا دهن خودم رو صاف کرده بودم که چرا من اینطوریام و چرا بلد نیستم و چرا هیچ چیز انگار درست نیست. ولی الان در آستانه ۳۰ سالگی میتونم بگم با دست پر دارم وارد دهه جدید میشم هر چند از بیرون اینطور به نظر بیاد که هنوز منبع درآمد ثابت ندارم و ازدواج نکردم پس دستاورد قابل مشاهده ندارم ولی یک باور درونی خیلی قوی دارم نسبت به خودم که فکر میکنم اگه تا الان درستش نمیکردم، بعد از این نمیتونستم.
- ۰۴/۱۰/۲۴

داشتم طبق عادتم، رندوم روی وبلاگها کلیک میکردم که دیدم پست گذاشتی و خوشحال شدم.
بعدش خوندمش و کلی خوشحالترم کرد.