روزها در راه

سرما و گلاسه انار

چهارشنبه, ۲ بهمن ۰۴، ۰۰:۱۹

امروز داشتم فکر می‌کردم واقعا ما اینجا سخت‌پوست شدیم. جهان رو هواست، احتمال جنگ هست، کشور رو هواست، اینترنت قطعه، اقتصاد رو هواست، ولی من صبح بیدار شدم، ناهارم رو گرم کردم، سالاد و پرتقال رو ریختم توی ظرف‌های جداگانه، لپ‌تاپ و کتابام رو گذاشتم توی کوله و رفتم کل روز توی کتابخونه درس خوندم. بی‌تفاوتم؟ نه. کاری از دستم برمیاد؟ نه. تو راه برگشت سوپ خامه خریدم چون هوا منفی ۱۱ درجه اینا بود، نیاز به یک چیز گرم داشتم ولی جونی برای درست کردن چیزی نداشتم. با هم‌خونه‌ایم به این نتیجه رسیدیم که احتمالا توی یه سال آینده خیلی از کافه‌ها جمع می‌کنن چون با این قیمت‌ها شاید ماهی یه بار هم نتونی «ولخرجی» کنی و بری کافه. توی استراحت بین درسم رفتم بیرون از ساختمون که هوای سرد به کله‌م بخوره و رفرشم کنه. برف دیشب هنوز روی زمین بود؛ کتابخونه یک جایی بالای کوهه که درواقع شبیه یک مینی بام می‌مونه که به کل شهر دید داره. غروب بود و یه ته رنگی از صورتی هنوز دیده می‌شد. هوا تمیز بود، نور ساختمون‌ها و ماشین‌ها در دوردست دیده می‌شدن. انقدر سرد بود که سرما مثل سیلی خورد توی صورتم. چند دقیقه وایستادم و Fade into you گوش دادم. به چیزی فکر نکردم چون از منظره روبه‌روم هیجان‌زده بودم. این چیزیه که نمی‌تونن ازم بگیرن. ۱ ساعت با میم تلفنی حرف زدم و به این نتیجه رسیدم که برم و به آریا بگم بیاد با ما دوست‌تر بشه چون چرا که نه؟ من آدمی‌ام که از تلفنی صحبت کردن خوشم نمیاد ولی یهو شدم آدمی که یه ساعت پشت تلفن با دوستش چرت و پرت می‌گه. میم گفت آره بهش بگو چون تو راحت می‌تونی بگی ولی من اصلا نه. دو سه بار روی این تاکید کرد و یک حسی بهم دست داد انگار اینکه من می‌تونم راحت بگم چیز بدیه و باید بابتش شرمنده باشم. قبلا دوست نداشتم وقتی اسنپ یا تپسی می‌گیرم راننده باهام صحبت کنه، ولی امروز صبح راننده گفت خوبه این مسیر سر بالایی کتابخونه رو نمک پاشیدن وگرنه نمی‌شد اومد. معمولا نمی‌دونم توی جواب این جور حرف‌ها چی بگم، صرفا تاییدش کردم. بعد عذرخواهی کرد که خوب نمی‌تونه صحبت کنه چون تازه دندونش رو کشیده. به این فکر کردم که اشکال نداره اگه آدم‌ها چیزهای کوچیکی مثل اینا رو باهامون به اشتراک می‌ذارن چون ظاهرا همه‌مون خیلی عصبانی هستیم و به هم دیگه زورمون می‌رسه فقط. می‌تونم تایید کنم یا مثلا بگم چه بد، ‌مراقبت کنین. یا نمی‌دونم چرت و پرت‌هایی از این دست. احساس می‌کنم برگشتم به سال ۹۵ و ترم ۱ کارشناسی که برف زیادی اومده بود و من تازه این وبلاگ رو زده بودم و توش از استاد فلسفه‌مون می‌نوشتم و نوشته‌ها دقیقا مثل این پست حالت روزمره‌نویسی خسته‌کننده‌ای داشتن. جالبه که نزدیک ۱۰ سال گذشته و ما هنوز اینجاییم،‌ سر نقطه اول. میم دیروز یک سوال نامربوط و چرت پرسید و من ساعت‌ها به پیامش جواب ندادم. بعد دوباره یک پیام دیگه داد که می‌خواستم جواب بدم ولی به این فکر کردم که بگم همه پیام‌هاش الان به دستم رسیده مثلا، یا چه می‌دونم گوشیم مونده بود تو خونه! ولی بعد به این فکر کردم که اصلا نیازی نیست به چیزی اشاره کنم. نمی‌خواستم جواب بدم و نمی‌خوام براش بهونه الکی بتراشم. آزادی ما واکنش‌هایی نبود که می‌تونستیم نشون بدیم؟ پیام آخرش رو جواب دادم و به نظرم متوجه شد که از سوال قبلیش خوشم نیومده. نباید بابت مرزگذاری بهونه الکی بیاری به نظرم. اینجا یک آب انار گلاسه‌ای می‌فروشن که خداست! توی یک لیوان آب آنار تازه ارسال می‌کنن که توش چندتا دونه انار هم هست، توی یک ظرف جدا هم بستنی انار، لواشک انار، ترشک انار، ژله انار و رب انار! این چیزها رو می‌ریزی توی آب انار که مقدار هر کدوم دست خودته که به ترکیب مطلوب بهشتی برسی! ولی انقدر هوا سرده که حتی نمی‌تونم به این فکر کنم که این رو سفارش بدم. عوضش این وقت شب دارم خرده نون با پنیر ماسکارپونه می‌خورم که گرفته بودم با این و رایس کیک تیرامیسوی مناطق نسبتا محروم درست کنم ولی فعلا ناهار فردام رو درست کنم هنر کردم.

  • ۰۴/۱۱/۰۲
  • ‌‌ Elle

نظرات (۵)

وای مرسی مرسی :)

 

خیلی ممنونم

پاسخ:
قربون شما :))

من غیر از گلاسه انار و پرتقال بقیه ی خوراکی هایی که نوشتی رو نمی دونم دقیقا چیه =)

پاسخ:
پنیر ماسکارپونه یه نوع پنیره که باهاش دسر درست می‌کنن (تیرامیسو مثلا). مثل پنیر خامه‌ای می‌مونه ولی نمکش کمتره.
رایس کیک هم یه خوراکی رژیمی محسوب می‌شه که کالری خیلی کمی داره و مثل پفیلاست که انگار پفیلاها رو فشرده کردی و به هم چسبوندی و یه ورقه اندازه یه کلوچه درست کردی و می‌تونی به جای نون ازش استفاده کنی :)) ولی خب از برنج ساخته می‌شه و مزه خاصی نداره. حقیقتا شبیه هیچ چیز نیست که بتونم توصیفش کنم. گوگل کن لطفا :))

خسته کننده ننوشتی اصلا!

برنگشتیم سر خونه اول، کلی برگشتیم به عقب...

و کاری از دستمون برنمیاد واقعا...

 

پاسخ:
نمی‌دونم به نظرم هیچ وقت دیگه به عقب برنمی‌گردیم.
  • هلن پراسپرو
  • "نباید بابت مرزگذاری بهونه الکی بیاری به نظرم."

    یه مدته دست و پا شکسته دارم به این عمل میکنم ولی خوشحالم که الان اینجوری با کلمات واضح دستور کار رو دیدمش.

    پاسخ:
    می‌دونی وقتی بهونه میاری انگار بازم مرز رو کامل مشخص نکردی و نشون دادی که می‌شه دورش زد.

    سلام امیدوارم حالت خوب باشه :)

    در اینکه سخت پوست شدیم واقعا شکی نیست...

    دل هامون نمیدونم به چی خوشه...

    حال هرکسی که میبینم خوب نیست...

    حال و هوایی که توصیف کردی دوست دارم، روزانه نویسی هم حقیقتا معمولا نمیتونم تا آخر بخونم اما این پست رو کامل خوندم و دوسش داشتم :) فکر کنم از وقتی اینترنت ملی شده تمرکزم بهتر شده چون زیاد توی اکسپلور بودم.

    پاسخ:
    سلام. اسمت رو دیدم و یادم اومد قبلا می‌شناختمت یا می‌خوندمت ولی هیچ چیز دیگه‌ای یادم نمیاد :))
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی