روزها در راه

یادم نمی‌آد که قبلش داشتم برنامه می‌ریختم یا بعدش؛ نمی‌دونم کی ناامید شدم که اومدم و این‌جا نوشتمش، ولی می‌دونم که دیگه هوا کم کم داره روشن می‌شه واسه من. امشب وقتی واسم نوشت «بی‌شوخی چی از جون خودت می‌خوای؟» من بعد مدت‌ها دوباره فکر کردم که چی از جون خودم می‌خوام. مگه همه این تلاش‌ها و دوییدن‌ها واسه این نبود که وقتی می‌ایستم جلوی آینه، تصویر توی آینه از ته دل خوشحال باشه؟ مگه قرار نبود مسیر خودش لذت‌بخش باشه؟ حالا که جز ناراحتی و استرس چیزی بهم نمی‌ده پس ولش می‌کنم. نشستم روی تاب، نزدیک پونزده تا ویس ریکورد کردم و فرستادم. در حین صحبت کردن اشک‌هام رو پاک نکردم اما نگفتم هم که دارم گریه می‌کنم. تا این‌جا که تایپ کردم، دست از نوشتن برداشتم، انگار که خالی شده باشم. تصمیم گرفتم نفسم رو بدم بیرون. پای لرز خربزه بایستم و فعلا به چیزی فکر نکنم. من این همه پی زندگی کردن می‌دوییدم، آخرش هم خود زندگی رو از دست می‌دادم. می‌خوام مدتی واسه هیچ چیزی تلاش نکنم، به جز چیزهای کوچیک که خوشحالم می‌کنن. شاید بعدش بتونم و دلم بخواد که دست از سر تپه‌های کوچیک بردارم و برم یه قله رو فتح کنم. فکر می‌کردم رها کردنش ناراحتم کنه اما انگار که فارغ شده باشم. خیالم راحته و دارم برمی‌گردم؛ همین.

  • ۰ نظر
  • ۱۹ خرداد ۹۸ ، ۰۲:۴۱
  • ‌‌ Elle

پنل آمار و وبلاگ‌هایی رو که دنبال می‌کنم از صفحه‌ی مدیریت وبلاگم حذف کردم. به خودم می‌آم و نور از ترک‌های روی پوستم گذشته و قلبم رو روشن کرده؛ به خودم می‌آم و قلبم شبیه حیاط کوچک پاییز در زندانیه که اخوان حرفش رو می‌زد. خسته شدم از این بازی امید و ناامیدی. اون روز دفتر فیروزه‌ای رو که آرزوهام رو می‌نوشتم، برداشتم و نشستم روی تاب. دفتر رو باز کردم، دونه دونه آرزوهام رو خوندم تا بلکه جون بگیرم. ولی دلم هیچ کدوم رو نمی‌خواست دیگه. نمی‌دونم؛ ینی آدم‌ها وقتی عوض می‌شن که متوجه می‌شن آرزوهاشون عوض شدن؟ چرا این همه مدت داشتم فکر می‌کردم آرزوهامون بهمون هویت می‌دن؟ اگه آرزوهامون شبیه خودمون نباشن پس هویتمون چی می‌شه؟ این روزها همه‌ش احساس می‌کنم زر می‌زنم. خوابم می‌آد و خسته‌م؛ به تازگی متوجه شدم بخاطر مزاج بدنمه که اکثر وقت‌ها بی‌حالم. دنگ شو داره گلابتون رو می‌خونه. نمی‌دونم خوشحال به نظر می‌رسم یا ناراحت. اما نه خوشحالم و نه ناراحت.  حتی حوصله تموم کردن این متن رو هم ندارم؛ دلم می‌خواد سرم رو بکنم زیر برف و همون‌جا بمونم. همین الان متوجه شدم یه موش لعنتی دیگه تو خونه هست. دیشب یکیش افتاد تو تله و دیگه حتی از سایه‌‌ی خودم هم می‌ترسم.

نمی‌دونم.

  • ۰ نظر
  • ۱۸ خرداد ۹۸ ، ۱۸:۵۲
  • ‌‌ Elle

یه بار یکی از کاراکترهای This is us می‌گفت: «روبه‌رو نشدن با غمت مثل این می‌مونه که نفست رو حبس کنی و اون تو نگه‌ش داری» فکر کن؛ دو سال، پنج سال، ده سال. یادم نمی‌آد که قبلا نوشته بودمش یا نه؛ دیگه نوشته‌هام رو یادم نمی‌آد. منِ دو ماه پیش رو، النای قبلی رو، آرزوهاش رو. دیگه حتی غمم رو هم یادم نمی‌آد. نفسم رو حبس کردم و یادم نمی‌آد برای چی بود. نمی‌تونم برم باهاش روبه‌رو شم. نمی‌تونم بشینم بهش فکر کنم، در موردش حرف بزنم، بعد در حالی که دارم با پشت دستم گوشه‌ی چشمم رو پاک می‌کنم، نفسم رو بدم بیرون و یه آه از روی خالی شدن و تموم شدنش بکشم. فکر می‌کردم اگه بشه دیگه چیز دیگه‌ای از این جهان نمی‌خوام؛ شد. اما راضی نیستم، نه واسه‌ی این‌که در حد انتظارم نبود، نه. اگه تصورش بی‌نهایت بود، خودش فراتره؛ بی‌نهایت و فراتر از آن. اما شب که می‌شه، خداحافظی که می‌کنم و نور ضعیف موبایل که صورتم رو روشن می‌کرد، خاموش که می‌شه، یه جنگ دیگه شروع می‌شه توی ذهنم. صداش تا قلبم می‌آد. اون نفس حبس شده نمی‌ذاره راحت باشم. به نور چراغ برق اون ور کوچه نگاه می‌کنم؛ به جنگ خودم. می‌فهمم هر چی هم که بشه، هر کسی هم که باشه، تا وقتی نتونم خودم رو راضی کنم، بقیه حرف‌ها همه‌شون یه نسیم خنکن که یه لحظه می‌خورن به صورتم و چند لحظه بعد اثرشون از بین می‌ره. آهنگ رو قطع نمی‌کنم؛ انگار دلم برای غم تنگ شده باشه، برای ناراحت بودن. برای اتفاقی که نیفتاده سوگواری می‌کنم، بارها و بارها. نمی‌دونم حتی این جمله‌های بی سر و ته رو چه جوری تموم کنم؛ هیچ‌چی نمی‌دونم.

  • ۰ نظر
  • ۱۲ خرداد ۹۸ ، ۲۳:۲۹
  • ‌‌ Elle

دو ماهه که معمولاً شروع کننده هیچ مکالمه‌ای نیستم. بیدار می‌شم، با چشم‌هایی که از فرط بی‌خوابی به زور باز می‌شن زل می‌زنم به صفحه‌ تلفن همراهم. شماره‌ای رو که ذخیره‌اش کرده‌ام، هر بار از اول و هر صبح دوباره از حفظ تک‌تک وارد می‌کنم و موبایل رو به گوشم نزدیک می‌کنم. چشم‌هام رو می‌بندم و منتظر شنیدن «الو»یی خواب‌آلود می‌مونم؛ و روزم شروع می‌شه. دایره ارتباطم با آدم‌ها به مهرو و خونواده‌م و یه نفر دیگه محدود شده و این بهترین گردی جهانه که من توش گیر افتادم. جلوی پنجره‌ای که می‌تونستم ازش غروب‌های قشنگ این‌جا رو ببینم، حالا یه دیوار آجری ساختن که فقط یه تکه ابر از پشتش دیده می‌شه و ویوی آسمون من محدود به همون تکه ابره که بیشتر روزها حتی وجود هم نداره. اما ناراحت نیستم، نه از ابر و دیوار آجری بلکه از هیچ چیز دیگه‌ای نمی‌تونم ناراحت باشم. بعضی وقت‌ها تنها انگیزه‌م از نوشتن توی این وبلاگ فقط به این خلاصه می‌شه که قراره بخونیش و مثل الان ذهنم درگیر اینه که چرا چند سطر بالاتر ازت به عنوان «یه نفر دیگه» صحبت کردم در حالی که، در حالی که خودت می‌دونی. همه چیز خیلی مبهمه، مبهم‌تر از همیشه و نمی‌تونی تصور کنی مبهم ینی چی حتی و من بیش‌تر از همیشه امید دارم و نمی‌دونی چقدر خوشم می‌آد از این من؛ که فکر می‌کنه بالاخره یه کاریش می‌کنه دیگه، هر چی که بشه. همین.

  • ۰ نظر
  • ۰۵ خرداد ۹۸ ، ۲۱:۰۹
  • ‌‌ Elle

اولین بار از این‌که یه نفر متوجه بشه جای خالی من اون‌قدرها هم پررنگ نبوده می‌ترسم.‌

  • ۰ نظر
  • ۰۲ خرداد ۹۸ ، ۱۵:۴۱
  • ‌‌ Elle

ریختن آب جوش روی پودر نسکافه؛ بلند شدن بخار محو آب؛ شنیدن صدای زنگ تلفن؛ برگشتن به اتاق؛ دیدن عکس پسر بچه‌ای سه ساله روی صفحه‌ی موبایل؛ تعجب کردن؛ کشیدن آیکون سبز رنگ به سمت راست صفحه؛ شنیدن صدای آن طرف خط؛ «یکم پیش یادم رفت بهت بگم که ...»؛ لبخند؛ لبخند؛ لبخند؛ خداحافظی کردن.

چرخه‌ی «بودن».

  • ۰ نظر
  • ۱۷ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۹:۴۵
  • ‌‌ Elle

دلم می‌خواد مثل قبل‌ترها پنلم رو باز کنم و بنویسم؛ از هر چی. از سیاره‌ی کوچیکی که روی دستم کشیدم، از این‌که چقدر دلم می‌خواست فردا با هم بریم نمایشگاه کتاب، یا باهم بریم کادوی تولد بگیریم برای مامانش، از این‌که همین الان کینگ‌رام داره می‌خونه «به تو بنده نفسم»، از جایی که هستم، از جاهایی که نیستم اما چقدر دلم می‌خواست باشم، از شعری که رو دیوار روبه‌روم نوشتم، یا از این‌که هنوز هم «امید بذر هویت ماست»، از نشونه‌ها، آخ از نشونه‌ها، از خاصّه در اردیبهشت؛ ولی خیلی شلوغه این‌جا، شلوغ‌تر از اونی که می‌خواستم.

  • ۰ نظر
  • ۱۰ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۳:۴۷
  • ‌‌ Elle

پررنگ‌ترینش جایی بود که نشسته بودم روی تاب و داشتم صدام رو ضبط می‌کردم؛ قبل‌ترش بارها کینگ‌رام لست والتز رو خونده بود و قبل‌ترش هیجده دقیقه صحبت کرده بودم و متوجه نشده بودم. قبل‌ترش و تقریبا کل روز یک ویس شونزده دقیقه‌ای پلی کرده بودم اما مدام زده بودم دقیقه‌ی سیزده و ثانیه‌ی دوازدهمش؛ که حتی ترتیب اون مستطیل‌های کوچیک و بزرگ ویس رو هم حفظ شده بودم.

  • ۰ نظر
  • ۰۹ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۳:۲۳
  • ‌‌ Elle

یه بار نوشته بودم می‌شه همه چیز بدون این‌که من بخوام، درست شه؟ من امیدم رو به اومدن آفتابگردان‌ها بسته بودم، به فصلی که ممکن بود گیلزاد بیاد خونه‌مون، به روزی که فکر می‌کردم بالاخره یه کاریش می‌کنم و درست می‌شه. اما الان بدون این‌که من بخوام درست شده؛ در حالی که یه گوشه جهان نشسته بودم، مشغول دنیای خودم. امروز یه راه دیگه شروع می‌شه؛ نمی‌دونم چقدر درسته ولی احساس می‌کنم مثل نیم ساعت اول یه فیلم دو ساعته‌ست که دارم دقیقه‌های بعدیش رو از الان می‌بینم. هنوز هم همه چیز فصل آفتابگردان‌ها معلوم می‌شه، ولی همه چیز حتی از الان هم «افتضاح» قشنگه.

  • ۰ نظر
  • ۰۷ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۰:۲۵
  • ‌‌ Elle

بامداد ۲۸ فروردین ۹۸، ساعت ۳:۱۵ صبح، یک ویس ۸ ثانیه‌ای ریکورد و فرستاده شد، در حالی که زیر نور اون چراغ تیر برق سر کوچه، باریدن بارون رو می‌دیدم و هنوز هم ادامه داره، انگار که فقط برای ما داره می‌باره. خواستم بگم من برای اون صدا و کلمات و اون ۸ ثانیه مردم؛ بارها مردم.

  • ۰ نظر
  • ۲۸ فروردين ۹۸ ، ۰۴:۲۰
  • ‌‌ Elle