روزها در راه

هر روز صبح که بیدار می‌شم، notion رو باز می‌کنم و می‌نویسم. در مورد هر چیزی که ذهنم رو مشغول می‌کنه، می‌نویسم و می‌نویسم و می‌نویسم؛ تا وقتی که یا ذهنم خالی بشه یا گریه‌م بگیره یا دیگه حرفی نمونه و خسته بشم. این یکی از بهترین کارهایی بوده که تازگی‌ها برای خودم انجام داده‌م. امروز که بیدار شدم هوا تاریک‌تر بود، از پنجره بیرون رو نگاه کردم و دیدم داره برف میاد! دید پنجره اتاق من به کوچه محدوده، سریع رفتم از هال نگاه کردم و دیدم یه عالمه برف! این اولین برف امساله. کل پاییز اینجا سرد بود، ولی دریغ از یه قطره بارون و یه دونه برف. برف من رو یاد اون زمستونی میندازه که فکر کنم اول یا دوم راهنمایی می‌خوندم. از مدرسه رفته بودیم یه کارخونه کلوچه‌سازی. اطراف جاده سفید بود، رسیدیم شهرک صنعتی و رفتیم سمت کارخونه. بوی شیرین کلوچه همه جا رو برداشته بود. بیرون سرد، توی کارخونه گرم و پر از بوی کلوچه. خیلی روز زیبایی بود، توی راه که داشتم از مدرسه برمی‌گشتم خونه، برف می‌زد توی صورتم و صورتم یخ بسته بود. دو بسته کلوچه خریده بودم و توی دستم بودن، دستمم یخ کرده بود. رسیدم خونه، کلوچه‌ها رو دادم به برادر پنج ساله‌م و کل روزم رو با ذوق برای مامان تعریف کردم.

چند روز دیگه این وبلاگ شش ساله می‌شه؛ فکر کنم وقتی اینجا رو ساختم هم برف میومد. زمان امتحانات ترم یک بود و من می‌ترسیدم از پله‌ها با کله بخورم زمین. پارسال هم این رو نوشتم نه؟ یه خاطره‌ای هم دارم از دو سال پیش که وقتی اولین برف اومد، بهش پیام دادم که چرا نشستیم توی خونه؟ رفتیم یه پارکی که اون نزدیکی‌ها بود. پارک خیلی شلوغ بود ولی حیاط درمانگاه بغل پارک خلوت بود، یه درخت خیلی بزرگ داشت که زیرش یه نیمکت گذاشته بودن. رفتیم نشستیم اونجا. دونه‌های برف بزرگ بودن، از اون برف‌ها که می‌دونی زود تموم می‌شه. هر از گاهی یکی دو نفر میومدن درمانگاه ولی کسی کاری به ما نداشت. نشستیم برف رو نگاه کردیم نیم ساعت، چیز زیادی نگفتیم. ولی سرد بود، بعدش برگشتیم خونه. ذوق‌زده و خوشحال بودم. برف هم موقع برگشتنمون بند اومد. این چهار ماه با این چیزها و یادآوریشون گذشت. ازشون فرار نکردم، همین فرار نکردن از به یاد آوردنشون باعث شد بهتر شم؛ فکر نمی‌کردم به این زودی بتونم بگم بهتر شدم، «بهتر شدن» واقعی. 

نمی‌تونم برگردم و هیچ پستی از این وبلاگ رو بخونم. هم خودم با النای اون موقع خیلی فرق دارم و دیدن این تفاوت حس بدی بهم میده، همم اینکه هنوزم ناراحت می‌شم. بهتر که شده‌م، ولی به نظرم ناراحت شدن هم طبیعیه و هنوز زوده بی‌تفاوت بشم. اون‌قدر در جریان این اتفاق عوض شده‌م که بعضی وقت‌ها تعجب می‌کنم. انگار اون چیزهایی که قبلا توی ذهنم به عنوان سوال بودن، حالا قطعی شده‌ن. جواب پیدا کردم براشون، همین باعث شده عوض بشم. یه بازه‌ای هست که من هر پستی اینجا نوشته‌م، در مورد آرزو داشتنه. نمی‌دونم چرا اینقدر سنگ آرزو داشتن رو به سینه‌م می‌زدم. اصلا آرزوم چی بود اون موقع؟ الان فقط یه سری هدف دارم، انگار اون کانسپت آرزو داشتن برام ناآشناست. همین باعث شده سر چیزهایی که الان بهشون معتقدم، با کسی بحث نکنم. چون می‌دونم ممکنه سال بعد کاملا مخالف باشم با چیزی که الان فکر می‌کنم. نمی‌دونم این پست قراره کجا تموم شه، قصد نوشتن هیچ کدوم از اینا رو به جز اون کلوچه‌ها نداشتم، ولی این وبلاگ رو برای همین نگه داشته‌م. شاید یه روزی که دیگه نمی‌خواستم برای هیچ آزمونی درس بخونم، یه وبلاگ دیگه بسازم برای چیزهایی که توی کانالم می‌نوشتم. یکم منسجم‌تر که اگه کسی دنبال چیزی بود و به فارسی سرچ کرد، بتونه پیداش کنه. مثل یه جمع‌بندی از کل موضوعاتی که توی کانالم توی این دو سال نوشته‌م. حتی اون کانال رو هم زمان امتحانات ترم ساختم! امسال هیچ امتحان ترمی ندارم، شاید برای همینه که دیگه نه جایی رو ساختم و نه نوشتم :)) فکر کنم همین‌قدر نوشتن به بهونه برف کافیه. نمی‌دونم از زمستون چی می‌خوام، ولی دوست دارم بشینم پشت این میز، رو به پنجره، بنویسم هر روز. درس بخونم و راضی باشم از روزهایی که می‌گذرن. همین.

  • ‌‌ Elle

نوشتن در یک جای عمومی که می‌دونی حداقل دو سه نفر قراره حرف‌هات رو بخونن، یه جور حس آرامش داره برای من؛ انگار یادم می‌اندازه که تنها نیستم، بالاخره کسی، جایی توی این جهان داره صدای من رو می‌شنوه. برای همینه که امروز صفحه این وبلاگ رو باز کردم که بنویسم. بقیه وقت‌ها حرف‌هام رو می‌برم توی notion که به سختی بهش عادت کرده‌م. امروز نمی‌دونم روز چندمه، از اون ناراحتی عمیق معمولا خبری نیست، جاش رو داده به یک غم عمیق که انگار قابل‌تحمل‌تره. نمی‌دونستم قراره اینقدر درد داشته باشه. داریم خونه رو تعمیر می‌کنیم و احتمالا آخرین روزهاییه که می‌تونم بشینم توی این اتاق و بنویسم. توی شش ماه آینده احتمالا اتاقی نخواهم داشت، نمی‌دونم کجا باید درس بخونم، چه جوری باید بخونم، چه جوری باید دووم بیارم. روزهای اول این رو خیلی از خودم می‌پرسیدم، «چه جوری باید تحمل کنم؟». ولی باید بگم هر طور شده تحمل می‌کنه آدم؛ اگه شبیه تحمل کردن باشه البته. یک صفحه دارم توی نوشن که هر اطلاعاتی از هر دانشگاهی جمع کنم اون‌جا می‌نویسمش. از معدود چیزهاییه که باعث می‌شه بتونم ادامه بدم. وقتی یه تغییر خیلی بزرگ اتفاق میفته، باید هی به خودت بگی، اوضاع بهتر می‌شه. می‌دونی حتی اگه نشه هم باید این رو بگی. که ترست بریزه، بتونی جلو بری و راکد نمونی. یک صفحه دیگه دارم که اسمش رو گذاشته‌م «دلایلی برای ادامه دادن»، کلیشه‌ای ولی واقعی. دیروز این بیت رو اضافه کردم بهش: 

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان

هزار بادهٔ ناخورده در رگ تاک است

حتی حال پتوسم هم خوب نیست. حدودا یک ماه پیش توی اینستاگرامم نوشته بودم من اگه گیاه می‌شدم، احتمالا پتوس بودم؛ سبز، سازگار و رونده. همه برگ‌های پتوسم شروع کرده‌ن به قهوه‌ای شدن و پوسیدن. خبری از سبز بودن نیست، ولی بهتر می‌شیم. هم من، هم پتوسم. همینطور که نسبت به سه هفته پیش بهترم، بازم بهتر می‌شم. تنها دلیل بهتر شدنم اینه که می‌دونم روزهای زیادی هست که هنوز زندگی نکرده‌م، می‌دونم جاهای زیادی هست که هنوز ندیده‌م، و می‌دونی ممکنه بدتر از این روزها باشن، ولی تا نری و نبینی، هیچ وقت نمی‌دونی.

چمن خوش است ولیکن چو غنچه نتوان زیست

قبای زندگیش از دم صبا چاک است

1400 تا اینجا عجیب‌ترین سالی بود که گذرونده‌م. انگار همون اول سال هم می‌دونستم که خیلی قراره غیرمنتظره باشه همه چیز، هم به معنی خوب و هم به معنی بد؛ واقعا هم همینطوری شد. دوست دارم این پست رو با دوتا بیت دیگه و آهنگ زیبای Yann Tiersen تموم کنم که انگار غم و امیدواری رو باهم داره، مثل این روزهای من.

اگر ز رمز حیات آگهی مجوی و مگیر

دلی که از خلش خار آرزو پاک است

به خود خزیده و محکم چو کوهساران زی

چو خش مزی که هوا تیز و شعله بی‌باک است

دریافت
حجم: 3.17 مگابایت

  • ۵ نظر
  • ۲۶ شهریور ۰۰ ، ۱۸:۰۷
  • ‌‌ Elle

بعضی روزها هست که با خودم می‌گم برم یه پست توی وبلاگم بنویسم، بعد همین طوری که دارم کارهام رو می‌کنم، توی ذهنم شروع می‌کنم به نوشتن. گاهی یکی دو ساعت توی ذهنم جمله‌ها پشت سر هم ردیف می‌شن. اگه واقعا همون لحظه شروع کنم به نوشتن، احتمالا تبدیل به یکی از طولانی‌ترین پست‌های وبلاگم می‌شه. ولی تا بیام و برسم سر لپ تاپ، جمله‌هام تموم می‌شن، انگار اون میلم به نوشتن و خالی کردن ذهنم از بین می‌ره. امروز همچین روزی بود.

از آخرین باری که ننوشتم (به جز پست آخر)، کنکور ارشد به تعویق افتاد، مهری ازدواج کرد و یه عروسی خودمونی گرفت؛ چقدر از اینکه به خاطر شرایط کرونایی عروسی‌ها جمع و جورتر برگزار می‌شن و هیچ فامیل دور و غریبه‌ای توی جمع نیست خوشم میاد. من بیشتر و بهتر رانندگی کردم، رفتم دانشگاه، بعدش اولین بار با ماشین رفتم سراغ میم، بابا عمل شد، اون تعویق برام هیچ امتیاز مثبتی نداشت، ترجمه‌م تموم شد و چقدر چقدر استرس کشیدم براش. یه هفته‌ای بود قبل از عروسی مهری که هر روز یه اتفاق بد میفتاد. از اون هفته‌ها که مدت‌هاست نداشتم و همه‌ش داشت از آسمون و زمین مشکل جدید میومد. ولی همه چیز می‌گذره و تموم می‌شه در نهایت. باورت می‌شه یک و نیم ماه گذشت؟

یه بلاگر ترکیه‌ای رو دنبال می‌کنم که تقریبا هم سن‌ منه؛ از رشته معماری توی سال سوم انصراف داده و الان داره زیست شناسی می‌خونه توی METU. چقدر دانشگاهشون قشنگ و خفن به نظر میاد (نسبت به ایران)؛ اینکه کلا آموزششون به زبون انگلیسیه و همه منابع رو خود دانشگاه در اختیارشون قرار می‌ده (مشخصه معیارهام چقدر برای پسندیدن چیزی پایینن)، ولی کم دیده بودم کسی از اکثر استادهاش و شرایط دانشگاهش راضی باشه. اصلا نمی‌دونم چرا اینقدر محیط‌های آکادمیک خوب من رو جذب می‌کنن. الیف، بلاگریه که شبیه بلاگرها هم نیست زیاد و صرفا درس خوندن‌هاش و زندگی روزمره‌ش رو اگه حوصله داشته باشه به اشتراک می‌ذاره. بعضی وقت‌ها توی استوری‌هاش می‌گه این جوونی ما نباید اینطوری بگذره، من الان باید توی سفر باشم. ینی خیلی پیش میاد که وسط عکس میز و کتاب‌هاش این جمله رو هم ببینی. می‌دونی چیزی که برام عجیبه این بود که من چرا هیچ وقت به این فکر نمی‌کردم؟ از کی معیارهام برای خوش گذروندن توی این سن، صرفا دور هم جمع شدن با بقیه‌ست، در حالی که اونم از سر ناچاریه.

می‌دونی احساس می‌کنم اونقدر توی این خونه موندم که دارم شبیه پدر و مادرم و اطرافیانم می‌شم. می‌دونم که در نهایت همه ما تا حدی شبیه پدر و مادرمون می‌شیم، منظورم سرزنش کردن و مقصر دونستن اون‌ها به خاطر سبک زندگیشون نیست. ولی پدر و مادر من تقریبا از صبح تا شب کار می‌کنن و کم پیش میاد که ما یه تفریح خوب بتونیم داشته باشیم یا حتی بتونیم توی اکثر وعده‌ها دور هم غذا بخوریم. نمی‌دونم شاید خیلی‌ها توی ایران مثل خونواده من باشن، همه مجبورن بدوان تا بتونن زندگیشون رو بگذرونن. حرفم اصلا این‌ها نیست، اینه که من کی حتی از فکر کردن دست کشیدم؟ کی اینقدر پذیرفتم؟ کی دیگه برام مهم نشد برای عوض کردن چیزی تلاش کنم؟ 

دیروز توی پادکست جافکری مهرسا گفت بعضی وقتا که از انجام کارهای تکراری خیلی خسته می‌شیم، باید یه معنی پیدا کنیم براشون. ولی نکته‌ش اینه که اون معنی اصلا لازم نیست یه چیز آرمانی و والای انسانی و اینا باشه. کافیه شخصی و مختص خودمون باشه. می‌دونی خیلی‌ها فکر می‌کنن من خیلی درس می‌خونم و تلاش می‌کنم. ولی واقعیت اینه که اونقدر همه روزهام دو ساله شبیه همن و توی این خونه گذشتن که دیگه برام مهم نیست. یه سری کار هستن که هر روز انجام می‌دم، سعی می‌کنم به یه برنامه مشخصی برسم، در حالی که افسرده نیستم، ولی واقعا احساس می‌کنم جون ندارم. صبح بعد از هزار سال یه کتاب تموم کردم، بعد از هزار سال گودریدز رو نصب کردم که یه ریویوی کوتاه در موردش بنویسم. چون خوندن هر کتاب هر چند کم حجم، ماه‌ها زمان می‌بره، نه به خاطر اینکه خیلی سرم شلوغه، چون دیگه برام مهم نیست. دو سه تا کتاب همیشه بالای سرمن و هر از گاهی اگه حوصله داشته باشم می‌خونم. می‌خوام بگم اون حس جوون بودن، اون شوق انجام دادن حداقل یه کاری دیگه برام نمونده انگار. 

احساس می‌کنم هستم فقط، زندگی نمی‌کنم اونطوری که باید. می‌دونم شاید توی یه قدمیم باشه اون فرصت تغییر دادن، ولی جون برداشتن اون یه قدم برام نیست. شاید چون خوراک خاصی برای تخیلم ندارم، کتاب خوندن، فیلم دیدن، گشتن، هیچی رو دیگه ندارم. فقط روزی چندتا استوری و پست اینستاگرامی شبیه به هم می‌بینم و چندتا کانال و وبلاگ می‌خونم. می‌دونی این واقعا واقعا واقعا غمگینم می‌کنه. چون من زندگی رو دوست دارم؛ امیدوارم بودنم رو دوست دارم. ولی شوق نداشتن غمگینم می‌کنه. چون من سی و پنج یا چهل و پنج سالم نیست، یکم زود نبود برای رفتن شوقم؟ 

بعضی وقت‌ها فکر می‌‌کنم شبیه یه زن متاهل چهل ساله با چندتا بچه‌م که کاری جز بزرگ کردن بچه‌هاش نداره متاسفانه. مدل فکر کردنم، لباس پوشیدنم، محافظه کار بودنم، حتی ظاهرم. هیچ دوستی ندارم تقریبا، هیچ کدوم از دوست‌هام رو توی این یک و نیم سال ندیدم. انتخاب خودم هم بوده که نبینمشون، چون یا ازدواج کردن یا اونقدر عوض شدیم که دیگه حرف مشترکی برای گفتن نداریم. ولی جای خالی یه دوست خوب واقعا توی زندگیم احساس می‌شه. شاید دلیل اینکه شبیه هم سن و سال‌هام نیستم همینه. لطفا به همه چی رابطه لانگ دیستنس رو هم اضافه کنید تا هزار دلیل برای شوق نداشتن توی این پست تکمیل بشه.

  • ‌‌ Elle

در واقع دوست نداشتم عنوان پست غمگین باشه، ولی من الان غمگینم. چون صبح زیبایی رو شروع کردم، قرار بود به جای داداشم امتحان زبان بدم (نپرسید چرا) و زبان تنها درسیه که لازم نیست جواب‌ها رو از کتاب پیدا کنم. ولی بعدش یه اتفاقی افتاد که هنوزم جرئیاتش رو نمی‌دونم. فقط می‌دونم چونه و دندون‌ها و شاید بینی بابا شکسته. نمی‌خوام زنگ بزنم و از مامان بپرسم، چون من از زنگ زدن و از بغض کردن پشت تلفن متنفرم. ولی احتمالا باید خونه رو مرتب کنم که اگه کسی اومد نگن اینا ناراحتن و خونه‌شون نامرتبه. نمی‌دونم چه حسی دارم الان، عصبانیت، غم، نگرانی، همه چی. کاش یاد بگیرم تو هر موقعیتی چه جوری حسم رو بفهمم و باهاش کنار بیام.

  • ۱۲ خرداد ۰۰ ، ۱۳:۲۷
  • ‌‌ Elle

هر بار که پنل اینجا رو برای نوشتن باز می‌کنم، این حس رو دارم که الان فکر می‌کنن این چیه نوشتی؛ در حالی که شاید فقط پنج نفر همیشه پست‌های اینجا رو تا آخر بخونن. نمی‌دونم چرا نمی‌ذارم اون پنج نفری که حتی نمی‌دونم کی‌ان، از من و نوشتنم متنفر بشن (فرض کنیم که می‌شن)، و بیش‌تر و روزمره‌تر بنویسم اینجا. می‌دونی پست‌های اینجا یه تم آبی غمگین و مه آلود دارن، وبلاگم داره این بخش از من رو بازتاب می‌ده بیشتر و من عمیقا این رو دوست ندارم. خیلی از روزها هست که من پرانرژی‌ام، به بیشتر کارهام می‌رسم، بی‌دلیل خوشحالم و حس خوبی دارم. ولی معمولا حتی موقع نوشتنشون هم می‌تونم یه پرده غمگین روشون بکشم. نمی‌دونم چرا دست برنمی‌دارم از محافظه کار بودن توی تمام فضاهای اجتماعی و مخصوصا این‌جا که حتی یه نفر رو هم تا حالا از نزدیک ندیده‌م. می‌دونی فکر می‌کنم یه سری محدودیت توی ذهنم تعریف کردم، در مورد رابطه‌ت نگو، در مورد اهدافت نگو، تمام اتفاقات روزمره‌ت رو ریز به ریز تعریف نکن، مردم چیکار کنن که تو چی فکر می‌کنی و ... برای همین یا اصلا سراغ وبلاگم نمیام یا هم که اونقدر بالا و پایین می‌کنم که چیزی نمی‌نویسم. همین الانم دارم فکر می‌کنم که اصلا به بقیه چه ربطی داره تو بنویسی یا نه (دلیل اینکه هیچ وقت نمی‌تونم کانال روزمره نویسی داشته باشم یا با به اشتراک گذاشتن گوشه‌ای از روزم توی اینستاگرام کنار بیام). ولی می‌دونم دارم سختش می‌کنم، چیز جدیدی هم نیست ولی خسته کنننده‌ست و فکر می‌کنم باید عوضش کنم. دوست دارم یه پست خیلی طولانی بنویسم و از همه چیزهایی که به هیچ کس توی این جهان فایده‌ای نمی‌رسونن حرف بزنم. دوست دارم فکر کنم فایده داشتن یا نداشتن چیزها لزوما مهم نیست و بقیه هم صرفا مثل من می‌خونن. ترجمه‌ای که دارم مال پرس لاینه (اگه خواستید فرم نظرسنجی درست کنید می‌تونید به سایتشون سر بزنید، جالبن واقعا. یا اگه کسب و کاری دارید که می‌خواید رشد کنید، می‌تونید به بلاگشون هم سر بزنید، من دارم مطالب همونجا رو به ترکی استانبولی ترجمه می‌کنم و حتی کسب و کارم ندارم ولی خوشم اومده که یاد بگیرم)؛ سر قبول کردنش خیلی با خودم کلنجار رفتم؛ چون ددلاینش دو هفته مونده به کنکوره تقریبا (اگه به موقع برگزار بشه). کل شب تا صبح رو استرس داشتم و نمی‌تونستم بخوابم. بارها بیدار شدم و سعی کردم خوب فکر کنم و الکی حالم رو بد نکنم. بالاخره ساعت شش موفق شدم و راحت خوابیدم. چون می‌دونی همه‌ش به این فکر می‌کردم که کنکور ارشدم رو به این ترجمه فروختم :)) ولی دارم سعی می‌کنم به جای پاک کردن صورت مسئله یه برنامه معقول بریزم و بهش پایبند بمونم. تا الانم بد نبوده. فکر کنم یه کوچولو تونستم از پس ول کردن تمام کارهای جهان در ثانیه اول، بربیام. نمی‌دونم دقیقا تاثیر چی بوده، که فقط تاثیر یه چیز نبوده قطعا، ولی توی این مدت خیلی زیاد سعی کردم صدای توی ذهنم رو کنترل کنم. تو سر خودم نزنم، سرزنش نکنم. بیشتر دنبال راه حل باشم. می‌دونی منظورم این نیست که به خودم بگم النا جان لطفا بیا اگه تمایل داشتی نیم ساعت دیگه هم درس بخون؛ ولی اگه نیاز به استراحت داشتم، اگه به هر دلیلی نشد که کاری رو انجام بدم، سعی می‌کنم سریع نرم سراغ برچسب‌های پیش‌فرضی که توی 24 سال گذشته خودم و بقیه چسبوندیم روی پیشونیم. آره تو که همیشه همین بودی، تو که همیشه ول می‌کنی، تو که تنبلی. و این‌ها فقط یه بخشی‌ان که می‌تونم اینجا بنویسمشون. امروز ظهر داشتم فکر می‌کردم کسی به ما self love رو یاد نمی‌ده، حتی نمی‌گه همچین چیزی هست، یکی از اولویت‌های مهمت باید توی زندگی این باشه، چون قراره این خودت تا همیشه باهات بمونه. تو خونواده من مخصوصا نه به اون صورت محبت لفظی هست و نه لمس. مثلا من آخرین باری که بابا رو بغل کردم اول راهنمایی بودم، سال 86، 87. یا هیچ وقت وقتی کسی رو توی خونه صدا می‌زنی، نمی‌شنوی «جانم». شاید به اون‌ها هم کسی نگفته باید خودشون رو دوست داشته باشن، دوست داشتنشون رو به خونواده‌شون ابراز کنن. روز تولدم لیلا، دوست دوران دبیرستانم بهم پیام داده بود، آخر پیامش نوشته بود خیلی دوستت دارم. خیلی به نظرم عجیب اومد. فکر کردم شاید باید به اعضای خونواده‌م هم هر از گاهی این رو بگم، ولی خیلی عجیبه اگه بگم. برادرم هیفده سالشه، شاید بعضی وقتا باید به اون بگم که این چیزها بعدا براش عجیب نباشه، نمی‌دونم. الان متوجه شدم کلی حرف توی سرم هست که تا میام یکیش رو بگم، هزارتاش از دست می‌رن ولی فکر می‌کنم شروع خوبی باشه این (برای خودم)، که حداقل می‌دونم می‌شه اینجا رو باز کرد و دیگه به هیچ چیزی اهمیت نداد.

  • ‌‌ Elle

A small kind of revival - Sophie Hutchings

حجم: 6.83 مگابایت

پنجره رو تا ته باز می‌کنم، هوا اونقدر خنکه که باید دوستی، معشوقی، کسی داشته باشی که خبرش کنی و بیاد توی بالکن؛ تا دیر وقت باهاش در مورد روزهای دور، زندگی و خودتون حرف بزنید. ولی من برای باز هزارم می‌شینم پشت میزم، در حالی که از ارتباط آنلاین خسته شدم و این ترجمه فرسوده‌م می‌کنه، توی ده روز شاید دو نفر رو به جز اعضای خونواده‌م دیده باشم. به تنهاییم فکر می‌کنم، به اینکه بیش‌تر روزم رو این‌جا، پشت میز، روی تخت، در حال کار و درس و خستگی می‌گذرونم. هوا اون‌قدر قشنگ و خنکه که واقعا می‌تونم ار این حسی که بهم می‌ده، همین الان گریه کنم. سوپ رشته دارم که گرم هم نیست؛ از بیرون بوی آب ریخته شده روی آسفالت میاد و از دور صدای پارس یه سگ. نیاز به بودن توی جمع دارم بعد از مدت‌ها، یه جمع آروم و امن. فکر کردن به آینده ناامیدم می‌کنه؛ مربی مدیتیشن می‌گه بذار همه چیز بیاد و رد بشه. مثل نفس کشیدن که در طول روز بارها و بارها میاد و می‌ره و حواست بهش نیست. می‌گه بذار صداها بیان و برن، حس‌ها، فکر‌ها، نگرانی‌ها. ولی من به این فکر می‌کنم که آدمی که در طول روز کاملا تنهاست این چیزها رو هم بلد می‌شه یه روزی؟ sms تخفیف اسنپ فود میاد، النای عزیز ... النای عزیز فکر می‌کنه می‌تونه از پس این دوره بربیاد، فکر می‌کنه می‌تونه همه فشارها رو با هم تحمل کنه و تموم که شد بزنه زیر گریه. النای عزیز فکر می‌کنه بیست و پنج سالگی واقعا آدم رو تغییر می‌ده؛ این رو از قبل هم با تغییرات هورمونی احساس کرده بودم، انگار بدنت دوباره داره تنظیم و راه‌اندازی می‌شه. حتی یه جایی خونده بودم که تمایل آدم‌ها ممکنه توی این سن عوض شه، حسشون نسبت به خونواده، به خرید ظرف حتی. به خاطر کنکور هیچ سریالی نمی‌بینم؛ بعضی وقت‌ها که می‌خوام موقع خوردن ناهارم یه چیزی ببینم، یه فیلم باز می‌کنم همینطوری، بدون این دنبال زیرنویس باشم، صرفا می‌خوام ببینم فقط. امروز موقع خوردن ناهار یک قسمت از bojack horseman رو پلی می‌کنم، فقط پنج قسمتش رو دارم و یادم نمیاد قسمت قبلی رو چند ماه قبل دیدم. دیگه شبیه سریال نیست برام. حالم رو بد می‌کنه و نمی‌دونم چرا. دیروز یا پریروز فیلم the spectacular now رو و نمی‌دونم کی rabbit hole رو. از آخری خوشم میاد، یه جور خوبی آروم و غمگینه. همین لحظه که دارم می‌نویسم، هزاران فکر از سرم رد می‌شن؛ قراره بیان و رد بشن. قراره فکر نکنم و نگران چیزی نباشم تا وقتی واقعا اتفاق بیفته و مجبور به فکر کردن باشم. بهم می‌گه این در نهایت خودتی که باید همه اینا رو تک به تک و تنهایی تجربه کنی، چون زندگی همین شکلیه، چون هر چقدر هم من نزدیکت باشم، ولی من تو نیستم. و قراره خوشحالی نتیجه این کارها رو هم خودت ببینی، یا ناراحتیشون رو. بقیه شاید همون لحظه فقط یه چیزی حس کنن، ولی حسی که با خودت می‌مونه، برای همیشه‌ست.

  • ۵ نظر
  • ۰۵ ارديبهشت ۰۰ ، ۲۱:۳۱
  • ‌‌ Elle

بعضی وقت‌ها توی ذهنم گفت و گوهای خیالی با دوست‌هام دارم. باهاشون صحبت می‌کنم، عوض اون‌ها هم جواب می‌دم و به نتایج خوبی می‌رسم. ممکنه الان عجیب به نظر بیاد، ولی یکی از فاکتورهایی که نشون می‌ده من یه نفر رو از زندگیم حذف کردم، اینه که دیگه هیچ وقت توی ذهنم باهاش مکالمه‌ای ندارم، دیگه هیچ ذوقی ندارم چیزی رو براش تعریف کنم یا یه بخشی از زندگیم رو باهاش در میون بذارم.

توی گفت و گوی خیالی امروز به این نتیجه رسیدم که شاید این‌که فکر می‌کنیم یه مسیری هست و باید دنبال پیدا کردن مسیر مخصوص خودمون باشیم اشتباهه، یا بهتره بگم اینکه دنبال پیدا کردن یه مسیر خاص برای خودم باشم، اشتباهه. چون چیزی که توی این یه سال آخر یاد گرفتم این بود که دیدم می‌تونم چیزهایی رو که اصلا یه روزی فکرش رو هم نمی‌کردم خوشم بیاد، دوست داشته باشم یا حتی در موردشون هیجان‌زده شم. 

تقریبا هر بار که غذای جدیدی درست می‌کنم، برادرم از اول بدون اینکه امتحان کنه، می‌گه که اون غذا رو دوست نداره. منم همیشه بهش می‌گم تو حتی فرصت امتحان کردن این رو هم به خودت ندادی، چه جوری می‌تونی از چیزی که هیچ نظری در موردش نداری، بدت بیاد؟ می‌دونی، فکر می‌کنم گارد داشتن نسبت به راه‌های جدید، مخصوصا نسبت به راه‌هایی که زندگی خودش پیش رومون می‌ذاره، اون‌هایی که از قبل هزار سال در موردشون فکر نکردیم و آرزو نساختیم، یکم مثل امتحان کردن غذاهای جدید می‌مونه. 

بعضی چیزها ممکنه صفر و صدی باشن، بعضی چیزها رو یا دوست داری، یا نداری، مثلا رنگ زرد؛ یا شایدم کاملا بی‌تفاوت باشی بهش. ولی تکلیف آدم با خودش و علاقه‌ش مشخصه. ولی دوست نداشتن یه چیزی صرفا به خاطر اینکه جدیده یا چیزی در موردش نمی‌دونی، یا حتی می‌ترسی امتحانش کنی، واقعا منطقی به نظر نمیاد. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم به موقعیت‌های جدید باید به چشم همین غذاهای جدید نگاه کنم؛ ولی نه با پیش‌فرض‌های قبلی ذهنیم. مثلا غذا بادمجون داره و بادمجون دوست ندارم پس این غذا رو هم دوست ندارم. شاید باید همه چیز رو بذاری کنار، فرض کنی برای کسی که مزه چشاییش رو از دست داده، می‌خوای طعم این غذا رو توصیف کنی. بدون دخیل کردن سلیقه خودت. شاید باید به راه‌های جدید از این پنجره نگاه کنم که قراره برای کسی توصیفش کنم، اما اجازه ندارم نظر شخصیم رو اعمال کنم روی توصیفاتم.

چون به نظر میاد من می‌تونم خیلی چیزها رو دوست داشته باشم، نظرم می‌تونه در مورد خیلی چیزها کاملا تغییر کنه و صرفا محدود کردن خودم به یه مسیری که فکر می‌کنم باید پیداش کنم، باعث می‌شه صدها چیز دیگه رو نبینم. بحث اراده و انتخاب آگاهانه نیست منظورم، اینه که اگه زندگی بهم یه چیزی داد، این‌قدر نزنم تو سرش که این چیه. چرا چیز بهتری گیرم نیومد، من اینو نمی‌خوام. شاید واقعا از اونم خوشم اومد هوم؟ همون‌طور که متوجه شدم میاد و می‌شه.

  • ۲ نظر
  • ۲۹ فروردين ۰۰ ، ۲۲:۰۰
  • ‌‌ Elle

امروز از یه کار نسبتا خوب، اومدم بیرون؛ دو نفری کار می‌کردیم، حق من یک سوم بود و سر یه سری چیزها از اول توافق کرده بودیم. زمان که گذشت و دست من توی انجام کارها سریع‌تر شد، چند ریزه کاری دیگه رو هم با خواست خودم انجام می‌دادم. من معمولا روابطم رو بر اصل سازش بنا می‌کنم؛ اگه روزی اون مشغله داشت، من عوضش کارها رو انجام می‌دادم، سعی می‌کردم یه جوری کار رو پیش ببریم که هیچ کس سختش نشه، و چه عیبی داشت؟ 

امروز متوجه شدم عیبش این بوده که همه‌شون رو به پای «وظیفه» من می‌ذاشته، نه لطف و کمکم. وظیفه‌ای که همون اول حدودش رو مشخص کرده بودیم و مطلقا این کارها کمک بود. نمی‌دونم، دلم نخواست از خودم دفاع کنم، مثل اون دونه دونه کارهام رو براش بشمرم و بگم منم زحمت کشیدم، نمی‌تونی جوری رفتار کنی که انگار پول مفت می‌دادی بهم. چیزی نگفتم، گفتم شرایطش با وجود کنکور ارشد برام مناسب نیست و جمعه تسویه کنیم. 

الان به این شش ماه فکر می‌کنم، به این که واقعا ارزش امتحان کردن رو داشت؟ یه بار احساس کردم سر حساب و کتاب‌ها بازی درمیاره، ازش خواستم برام توضیح بده، داد و اون روز موضوع حل شد. فکر کردم این اخطار خوبیه برای اینکه حواسش رو جمع کنه. ولی هر بار و سر هر فرصت تقریبا، یه کاری می‌کرد که احساس گاو فرض شدن بکنم. برای همین از خودم می‌پرسم ارزشش رو داشت؟ 

نمی‌دونم، ولی حالا وقتم آزادتره و ذهنم آروم‌تر. و البته جیبم هم کمی خالی‌تر. مخصوصا که امروز با هشتصد تومن از پس‌اندازم کتاب حقوقی خریدم. حس تموم شدن امتحان‌های پایان ترم رو دارم. نمی‌دونم با وقت خالی شده‌م چیکار کنم که به بطالت نگذره و مثل کار کردن هر روز مشغول بمونم. خوبیش اینه که هر کاری یه دنیا تجربه میاره برات، و همینطور هر آدمی که به واسطه کار و از نزدیک می‌شناسیش. گمونم باید نیمه پر لیوان رو ببینم و این رو ‌که نیمه دوم نود و نه تونستم دو تا کار داشته باشم.

نود و نه سال سختی بود برام. مسیرم رو کاملا عوض کردم، به سختی و با آه و ناله هم عوضش کردم. به یه کار خیلی بزرگ اعتراف کردم و سعی کردم شجاع باشم. قسمت شیرینش این بود که رانندگی یاد گرفتم و دوستش دارم. خوابم منظم شد و تغذیه‌م نامنظم. دوران کارشناسیم بالاخره تموم شد، به جاهای واقعا خوبی توی آشپزی رسیدم، وبلاگم رو کلا فراموش کردم، اولین بار تونستم ده ساعت درس بخونم (دوست ندارم فراموشش کنم)، تمام سال رو تقریبا توی خونه موندم، سعی کردم مراقب خودم باشم و افسرده نشم.

و در نهایت، همه چیز رو تا حدودی تونستم انجام بدم. پشیمونم؟ نه راستش. بهترین سالم نبود، ولی من سعی کردم نزدیک به بهترین خودم باشم. سعی کردم ببینم بهترین من چه شکلیه، و همین رو دوست داشتم.

حس و حال عید و سال جدید رو ندارم. ولی خوبم، دوست ندارم همه‌ش برگردم به نقطه شروع، درسته شروع کردن پر از امیدواریه، ولی امسال اولین سالیه که من دلم نمی‌خواد شروع جدید داشته باشم. می‌خوام همین چیزهای معمولی رو ادامه بدم تا درنهایت نتیجه‌شون رو ببینم. و می‌خوام مثل قبل، یکم بیش‌تر بنویسم.

کتاب‌های خیلی کمی خوندم و تقریبا دو سه‌تا تونستم فیلم ببینم فقط. سریال سال و البته شانس امسالم دیدن suits بود، توی مناسب‌ترین دوره دیدمش و هنوزم به این معتقدم که اگه قراره چیزی رو ببینم، بشنوم، بدونم، اگه قراره جایی برم یا اتفاقی بیفته، توی زمان مناسب خودش حتما اتفاق میفته و پیدام می‌کنه.

  • ۴ نظر
  • ۲۸ اسفند ۹۹ ، ۰۰:۱۷
  • ‌‌ Elle

این چیزهایی که دارم در مورد ADHD می‌خونم، سردرگمم می‌کنن. یه جایی نوشته بود باید حواست باشه که زمان بیش‌تری برای بعضی کارها و اهدافت در نظر بگیری (چون وسطش ممکنه بارها ولش کنی)، به نظر معقول میومد. یه جای دیگه نوشته بود مغز تو مثل بقیه کار نمی‌کنه، تمرکز تو دقیقه 90 بیش‌تر می‌شه و استرس نگیر اگه کارات تا لحظه آخر موندن، یا همچین چیزی.

نمی‌دونم، احتمالا باید شخصی‌سازیش کنم و ببینم کدومش با سبک زندگی من و با خودم سازگارتره. انگار یه سری داده پخش و پلا و ناقص دارم از خودم؛ یه جاهایی هست که وقتی کارام تا دقیقه 90 موندن، بعدش خیلی سریع‌تر انجامشون دادم و مشکلی پیش نیومده، یه جاهایی هم هست که توی همین شرایط مشابه فقط نهایتا تونستم کار رو تموم کنم و کیفیتش هیچ تعریفی نداشته. بدیش اینه که همین اطلاعات ناقص رو هم ممکنه یادم بره، نه اینکه مطلقا فراموش کنم، ولی توی اون موقعیت متوجهش نمی‌شم.

یه صفحه‌ای پیدا کردم توی اینستاگرام فارسی که در مورد تجربیاتش از ADHD می‌نویسه. کلا کم پیش میاد که به فارسی با این چیزها مواجه بشی، صاحب همین صفحه هم بهش میاد که توی ایران نباشه. یه جایی نوشته بود روان‌درمانگرش می‌گه یه دفتر با خودش ببره همه جا، هر چیزی رو که توی ذهنش میاد توش بنویسه. من این رو که خوندم اولش فکر کردم سخته همه جا با خودت یه دفتر ببری و بخوای توش بنویسی و عجیب نباشه، بقیه رو هم کنجکاو نکنه. بعد فکر کردم می‌شه یه جورایی اجراش کرد و ممکنه واقعا خوب باشه، چون من وقتی یه چیزی رو می‌نویسم ذهنم خیلی خلوت‌تر و مرتب‌تر می‌شه. صاحب صفحه نوشته بود که بهش برخورده که روان‌درمانگرش همچین پیشنهادی داده. چون با خودش گفته مگه من چقدر فراموشکارم که بخوام این رو امتحان کنم. این‌جا یادم افتاد چقدر ممکنه همه چیز رو سخت‌تر کنیم برای خودمون و یاد خودم افتادم. کاش می‌شد هر بار یه نفر یادم بندازه.

حالا می‌خوام یه دوره بعضی چیزها رو امتحان کنم و ببینم با کدومش بهتر می‌تونم کنار بیام. مثلا یه جایی نوشته بود از خودت بپرس چه جوری می‌تونم این کار رو به سه قسمت تقسیم کنم که کنترل کردنش راحت‌تر باشه؟ می‌خوام به طور مرتب نوشتن و همین تقسیم کردن کارها رو برای اسفند امتحان کنم.

بعضی وقت‌ها هم فکر می‌کنم ممکنه از این به عنوان بهونه استفاده کنم. هر وقت واقعا کاری رو به خاطر تنبلی یا دلایل دیگه انجام ندادم، بندازمش گردن ADHD، هر وقت چیزی رو یادم رفت بگم دلیلش ADHD بوده. نمی‌دونم ولی فکر می‌کنم باید یه مرزی باشه بین رفتارهای ارادی خودم و مشکلاتی که اون برام پیش میاره. انگار باعث می‌شه بهونه‌م همیشه آماده و دم دستم باشه. باید حواسم به اینم باشه.

  • ۲ نظر
  • ۰۳ اسفند ۹۹ ، ۱۰:۱۴
  • ‌‌ Elle

تا جایی که می‌دونم از این‌جا شروع شده.

۱) راست دستین یا چپ دست؟

راست دست. ولی به جز نوشتن، معمولا با هر دو دستمم بیش‌تر کارام رو انجام می‌دم.

 

۲) نقاشیتون در چه حده؟

بد نیست ولی خلاق نیستم. شاید نقاشی یکی دیگه رو نگاه کنم و بتونم بکشم ولی این‌که خودم چیزی رو از صفر بکشم، اصلا بلد نیستم.

 

۳) اسمتون رو دوس دارین؟

اسمم رو خیلی دوست دارم ولی دو اسمی بودن رو نه. تا حالا هم این‌جا نگفته بودم دو اسمی‌ام چون اسمم یه جوریه که فکر می‌کنن خودم عوضش کردم. حتی می‌خوام کلا اسم شناسنامه‌ایم رو هم عوض کنم و همین باشه تا راحت شم :) ولی نمی‌دونم برای کنکور ارشد و اینا مشکلی پیش میاد یا نه. 

  • ‌‌ Elle